تعداد مطالب : 15639
تعداد نظرات : 1094
زمان آخرین مطلب : 2163روز قبل

ماتیس درشمال فرانسه به دنیا آمد. پدرش تاجر غله بود.مادرش كمی از نقاشی سر رشته داشت.پس از اینكه در رشته ء حقوق فارغ التحصیل شد به هنر روی آورد. مادرش وسایل نقاشی خود را همراه با یك كتاب خود آموز نقاشی به پسر داد وبه طوری كه ماتیس بعدها اعتراف كرد اولین طراحی را پشت كاغذ تلگراف در یكی از پستخانه های پاریس انجام داد. "...بدون آنكه به آنچه طرح میكردم فكر كنم قلم را به حركت در آوردم. شگفتی من آنگاه آغاز شد كه صورت مادرم را با تمام خصوصیاتش درروی كاغذ دیدم"از اینتاریخ زندگی دشوار هنری آغاز شد. شغل در دادگستری را ترك كرد و به مدرسهء هنرهای زیبا رفت. شبها در كافه و بارهای پاریس طراحی میكرد. با سرعت حركات وحالات مردم را ثبت میكرد. پیسارو او را با نقاشیهای سزان آشنا ساخت وماتیس یكی از حالات تابلولهای سزان را خرید. سی وهفت سال بعد ماتیس اعتراف كرد: "نقاشیهای سزان در سخت ترین لحظات زندگی به من جرات كار كردن داد وسبب شد كه من روشی مخصوص به خودم پیدا كنم "با وجود سختیهای زندگی هیچ گونه حس بدبینی وغم در آثار او راه نیافت.نقاشیهای ماتیس طراحهای ساده ای هستند كه درون آنها رنگ گذارده شده است. به حجم سایه روشن وقوانین پرسكتیو توجه نداشت. بیشتر عمرش را به حكاكی و طراحی گذراند.باگچ پاستل قلم و مركب و با مداد طراحی میكرد . هرگز به تجسم مسائل سیاسی و اجتماعی نپرداخت. نمی خواست خطوطش مفهوم فلسفی در بر داشته باشند . او فقط شادی و زیبایی زندگی را بیان میكرد و برای بیان آن ساده ترین خطوط را به كار می برد . می گفت : "آرزو دارم كه آثار من خوشحالی وطراوت یك روز بهاری را به شما انتقال دهد."

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/d/d9/Matisse-Selfportrait.jpg

پنج شنبه 10/11/1387 - 14:57

فرانسیسكو گویا در سی ام مارس ۱۷۴۶ میلادی در زمان سلطنت فیلیپ پنجم پادشاه اسپانیا چشم به جهان گشود. وی پس از دوره ای كه در برگیرنده نخستین تجربه های نقاشی اش بود، مادرید را به قصد رم ترك گفت، اما در سن ۲۵ سالگی به اسپانیا بازگشت. گویا، پس از آثار موفق نقاشی كه روی سطح گچی كلیساهای مادرید به وجود آورده بود، نقاشی سقف كلیسای «سان آنتونیو» را در سال ۱۷۹۸ میلادی به پایان رساند كه به عنوان یكی از شاهكارهای نقاشی جهان در تاریخ ثبت شده است. «گویا» در پی بیماری سخت و مرموزی كه به مدت طولانی او را در بستر انداخته بود،  فصل تازه ای از زندگی هنری اش را با خلق آثاری درباره مصیبت های جنگ آغازكرد كه بازتاب هجوم بیرحمانه ارتش ناپلئون به اسپانیا و تیرباران آزادیخواهان این كشور بود.او مجموعه ای از طرح هایش را با مضامین طنز انتقادی تحت نام «كاپریس» به شیوه چاپ سنگی ارائه داد. این مجموعه كه انتقاد طنزآمیزی از سبكسری ها، فساد و بی بند و باری شاهزادگان اسپانیا بود،  با استقبال مردم روبرو شد. «گویا» با مجموعه كاپریس قدم های شجاعانه ای برای بیان تصویری و نقد مسائل اجتماعی با چاشنی طنز كه به فرهنگ و طنز عامیانه نزدیك تر بود، برداشت و زمینه را برای رشد، بالندگی و رواج هنر نوخاسته نقاشی هجایی یا طنز ترسیمی آماده كرد. به همین دلیل همواره از «فرانسیسكو گویا» نقاش بزرگ به عنوان یكی از پیشگامان هنر كاریكاتور یاد می شود. این هنرمند برجسته در سال ۱۸۶۲ میلادی درمادرید درگذشت.

تابلوی معروف او به نام سوم ماه می

پنج شنبه 10/11/1387 - 14:48

پیر آگوست رنوار (به فرانسوی Pierre Auguste Renoir) ،نقاش فرانسوی، در سال به دنیا آمد.ابتدا به عنوان هنرمند تجاری و سپس چندین سال به عنوان نگهبان موزهٔ لوور پاریس کار کرد. در سال ۱۸۶۲ برای تحصیل نزد شارل گلیر رفت و در استودیو شخصی او با بازیل ، کلود مونه و سیسلی آشنا شد و به عضویت گروه آنها در‌آمد. در سال ۱۸۷۰اولین طرح خود را کشید و از آن پس اغلب با مونه کار کرد.

از جوانی نقاشی را آغاز كرد. او بعدها به پاریس آمد و در آنجا نقاش‌خانه‌ای دایر كرد و به ترسیم صورت اشخاص اشتغال ورزید. حیات هنری او نخست تحت تاثیر هنر چینی بود . او سپس به سبك نقاشانی همچون سیسیلی و كلود مونه كه از بنیانگذاران مكتب امپرسیونیسم در نقاشی بودند پیوست. این نقاشان درآثار خود سوژه‌های طبیعی و فضای آزاد را با نور و رنگ طبیعی انتخاب نمودند . آثار رنوار به آثار تابستانی معروف است و از شفافیت و نور و سایه‌روشن‌های روزهای تابستان برخوردار است. وی در دومین، سومین و هفتمین دور نمایشگاه امپرسیونیسم همراه مونه و دیگر پیشگامان این مکتب نقاشی شرکت کرد و در طی سال‌های ۱۸۷۸ تا ۱۸۸۳ نمایشگاه‌هایی را به صورت انفرادی بر‌پا کرد . در سال ۱۸۷۵ ، مشکلات مالی هنرمندان سبک امپرسیونیسم آنها را وادار به حراج آثار خود کرد. در سال ۱۸۹۰ برای آخرین بار در یک نمایشگاه گروهی همراه دیگر امپرسیونیست‌ها شرکت کرد و مدال لژیون را نصیب خود کرد. رنوار با وجود ناراحتی‌های جسمانی که داشت تا آخر عمر به نقاشی کشیدن ادامه داد

"نقاش بزرگ فرانسوی پس از ۷۸ سال زندگی كه ۹ سال آخر آن به گوشه نشینی بر اثر بیماری رماتیسم سپری شد ، در ۱۷ دسامبر ۱۹۱۹ در فرانسه درگذشت.

 

پنج شنبه 10/11/1387 - 14:39

در 25 ماه اکتبر سال 1881، پابلو روییزپیکاسو، فرزند دون خوزه روییز پیکاسو و ماریا پیکاسو لوپز، در مالاگا واقع در جنوب اسپانیا به دنیا می آید.
پدر او، دون خوزه، نقاش بود که در مدرسه ی هنرهای زیبا، طراحی تدریس می کرده.

پابلو پیکاسو که همواره در شیوه اش تغییر روش میداد و در سراسر دهه های پربار گذشته، آثاری آفریده که از نظر شیوه بیان و شگرد کار، یکسره با هم فرق داشته. عناصر سبکی که به گمان هنر مندان آن زمان دیر زمانی پیش از این در گذشته پیکاسو مدفون شده بود ، به طور ناگهان سر بر می آوردند و وی همین عناصر را با دیگر عناصر در می آمیخت تا دستاوردهایی نو و پر شگفت پدید آورد.
در وجود این اسپانیایی کوتاه قد با آن چشمان سیاه و خیره، نه یک نقاش بلکه صد نقاش بود که هر یک نوآورتر و پر خیال تر از دیگری جلوه می نمود.

پیکاسو با ایستادگی بر آزادی هنر و حفظ استقلال استوار خود می خواست از نقاشان سراسر اعصار به سبب خواری های بیشمار که کشیده بودند،حمایت کند.
در میان هنرمندان، آثار پیکاسو حکم دارو یی را داشت، که همچون محرک نیرومند و شگرفی در وجود همگان تاثیر می گذاشته و حتی توجه بی اعتنایان را بر می انگیخت. پیکاسو با نیروی شگفت انگیزی سنت هایی را که در واقع، جز مشتی از تعلیمات محافظت شده ی دانشکده هنر نبود، در هم ریخت.
وی در دوران کودکی خویش، بسیار خودرای بود و در بسیاری مواقع از او به عنوان فردی کله شق نام برده شده. به جای آن که به درس توجه کند، به ساعت خیره می شده و حرکت آهسته ی عقربه ها او را افسون می کرد.
او برای رقابت با پدرش، از سنین پایین، طراحی هایی را آغاز کرد که از نظر ترسیم خطوط و قدرت خارق العاده ی دید و تخیل، در خور توجه بودند. نبوغ و استعداد پیکاسو چنان شگفت آور بوده که بنا به گفته ی خود او پدرش که از هنر فرزند متحیر شده بود، قلم و تخته و رنگ خود را به او سپرده و اعلام کرده که دیگر هیچ گاه نقاشی نخواهد کرد.
نخستین تصویرش که وی را به همگان شناساند. تصویر علم و نیکوکاری بود که پزشک راهبه ای را در کنار تخت یک بیمار علیل نشان می داد. این تصویر باعث شد که در سال 1897، وی در نمایشگاه هنرهای زیبای مادرید، نشان شایستگی دریافت کند: مسئله ای باعث شد تا خانواده اش، وی را به آکادمی سلطنتی سن فرناندو در مادرید بسپارند، اما چیزی نگذشت که از آکادمی و آموزش های خشک آن خسته و به پرسه زدن در خیابانها مشغول شده. البته، گاهی نیز به موزه پرادو می رفت و در آنجا، به شدت تحت تاثیر هنر قرار می گرفت. وی اجباری درونی به نقاشی کردن در خود حس می کرده، اما نمی خواست صرفا از حالت های کلیشه ای مدل رونگاری کند. این احساس موجب پیوستنش به گروه نقاشان و نویسندگان شورشی آن زمان گردید. این گروه در پی شکستن سنتها و خلق آثار جدید بودند.

جوانی او در روزگاری گذشت که تجارت آزاد جای خود را به سرمایه داری انحصاری داده بود و تاثیر آن بر هنر و هنر مندان با تاثیر دوره های آرام و عادی تفاوت داشت و هنرمندان را بر آن می داشت تا واکنشهای خود را نسبت به اوضاع و احوال مادی و ایدئولوژی پیرامون خود بروز دهند: هنگامه ای که در آن، کهنه و نو در ستیزه خشونت باری درگیر بودند.

پیکاسو در فوریه سال 1900، نخستین نمایشگاه خود را شامل طرح و رسم های دوستانش، برپا کرد و در اکتبر همان سال، به همراه یکی از دوستانش برای نخستین بار به پاریس رفت و در آنجا، از طریق لگا، سزان، وان گوگ و......با آخرین پیشرفتهای صنایع هنری آشنا شد. از آثاری که در نتیجه ی این سفر خلق کرده بود، رقاصه غمگین و آسیاب گالت را می توان نام برد. دو سال پس از این سفر، یعنی در سال 1901، پیکاسو به همراه یکی از دوستانش نشریه ای به نام نشریه هنر جوان را منتشر می کند. این سال را آغاز دوره ی آبی زندگانی پیکاسو نام گذاری کرده اند. دورانی که شیوه کار وی تغییر کرد و آبی رنگ حاکم بر آثارش شده بود. در این دوره فقیران و ناتوانان موضوعات نقاشی او را تشکیل می دادند. البته ، خود او هم  به اندازه ی تهیدستان پرده های نقاشی اش فقیر و بی چیز بود. در ماه آوریل سال 1904، پیکاسو برای همیشه بارسلون را ترک کرد و در پاریس اقامت  گزید. در پاییز همان سال با فرناندو اولیویه آشنا می شود و تا 1911 با او زندگی می کند. در این دوران رنگ صورتی بر نقاشی های وی حاکم می شود و این دوره از زندگی او را دوره صورتی نامیدند. موضوع نقاشی هایش نیز تغییر کرده و به سراغ دلقک ها، آکروبات ها و مقلدان می رفته. پس از خلق تابلو دوشیزگان آوین یون، پیکاسومتوجه عناصر اصلی قرار دادی در طرح مضامین شد و این نقطه ی آغاز سبک کوبیسم بود. پیکاسو با الهام از کارهای سزان، طبیعت بی جان را به تصویر کشید و در تابلوهایش متوجه اشکال هندسی شد. در سال 1909 بود که وی نخستین منظره کوبیسم را خلق کرد. تابلو سر یک زن نمونه ای از این دوران بوده است.

در سال 1918، پیکاسو با الگا کولکوا، یکی از اعضای گروه باله در آن زمان ازدواج می کند. او دختر یک ژنرال روسی بود و مراسم ازدواج آنها به رغم اعتقادات نه چندان محکم پیکاسو، در کلیسا انجام شد. نتیجه این ازدواج پسری به نام پائلو بود که در سال 1921، به دنیا آمد. در این دوران پیکاسو به خلق نقاشی های مجسمه ای مشغول شده که شدیدا تحت تاثیر مکتب کلاسیک قرار داشت. ازدواج پیکاسو با الگا، در سال 1935 به جدایی منجر شد و از معشوقه او ماری ترز والتر دختری به نام مایا به دنیا آمد.

بی قیدی زناشوئی پیکاسو مدتی طولانی در آن زمان به افسانه تبدیل شد.  هفت زن برای مدت ناپایداری در زندگی او نقش رسمی بانوی الهام بخش او را به عهده داشته اند، که او همه آنها را فریفته، عذاب داده و تحقیر کرده است. علت این جدایی های مکرر را برخی از مولفین بی گمان تربیت پیکاسو توسط زن ها، یعنی مادرش، عمه هایش و خواهرهایش دانسته اند که پیکاسو هر چند هم قدر این زن ها را می دانسته اما به همان اندازه از تسلط آنها به وی گریزان بود سر انجام در سال 1961، با ژاکلین روک ازدواج کرده. ژاکلین تنها زن ماندگار در زندگی او بود که تا زمان مرگ پیکاسو را رها نکرد.

پیکاسو در 8 آوریل 1973، در اوج دلباختگی اش به ژاکلین درگذشت و ژاکلین روک نیز، که پس از پیکاسو شدیدا از نظر روحی دگرکون شده بود. در سال 1986، با شلیک گلوله خودکشی کرد. البته، از نظر عام او چیزی را از دست نداده: چرا که این عمل ، تنها وسیله خلاص شدن از بار سنگین بیست سال جنون هوس آلود بوده. دیوید دون کان که سال ها بهترین لحظه های آن ها را عکاسی کرده بود مرگ ژاکلین را چنین تفسیر کرد: این گلوله نبوده که او را از پای درآورده، بلکه خاطره پیکاسو او را کشت!

پنج شنبه 10/11/1387 - 14:32

 

وَنسان ویلِم ون گوگ یا فینسِنت فان خوخ (به هلندی: Vincent Willem van Gogh) ‏ (۳۰ مارس ۱۸۵۳-۲۹ژوئیه ۱۸۹۰) نقاش نامدار زاده‌ی هلند بود. هرچند او در زمان حیاتش در گمنامی کامل به سر می‌برد اما اکنون به عنوان یکی از تاثیرگذارترین نقاشان پسا دریافتگر (پست امپرسیونیست) شناخته ‌می‌شود. او در اواخر عمر به شدت از بیماری روانی رنج می‌برد و همین موضوع به خودکشی او منجر شد.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/6/66/VanGogh-starry_night_ballance1.jpg

پنج شنبه 10/11/1387 - 14:5


پل سزان (۱۹ ژوئیه ۱۸۳۹ -۲۲ اکتبر ۱۹۰۶) یکی از تاثیرگذارترین نقاشان مدرن فرانسوی و همچنین یکی از برجسته‌ترین نقاشان پسا دریافتگر (پست امپرسیونیست) محسوب می‌شود. وی آثارش را در کنار آثار نقاشان دریافتگر (امپرسیونیست) به نمایش می گذاشت.

در هر تاش قلم‌موی سزان ساختاری استوار را می توان دید. نوآوری‌های او چه در شیوه‌ی ‌اجرای نقاشی‌ها و چه در سبک ، بعدنمایی، ترکیب‌بندی و رنگ‌آمیزی آن‌ها بر هنر سده‌ی بیستم تاثیر شگرفی گذاشت. پیکاسو ترکیب‌بندی‌های سطوح او را به شیوه‌ی کوبیسم گسترش داد و ماتیس به رنگ‌آمیزی‌هایش دلبسته بود. از هر دوی این نقاشان آمده‌است که "سزان پدر همه‌ی ما است".

وی در همه‌ی زندگی هنری‌اش بس آزرمگین و کم‌سخن بود و از این‌رو همواره در جمع هنرمندان بیگانه به شمار می‌آمد. شهرت هنری او دیرگاه فرا رسید و در دوره‌ی کهن‌سالی‌اش بود که نقاشان جوان به اهمیت او پی بردند.

 

پنج شنبه 10/11/1387 - 14:1

جیغ، اثر ادوارد مونک، هنرمند نروژی را معمولاً پلی میان آثار هنرمندان جنبش پست‌امپرسیونیسم مانند وان‌گوگ و گوگن، و جنبش اکسپرسیونیسم آلمان در اوایل قرن بیستم می‌دانند. آثار مونک تأثیری چشمگیر بر توسعهٔ جنبش اکسپرسیونیسم داشته‌است.

نقاشی‌های مونک، هرچند آشکارا به نمایش واقعیت می‌پردازد، از تخدیش و رنگ‌های اغراق‌آمیز برای تجلی دادن جهانی درونی‌تر استفاده می‌کند. مونک سبک چرخشی و رنگ‌های تند را از وان‌گوک وام گرفت تا به آثارش قدرت و شور ببخشد. حرکت‌های گردابی قلم‌موی او، پژواک‌های بصری در اطراف شخصیت‌های تابلوهایش ایجاد می‌کند.

این شیوه به او کمک می‌کند تا آثاری مانند جیغ را آکنده از احساس وحشت کند و انرژی ویرانگری را به نمایش بگذارد که نمی‌توان مهارش کرد. جیغ بخشی از سه گروه آثار مونک با مضامین عشق، رنج و مرگ است که خود مونک آن‌ها را مجموعاً «کتیبهٔ زندگی» می‌نامید.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/b/b9/Scream.jpg

   
پنج شنبه 10/11/1387 - 13:53

محمد غفاری، ملقب به کمال الملک، نقاش شهیر ایرانی در سال 1224 در کاشان به دنیا آمد و تعدادی از اعضای خانواده اش اهل هنر و نقاشی بودند درچند ماهگی اورابه”کلده”دهی بسیار سرسبز وخوش آب و هوا در نزدیکی کاشان  بردند.طبع حساس ودل نازک محمد در روستای سرسبز که شکوه کوهستانش چشم را خیره میکرد پرورش می یافت وقلب او مالامال از عشقی سرشار به طبیعت می شد . از تنور تکه ذغالی بر می داشت و روی دیوارها ،ورقهای حساب و کتاب پدر ،زین اسب ها و گاهی دور از چشم پدر و مادرش بر روی دیوار سفید شده با گچ اتاق نقاشی می کرد .نقشهای مختلفی می زد و بیشتر درخت صنوبر را می کشید که روی تپه کنار نهر روییده بود .محمد با آن سن کم از ده بیرون می رفت .کنار آن صنوبر می نشست و ساعتها به آن خیره می شد ،به رنگها و برگهای مختلفی که پیدا می کرد ،به پوسته ضخیم و قهوه ای آن و به تصویر مواج درخت که بر سطح زلال نهر می افتاد ،بعد سر می چرخاند و کوه را که می دید دلش از هیبتش می لرزید ، به هیجان می آمد و چنان محو شکوه آن می شد که صدای مادرش را نمی شنید . محمد ...محمد جان ....کجایی؟ چرا جواب نمی دهی ؟ مادر می دانست که پسرش مثل همیشه کنار درخت صنوبر محو تماشای طبیعت است . « خدای نکرده اگر اتفاق بیفتد ...آن وقت من چه بکنم؟» و محمد هربار به جای اینکه پاسخی به مادر بدهد ، از کشف تزه ای که کرده بود سخنمی گفت و خشم مادر به مباهاتی شیرین مبدل می شد .یکبار عاب بزرگی را کشف کرده بود که بر فراز کوه پرواز می کرد ، اوج می گرفت و یکباره به شتاب و بی آنکه بال بزند بسوی زمین تن رها می کرد و فرود می آمد .محمد اگر در خانواده ای معمولی بدنیا آمده بود ، بی شک بخاطر نقاشی در دفتر حساب و کتاب پدرش تنبیه می شد . اما پدر دست نوازش بر سر او کشیده و با دادن یک دسته کاغذ و مداد خوب او را تشویق می کرد .در خانواده او هنر و بخصوص نقاشی از اهمیت ممتازی برخوردار بود .

تابلوهای او آنقدر جذاب بودند که بیننده ای را به تحسین وا می داشت .پدر محمد هم در کشیدن منظره و نقاشی و چاپ سنگی استاد بود و بهمین علت استعداد محمد را به سرعت تشخیص داد و او را برای جدی گرفتن نقاشی ،تشویق و راهنمایی کرد . پدرش نقاشی های او را با دقت بررسی می کرد و هرجا که لازم بود ، نکته ای را به او می آموخت و راهنماییش می کرد .آموزشهای پدر متناسب با رشد محمد تنظیم می شد . پدر وقتی مطمئن شد که نقاشی جزئی از وجود پسرش شده و تا پایان عمر نمی توانددل از آن بکند ، نکاتی را به او گوشزد می کرد که تا پایان عمر آویزه گوش محمد شد :

« محمد جان اگر می خواهی نقاش خوبی شوی ، باید مداوم کار کنی و تا می توانی طرح بزنی و نقاشی بکشی »  عمویش صنیع الملک از نقاشان بنام عصر خود بود.

کمال الملک در نوجوانی به تهران رفت و در سالهای اقامتش در تهران به سفارش ناصر الدین شاه چندین تابلو کشید. او چند سالی را در اروپا گذراند و نزد تعدادی از نقاشان اروپایی تحصیل کرد و در موزه های مختلف اروپا به مطالعه آثار نقاشان بزرگ اروپا پرداخت.

کمال الملک در بازگشت به ایران مدرسه "صنایع مستظرفه" را تاسیس کرد و مدیریت آن را عهده دار شد.

او در سال ۱۳۰۷ به حسین آباد نیشابور رفت و دوازده سال آخر عمر خود را در این روستا در انزوا گذراند و در سال ۱۳۱۹ خورشیدی، در سن ۹۵ سالگی درگذشت.

مقبره کمال الملک در کنار آرامگاه شیخ فرید الدین عطار نیشابوری قرار دارد. از او آثار مشهوری مانند تالار آینه کاخ گلستان به جای مانده است.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/5/59/Golestanbykamalolmolk.JPG

پنج شنبه 10/11/1387 - 13:48

دالی طراحی ماهر بود که بیشتر به خاطر خلق تصاویری گیرا و خیالی در آثار فراواقع‌گرایش به شهرت رسید. مهارت وی در نقاشی اغلب به تاثیر نقاشان رنسانس نسبت داده می‌شود. معروف‌ترین اثر سالوادور دالی به‌نام تداوم حافظه در سال ۱۹۳۱ خلق شد. وی همچنین در عکاسی، مجسمه‌سازی و فیلم‌سازی نیز فعالیت داشت. وی با والت دیسنی تهیه‌کننده و کارگردان شهیر آمریکایی در ساخت کارتن کوتاه و برنده جایزه اسکار «دستینو» که در سال ۲۰۰۳ و پس از مرگ وی منتشر شد، همکاری داشت. دالی همچنین با آلفرد هیچکاک در ساخت فیلم «طلسم شده» (۱۹۴۵ میلادی) همکاری کرد.

دالی همواره بر «ریشه عرب» خود تاکید داشت و ادعا می‌کرد که اجدادش به نسل «مور»ها که جنوب اسپانیا را برای تقریبا ۸۰۰ سال در اختیار داشتند، باز می‌گردد. همچنین خانواده مادری دالی ریشه‌ای یهودی در بارسلونا داشتند.

دالی که شدیدا فردی خیال‌پرداز بود، علاقه وافری به انجام کارهایی عجیب برای جلب توجه دیگران داشت. این قبیل کارها اغلب برای کسانی که به هنر وی علاقه داشتند خسته‌کننده بود و به همان اندازه برای منتقدین وی، آزاردهنده به شمار می‌رفت. این نوع رفتار غیرعادی دالی گاهگاهی توجه افکار عمومی را بیشتر از آثار هنری وی جلب می‌کرد و در نتیجه، این رسوایی و بدنامی تعمدی منجر به شناخت گسترده عامه مردم و تقاضا برای خرید آثار وی توسط طیف گسترده‌ای از مردم شد.

http://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/d/dd/The_Persistence_of_Memory.jpg

پنج شنبه 10/11/1387 - 13:11