تعداد مطالب : 116
تعداد نظرات : 297
زمان آخرین مطلب : 2465روز قبل

آتشهایی که می پزند، آتشهایی که می سازند ؛آتشهای سرد، خنک کننده ،خوب، پاک، روشن،نامرئی، . .. نیرو آن آتش عشق در خدا !! چه کسی به این پی برده است ؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه هستی تجلی آن است ،آتش گرم نیست ،داغ نیست .چرا؟ نیازمندی در آن نیست ،تلاطم در آن نیست، نا استواری ، شک، تزلزل ،

تردید ،نوسان ، وسواس،اظطراب ... نگرانی ،در آن نیست، اما آتش است ،آتشین تر از همه آتشها .آتشی که پرتو یک زبانه اش آفرینش است، سایه اش آسمان است،جلوه اش کائنات است،گرده خاکستر نازک و اندکش کهکشانها است... چه می گوییم ؟!!!

این آتش عشق در خدا !یعنی چه؟آتش عشق که این جوری نیست ..... پس این آتش دوست داشتن است. آری.

آتش دوست داشتن است،عجب ! ؟ منهم مثل همه عارف ها و شاعرها حرف میزدم.آتش عشق !؟ آنهم در خدا !؟

نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست، حرارت ندارد؛ چرا؟ که نیازمندی ندارد؛ که غرض ندارد؛ که رسیدن ندارد،که یافتن ندارد،که گم کردن ندارد ، که به دست آوردن ندارد ،که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد... 

دوشنبه 25/10/1391 - 20:57

آیا سحری به رنگ خون دیدی تو

محراب و تو منبری چنین دیدی تو

خون بر در و دیوار و جماعت سر و رو

فرقی که به سجده لاله گون دیدی تو

آن زاده کعبه و امین حرمین

افتاده میان خاک و خون دیدی تو

آن کس که ستیز خیبر و بدر و احد

چون شیر بغرید چنین دیدی تو

ایا تو درون ظلمت شام سیاه

نان اور کودک یتیم دیدی تو

آیا دل پرز خون و گریان چشمی

از جور زمانه و زمان دیدی تو

او زخم تن و زبان که در طول زمان

با جان به خرید و دم نزد دیدی تو

آیا زمیان مردم کوفه و شام

مظلوم تر از علی کسی دیدی تو

التماس دعا

پنج شنبه 19/5/1391 - 1:49

گاهی خدا به راحتی آب خوردن

یا نه

به راحتی یك پیام كوتاه

به تو می فهماند كه " هیچی" نیستی ...

امروز دوباره فهمیدم كه "هیچی " نیستم ...هیچی ، هیچی...

چهارشنبه 4/8/1390 - 22:25

نگاهت رابرمن می پاشی ، پاشیده میشوم...

 

دست هایت را به دست هایم میفشاری ، فشرده میشوم...

 

برایم شاعرانگی می كنی ، بی سواد میشوم...

 

لحظه ایی بعد نجوا سر می دهی ، لال میشوم ...

 

كامم را شیرین میكنی ، تلخ میشوم...

 

انگار در برار وسعت حضور تو نیست میشوم ...میمیرم...

 

.

 

.

 

.

 

.

 

.

 

*    ترور می شوم میان تیرباران ـ موسیقی ـ نگاهت...!

 

چهارشنبه 4/8/1390 - 22:20
خیلی جالبه : از سوسک می ترسیم...از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم...از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم.

از شکستن لیوان می ترسیم..........از شکستن دل آدمها نمی ترسیم.

            

شنبه 2/7/1390 - 4:27

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم

چتر نداشتیم

خندیدیم

دویدیم

و

به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی

چتر آورده بودی

و من غافلگیر شدم

سعی می کردی من خیس نشوم

و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری

سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت

گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد

.

و

و

و

و

چند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟

که با یک چتر اضافه آمدی

و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر

توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم

دورتر راه برویم

.

.

.

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم

تنها برو ...

سه شنبه 29/6/1390 - 0:27

 

 

  تصاویرشباهنگ Shabahang  پروردگارا ...  تصاویرشباهنگ Shabahang

                          

                                          
با بارانی ترین نگاهم به درگاه ملكوتی تو پناه
میجویم ونام های مقدس تورا با ذره ذره
وجودم تكرار میكنم: یانور... یانورالنور... یامنورالنور... یاكل نور...
عاشقانه تو را می خواهم وامید دارم كه مرا بی اجابت نخواهی گذاشت...  
 وجودم خسته از آزمون های دشوار توست... 
می گن صبر کوچیکت چهل ساله
وای از روزی که تو بخوای چهل سال صبوری کنی
 و ما بنده های کم طاقت تو نتونیم دووم بیاریم...
خدای مهربونم خسته ام!کی می دونه درون این چهره ی آروم من
 چی می گذره غیر از خودت... من همونم؟
نه!
من دیگه حتی شب و روزت رو هم گم کردم.
فقط اینو می دونم که
در سخت ترین و مهمترین جلسه ی آزمون تو قرار گرفتم؛
 آره سخت ترینه چون که داری منو با عزیزانم
با تکه های وجودم امتحان میکنی.
تو هم مثل یه معلم سخت گیر و دلسوز دست گذاشتی رو نقطه ضعفم...
از خودت می خوام که تو امتحانت دستم رو بگیری.
گله ای نیست ؛
تورا به خاطر داشته ها و نداشته ها و گرفته ها ستایش...
  تصاویرشباهنگ Shabahangخدایا تو را تا ابد سپــــاس...  تصاویرشباهنگ Shabahang
اگر یک تابلو تو آسمون نصب شد باش و همه مردم دنیا ببیننش
تو ای زیباترین مخلوق الهی روش چی می نویسی؟؟؟؟؟؟

 

 

 

چهارشنبه 26/5/1390 - 5:49

 

چه شود ای گل نرگس، با تو دیدار کنم

 جان و اهل و هستی ام، بر تو گرفتار کنم

روزه ی هجر تو از پای بینداخت مرا

کی شود با رطب وصل تو افطار کنم

 

 

امید  

شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر می‌گشت و به عقب خیره می‌شدناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد … او امید به بخشش داشت 
                                         
                                                      
عشق

امیری به شاهزاده خانمی گفت:  من عاشق توام. شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است. امیر برگشت و دید هیچکس نیست .
شاهزاده گفت: عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند

 

زیبایی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم”دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا…و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و
 گفت: نه… خدا نکنه ... اصلآ کفش نمی خوام

 

 

چهارشنبه 26/5/1390 - 5:40
 

هوس كردم در اغوشت بگیرم...

هوس كردم ببوسمت...

هوس كردم شانه بدهم به دستت تا شانه كنی موهای نداشته ام را...

هوس كردم سر بگذارم روی پاهای نازنینت و كمی عمیق بخوابم...

هوس كردم با تو صحبت کنم...

هوس كردم مستانگی كنم با تو پیاله های دما دم ِ عشق را ...

هوس كردم بنشینم و با دست های تو تسبیح بزنم برای دل خودم كه دیوانه تر شود با تو...

هوس كردم یك استكان چای داغ رو به روی چشمهات خودم را مهمان كنم و تو بگویی نوش جان ...

هوس كردم چشمهای تو را سرمه بكشم كه عاشق ترم كنی...

هوس كردم كمی برایم خدایی كنی "خدا "...

چهارشنبه 26/5/1390 - 5:32
 

پاورچین پاورچین میایی

 و

 بر هرچه كه نوشته بودم خطی می كشی ممتد!

یعنی : " همه چیز اشتباه بود."!

یعنی :" دوست نداری "!

یعنی :" دوباره بنویس"!

و من برای هزارمین بار شاید هم بیشتر دوباره می نویسم

 مشق ِخیالِ بی نهایتِ تورا ......

چهارشنبه 26/5/1390 - 5:27