من یک مادرم... مادری از که پس از پشت‌سرگذاشتن دوره لیسانس و فوق لیسانس در رشته فیزیک در حال حاضر دانشجوی دکتری هستم و به عنوان مدرس در کالج علم و فناوری دانشگاه غزه کار می‌کنم. ​​​​​​​

برزویه صدری
سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۳ - ۱۸:۱۷
مادرانه‌ای از غزه

به گزارش گاردین به نقل از تبیان؛ من یک مادرم... مادری از فلسطین که پس از پشت‌سرگذاشتن دوره لیسانس و فوق لیسانس در رشته فیزیک در حال حاضر دانشجوی دکتری هستم و به عنوان مدرس در کالج علم و فناوری دانشگاه غزه کار می‌کنم.

در ۲۲ سالگی با شوهر اولم ازدواج کردم. ما دو فرزند داشتیم: پسرمان شهاب که اکنون ۱۹ ساله است و دخترمان مریم که ۱۷ سال دارد. متأسفانه شوهرم در سال ۲۰۰۷ و در یک تصادف دردناک که خود شاهد آن بودم از دنیا رفت. (پس از آن حادثه) دچار یک فروپاشی روانی شدم و بعد از گذشت چند سال با برادر شوهرم ازدواج کردم. من همسر دومش شدم. او از همسر اول خود سه فرزند داشت: اسماء ۱۶ ساله، علی ۱۳ ساله و محمد ۱۲ ساله. با هم صاحب چهار فرزند شدیم: زینا که اکنون ۱۲ ساله است، یاسین ۱۱ ساله، نسیبه هشت ساله و زین الدین دو ساله.

بعدها همسر اولش از او جدا شد و من همه فرزندانمان را در یک خانواده بزرگ کردم.

شوهر دوم من، کامل القلبان، دارای مدرک کارشناسی ارشد در مدیریت بازرگانی بود و به عنوان افسر پلیس متخصص در مبارزه با مواد مخدر کار می‌کرد. ما به عنوان یک خانواده ترکیبی با سه فرزند او از همسر اولش، دو فرزند من از همسر اولم و چهار فرزند خودمان زندگی‌می‌کردیم. ‌

ما خوشبخت‌ترین خانواده‌ای بودیم که می‌توانستم تصور کنم.

شهاب با نمرات عالی از دبیرستان فارغ التحصیل شد. مریم امسال برای امتحانات پایان سال خود آماده می‌شد، اما جنگ همه چیز را مختل کرد و او اکنون آنلاین درس می‌خواند و سعی می‌کند از پس چالش‌های این شرایط سخت سربلند بیرون بیاید.

روز اول جنگ، با صداهایی که فکر می‌کردیم رعد و برق است از خواب بیدار شدیم، اما متوجه شدیم که جنگ شروع شده است. در ۱۵ نوامبر سال گذشته، ما مجبور شدیم از خانه خود در خان یونس فرار کنیم و در شرایط وحشتناک و غیرانسانی به یک مدرسه پناه ببریم. برای مدت کوتاهی به خانه برگشتیم، اما شدت گلوله باران مجبورمان کرد تا دوباره به مدرسه پناه ببریم.

 در ۵ دسامبر، شوهرم کامل و پسرش علی بر اثر اصابت یک گلوله(احتمالا بر اثر اصابت گلوله تانک) کشته شدند.

محمد(پسر کوچک کمال) از ناحیه کمر و پایش به شدت آسیب دید که (در نهایت) منجر به قطع شدن پایش شد. او اکنون در ترکیه تحت درمان است.

پس از عقب نشینی نیروهای اشغالگر اسرائیل در ماه آوریل، مردم شروع به بازگشت به خان یونس کردند. من و فرزندانم هم برگشتیم. خانه شوهر اولم همچنان پابرجا بود، اما خانه شوهر دومم ویران شد.

در ۱۲ آوریل، وقتی وسایلمان را از مدرسه به خانه اولم منتقل می‌کردیم، سعی کردم با شهاب و یاسین چادری را روی آوارهای خانه‌مان برپا کنیم.  یاسین روی آوار ایستاد و اذان گفت. ناگهان موشکی در همان حوالی منفجر شد. صحنه از دود سیاه شد. در جستجوی یاسین متوجه شدم که هر دو پایش از بین رفته بود و انگشت دست راستش قطع شده بود.

به دلیل نبود وسیله نقلیه یا آمبولانس، یک ساعت و نیم طول کشید تا به بیمارستان برسیم. به محض ورود، پزشکان به من اطلاع دادند که شمارش خون (هموگرام یا CBC) او به شدت پایین (به دلیل شدت جراحت خون زیادی از دست داده بود) ‌است و او به هشت واحد خون و چهار واحد پلاسما نیاز دارد.

یاسین سه ماه در بیمارستان اروپایی ماند تا اینکه نیروهای اشغالگر دستور تخلیه آن را دادند. ما به بیمارستان ناصر نقل مکان کردیم، جایی که موسسه خیریه پزشکان بدون مرز از او مراقبت می‌کردند. من عمیقاً از تیم آن‌ها به دلیل تلاش آن‌ها برای سلامتی و بهبود روانی یاسین سپاسگزارم.

روزی که شوهرم و علی کشته شدند، آن‌ها را زیر تیراندازی شدید دفن کردم. محمد را با عمه‌هایش در بیمارستان ناصر گذاشتم و با باقی بچه‌ها به رفح گریختیم، بدون پول، بدون سرپناه و بدون آب و غذا. بعد از آن یک ماه در یک انبار ماندیم و سپس وارد چادر شدیم و شرایطی مشابه هزاران آواره فلسطینی را تحمل کردیم.

یاسین یک کانال یوتیوب داشت که در آن عشق خود را به پرورش حیوانات، کاشت گیاهن، بازی فوتبال و حفظ قرآن به اشتراک می‌گذاشت. او آرزو داشت فوتبالیست شود.

مقامات اسرائیل اخیراً به یاسین اجازه دادند تا برای معالجه سفر کند، اما (من) به بهانه اینکه تهدیدی امنیتی برای اسرائیل محسوب می‌شوم، اجازه همراهی با او را نداشتم. من یک دانشگاهی، یک مادر و یک دانشجوی دکترا هستم. چگونه می‌توانم امنیت کسی را تهدید کنم؟

اگر تا پایان جنگ زنده بمانم، قصد دارم غزه را ترک کنم و در هر کشور اروپایی که امکانش وجود داشت پناهندگی بگیرم. من (در این مدت) سختی‌های وصف ناپذیری را متحمل شده‌ام و دیگر احساس امنیت نمی‌کنم. این بدترین روزهای زندگی من است.

به شدت آرزوی یافتن غذای مناسب برای مراقبت از تغذیه یاسین را دارم. او ۳ روز پیش تحت عمل جراحی قرار گرفت و من نمی‌توانم غذای غنی از پروتئین برای بهبود او پیدا کنم.

منبع:
https://www.theguardian.com/global-development/۲۰۲۵/jan/۰۱/in-gaza-we-were-happiest-family-i-could-imagine-then-came-worst-days-of-my-life

پیام شما به ما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha
  • [placeholder]

پربازدیدها

پربحث‌ها