تعداد مطالب : 1267
تعداد نظرات : 1077
زمان آخرین مطلب : 3037روز قبل



مسافری نزدیک شهربزرگی از زنی که کنار جاده نشسته بود پرسید: مردم این شهر چگونه اند؟

زنگفت: مردم شهری که از آن آمده ای چگونه بودند؟

مسافر پاسخ داد: بسیار بد،غیر قابل اعتماد و از هر نظر نفرت انگیز.

زن گفت: مردم این شهر نیز چنیناند.

هنوز مسافر اول نرفته بود که مسافر دیگری از همان شهر رسید و راجع بهمردم آن شهر سوال کرد.

باز هم زن در مورد مردم شهری که مسافر از آن جا آمدهبود سوال کرد.

مسافر دوم گفت: آن ها مردم خوبی بودند. راستگو، سخت کوش وبسیار بخشنده. از این که آنجا را ترک کردم غمگینم.

زن خردمند پاسخ داد: پسآن ها را در شهری که پیش رو داری باز هم خواهی یافت.

 

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:42

 

یک یهودى و فقیر با شخصى آتش پرست كه مال زیاد داشت ، به راهى مى رفتند، آتش پرستشترى داشت و اسباب سفر نیز همراه داشت ؛ از یهودى سؤ ال كرد: مذهب و مرام تو چیست؟
گفت : عقیده ام آن است كه جهان را آفریدگارى است و او را پرستش مى كنم و به اوپناه مى برم ، و هر كس موافق مذهب من مى باشد به او نیكى مى كنم و هر كس مخالف مذهبمن است خون او را بریزم .
یهودى از آتش پرست سؤ ال كرد: مرام تو چیست ؟ گفت : خود و همه موجودات را دوست مى دارم و به كسى بدى نمى كنم و به دوست و دشمن احسان ونیكى مى كنم . اگر كسى با من بدى كند به او جز با نیكى رفتار نكنم ، به سبب آنكه مىدانم كه جهان هستى را آفریدگارى است . یهودى گفت : این قدر دروغ مگو كه من همنوع توهستم ، و تو روى شتر با وسایل مسافرت مى كنى و من با پاى پیاده با تهى دستى ، نه ازخوراك خود مى دهى و نه سوار بر شترت مى نمایى .
آتش پرست از شتر پیاده شد و سفرهغذا را در مقابل یهودى پهن كرد یهودى مقدارى نان خورد و با خواهش بر شتر او نشست تاخستگى بگیرد. مقدارى راه كه با یكدیگر حركت كردند، یهودى ناگهان تازیانه بر شترنواخت و فرار نمود. آتش پرست هر چند فریاد كرد: كه اى مرد من به تو احسان نمودم آیااین جزاى احسان من است كه مرا در بیابان تنها بگذارى ، فایده اى نكرد. یهودى بافریاد مى گفت : قبلا مرام خود را به تو گفتم كه هر كس مخالف مرام من است او را هلاككنم .
آتش پرست رو به آسمان كرد و گفت : خدایا من به این مرد نیكوئى كردم و اوبدى نمود، داد مرا از او بستان .
این گفت و به راه خود ادامه داد. هنوز مقدارىراه را نپیموده بود كه ناگهان چشمش به شترش افتاد كه ایستاده و یهودى را بر زمینانداخته و تمام بدنش مجروح و ناله اش بلند است .
خوشحال شد و شتر خود را گرفت وبر آن نشست و مى خواست حركت كند كه ناله یهودى بلند شد: اى مرد نیكوكار تو میوهاحسان را چشیدى و من پاداش بدى را دیدم ، اینك به عقیده خودت از راه احسان رومگردانو به من نیكى كن و مرا در این بیابان رها مكن .
او بر یهودى رحم و شفقت نمود اورا بر شتر خویش سوار كرد و به شهر رساند

 

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:42



پیرمردی مفلس و برگشته بخت - روزگاری داشت نا هموار و سخت
هم پسر، هم دخترش بیمار بود - هم بلای فقرو هم تیمار بود
این دوا می خواستی آن یک پزشک - این غذایش آه بودی آن سرشک
این عسل می خواست آن یک شوربا - این لحافش پاره بود آن یک قبا
روزها می رفت بربازار و کوی - نان طلب می کردو می برد آبروی
دست بر هر خودپرستی می گشود - تاپشیزی بر پشیزی می فزود
هر امیری را روان می شد ز پی - تا مگر پیراهنی بخشد بوی
شب بسوی خانه می آمد زبون - قالب از نیرو تهی دل پرز خون
روز سایل بود و شب بیمار دار - روز از مردم شب از خود شرمسار
صبحگاهی رفت و از اهل کرم - کس ندادش نه پشیز و نه درم
از دری می رفت حیران بر دری - رهنورد اما نه پایی نه سری
ناشمرده برزن و کویی نماند - دیگرش پای تکاپویی نماند
درهمی در دست و دردامن نداشت - ساز و برگ خانه برگشتن نداشت
رفت سوی اسیا هنگام شام - گندمش بخشید دهقان یک دو جام
زد گره در دامن آن گندم فقیر - شد روان و گفت کای حی قدیر
گر تو پیش آری به فضل خویش دست - برگشایی هر گره کایام بست
چون کنم یارب در این فصل شتا - من علیل و کودکانم ناشتا
می خرید این گندم ار یکجای کس - هم عسل زان می خریدم هم عدس
آن عدس در شور با می ریختم - وان عسل با آب میآمیختم
درد اگر باشد یکی دارو یکی است - جان فدای آنکه درد او یکیست
بس گره بگشوده ای از هر قبیل - این گره را نیز بگشای ای جلیل
این دعا می کرد و می پیمود راه - ناگه افتادش به پیش پا نگاه
دید گفتارش فساد انگیخته - وان گره بگشوده گندم ریخته
بانگ برزد کای خدای دادگر - چون تو دانایی نمی داند مگر
سال ها نرد خدایی باختی - این گره را زان گره نشناختی
این چه کار است ای خدای شهرو ده - فرق ها بود این گره را زان گره
چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟ - کاین گره را بگشاید بنده ای
تا که بر دست تو دادم کار را - ناشتا بگذاشتی بیماررا
هرچه در غربال دیدی بیختی - هم عسل ،هم شوربا را ریختی
من ترا کی گفتمای یار عزیز - کاین گره را بگشای و گندم را بریز
ابلهی کردم که گفتم ای خدای - گر توانی این گره را بگشای
آن گره را چون نیارستی گشود - این گره بگشودنت دیگرچه بود
من خداوندی ندیدم زین نمط - یک گره بگشودی آن هم غلط
الغرض برگشت مسکین دردناک - تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک
چون برای جستجو خم کرد سر - دیدافتاده یکی همیان زر
سجده کرد و گفت ای رب ودود - من چه دانستم ترا حکمت چه بود
هر بلایی کز تو آید رحمتی است - هر که را فقری دهی آن دولتی است
تو بسی زاندیشه برتر بوده ای - هر چه فرمان است خود فرموده ای
زان به تاریکی گذاری بنده را - تا ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند - تا که بالطف تو پیوندم زنند
گر کسی را از تو دردی شد نصیب - هم سر انجامش تو گردیدی طبیب
هر که مسکین و پریشان تو بود - خود نمی دانست و مهمان تو بود
رزق زان معنی ندادندم خسان - تا ترا دانم پناه بی کسان
ناتوانی زان دهی بر تندرست - تابداند کانچه دارد زان توست
زان به درها بردی این درویش را - تا که بشناسد خدای خویش را
اندر این پستی قضایم زان فکند - تا ترا جویم، ترا خوانم بلند
من به مردم داشتم روی نیاز - گرچه روز و شب در حق بود باز
من بسی دیدم خداوندان مال - تو کریمی ای خدای ذوالجلال
بر در دونان چو افتادم ز پای - هم تو دستم را گرفتی ای خدای
گندمم را ریختی تا زر دهی - رشته ام بردی که تا گوهر دهی
در توپروین نیست فکرو عقل و هوش - ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:41

 

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودندو هر كدام نسبت به دیگری ابراز برتری می كرد، باد به خورشید می گفت كه من از توقویتر هستم، خورشید هم ادعا می كرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان كنیم،خب حالا چه طوری؟

دیدند مردی در حال عبور بود كه كتی به تن داشت. باد گفت كه من می توانم كت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع كن. باد وزید ووزید، با تمام قدرتی كه داشت به زیر كت این مرد می كوبید، در این هنگام مرد كه دیدنزدیك است كتش را از دست بدهد، دكمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبید.
باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام روبه خورشید كرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می كنم و شروع كرد به تابیدن،پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم كرد.

مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ كت خود داشت دید كه ناگهان هوا تغییر كرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت كرد.

باتابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید كه دیگر نیازی به اینكه كت را به تنداشته باشد نیست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی كت رااز تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید كه خورشید پر عشق و محبت كه بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او كه می خواست به زور كاری را به انجام برساند قویتر است.

 

 

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:41


خدا از من پرسید:  دوست داری با من مصاحبه کنی؟
پاسخ دادم:  اگر شما وقت داشته باشید
خدا لبخندیزد و پاسخ داد:
 زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری ازمن بپرسی؟
من سؤال کردم:  چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
خدا جواب داد....
 این که از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند
اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنندتا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند
این که با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند
این که به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟
خدا پاسخ داد:
 این که یاد بگیرند نمی توانندکسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند
 این که یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند
 اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند
 یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است
 اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند
 اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند
 اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند
باافتادگی خطاب به خداگفتم:
 از وقتی که به من دادید سپاسگذارم
و افزودم: چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟
خدا لبخندی زد و گفت...
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
همیشه

 

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:41

 

دارم دِلَکی که بنده ی کوی علی است

روی دل او همیشه بر سوی علی است

هر چند هزار رو سیاهی دارد

می نازد از اینکه منقبت گوی علی است

من شیفته ی علی شدم شیدا نیز

پنهان همه جا گفته ام و پیدا نیز

این پایه مرا بس است و بالاترازین

امروز طلب نمی کنم فردا نیز

***

نظمی به ولایتت تمامی خوش باش

خوش باش قبول خاص و عامی خوش باش

گر شاهی هفت کشور از تست مناز

ور بر در ِ مرتضی غلامی خوش باش

***

تا حبّ علی و آل او یافته ایم

کام دل خویش مو به مو یافته ایم

وز دوستی علی و اولاد علی است

در هر دو جهان گر آبرو یافته ایم

***

از دین نبی شکفته جان و دل من

با مهر علی سرشته آب و گل من

گر مهر علی به جان نمی ورزیدم

در دست چه بود از جهان حاصل من

***

نظمی نفسی مباش بی یاد علی


گوش دل خویش پرکن از نادعلی

در هر دو جهان اگر سعادت طلبی

دامان علی بگیر و اولاد علی

***

سر دفتر عالم معانی است علی

وابسته ی اسرار نهانی است علی

نه اهل زمین که آسمانی است علی

فی الجمله بهشت جاودانی است علی

***

شایسته ترین مرد خدا بود علی

در شأن نزول هل اتی بود علی

هرگز به علی خدا نمی باید گفت

لیک آینه ی خدا نما بود علی

***

بنیان کـَن ِ منکر و مناهی است علی

رونق ده دین و دین پناهی است علی

در دامنش آویز که در هر دو جهان

سرچشمه ی رحمت الهی است علی

***

آن گفت به قرب حق مباهی است علی

وین گفت که سایه ی الهی است علی

از «نظمی» ناتمام پرسیدم گفت

چون رحمت حق نامتناهی است علی
پنج شنبه 22/12/1387 - 21:40

 

هو الاول هو الاخر هوالظاهر هو الباطل
علی دنیا علی عقبی علی دریا علی صحرا
علی جانم علی قلبم علی روحم علی دینم
علی هست نور اعضایم علی هست خواب رویایم
علی پیر ولی من علی راه طریق من
علی زات خدای من علی ذكر حیات من
علی یار محمد بود علی داماد احمد بود
علی سردار واحد بود علی شاه ولایت بود
علی ذاكر و ساجد بود علی قائم به احد بود
علی در مسجد كوفه به محراب عبادت بود
علی والی كوفه بود علی در قبله حاضر بود
علی در بستر احمد امانت دار صابر بود
علی همدم احمد بود علی نور محمد بود
میان اب گل ادم به دستهای محمد بود
به معراج خداوندی علی ناظر به احمد بود
ید الله پس پرده مهمان سیب احمد بود
علی شاهد معراج بود محمد نور مواج بود
با ركنا حوله ازحق به اشراق نور امواج بود
فتی مرد عرب مولا دمادم ذكر یا الله نموده
ریز ریز بت ها درون سینه اش پر اه
بگفت تبریك بر احمد علی پیر خراباتی
بشد خرسند رسول الله بابازاده مناجاتی

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:40

 

بجز از علی نباشد به جهان گره گشایی
طلب مدد ازو كند چو رسد غم وبلایی
چو زكار خویش مانی دررحمت علی زن
بجز او به زخم دلها ننهد كسی دوایی

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:32

 

ما پیرو آئین رسول اللهیم
گوینده لا اله الا اللهیم
داریم کتاب الله و عترت را دوست
خاک قدم علی ولی اللهیم

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:31

 

غیر از علی و آل علی نیست کسی
در هر دو جهان به خلق فریاد رسی
این سلسله کوه را به کاهی بخشند
غافل نشوی زکویشان یک نفسی

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:31