تعداد مطالب : 38
تعداد نظرات : 2
زمان آخرین مطلب : 8روز قبل

 

 

 

بسمه تعالی

 

 

 

نثر ادبی برای امام عاشورا(ع)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شمس عاشورا بر خاک افتاد ! و هفتاد و دو کوکب خون آلود را به معراج توحید خواهد بُرد . رؤیای شمس شهدا  تنها سر افکندن به پای محبوب توحید بوده است ! و داستان خونین کربلا را چشمه های خون فشان خواهند گریست ! آنگاه که سیدالشهدا به آسمان کربلا نِگریست و با حضرت یزدان مناجات کرد ,  دریای خون غرق ِ در طوفان گشت ! و ملائک مقرّب ِ عرش از حضرت توحید راز نور شهدا را  پرسیدند و هنوز نام تو بر لب مرثیه پردازان عاشورا با آه ِ مظلومیّت همراه خواهد گشت و کشف تنهایی تو در ظهر خونین عاشورا را تنها , گودال سرخ خواهد فهمید . و ذوالجناح با تن خون آلود هنوز در پی نگاه مظلوم توست ! و به گودال خون خیره خواهد گشت ! امام عاشورا و خورشید شهدا در دلم طوفان ها خواهد گشت تا ظهر عاشورای ترا مجسّم خواهم کرد و اشک امانم نخواهد داد تا نیزه ی خون را در کوفه ی سیاه مجسّم خواهم کرد ! 

 

 

 

 

نویسنده :

سید محمد حسین شرافت مولا

سه شنبه 13/6/1397 - 17:42

 

بسمه تعالی

 

 

 

 

 

 

میلاد گل به فصل بهاران خجسته باد
آواز دلنواز هزاران، خجسته باد
در گلشن همیشه گل‏افشان سرمدی‏
رقص نسیم و جوش بهاران خجسته باد
سرزد ز آسمان یقین کوکب رضا
این مژده بر شکسته حصاران خجسته باد
شد جلوه‏گر ز مشرق جان آفتاب عشق‏
باران نور، در شب یاران خجسته باد
سیراب شد کویر دل از چشمه‏سار نور
بردشت تشنه، ریزش باران خجسته باد
بشکفته بر لبان ظفر، غنچه‏های فجر
ای میر عشق، فتح سواران خجسته باد
شب را شکست جاده‏ی شبگیر آفتاب‏
گلبانگ نوش نوش خماران خجسته باد
میلاد مهر هشتم دین، حجت خدا
بر پیر پرخروش جماران خجسته باد

 

 

 

گردآوری :  سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

پنج شنبه 8/6/1397 - 16:1

 

بسمه تعالی

 

 

ای شکوه بارگاهت برتر از عرش برین‏
ای غلام کمترین درگهت روح الامین‏
ای غبار خاک کویت سرمه‏ ی چشم ملک‏
ای خدا را دست قدرت در درون آستین‏
ای گدای سفره ‏ی احسان تو جن و بشر
ای همای رحمت حق ای امام راستین‏
ای نبی را پاره‏ ی تن، ای علی را نور عین‏
قبله‏ ی هفتم ولی حق امام هشتمین‏
من چه گویم در مقامت کز جلال و مرتبت‏
مادرت باشد به عالم دخت ختم المرسلین‏
یک طوافت هفتصد و هفتاد حج اکبر است‏
قبله دلها توئی بهر قلوب مسلمین‏
ای که آهوی بیابانی ببوسد پای تو
ای که از بهر شتر شد صحن تو حصن حصین‏
بی‏ پناهم من پناهم ده که از فرط گناه‏
خواب راحت نیست چشمم را به روز واپسین‏
دست رد بر سینه ‏ام مولا مزن گر چه بدم‏
توشه ‏ای بر من عنایت کن که هستم بی‏ معین‏
شاعر «ژولیده» را مانند دعبل کن قبول‏
تا نگوید مدح کس را غیر آل طاهرین‏

 

 

 

گردآوری :  سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

دوشنبه 22/5/1397 - 23:5

 

 

بسمه تعالی

 

 

 

 

شعر افضل الدین بدیل خاقانی شروانی درباره حضرت محمد(ص)

 

 

 

 

در شکایت از روزگار و مدح پیغمبر بزرگوار و یاد از کعبه معظمه

 

 

 

هر صبح سر ز گلشن سودا برآورم

وز صور آه بر فلک آوا برآورم

چون طیلسان چرخ مطرا شود به صبح

من رخ به آب دیده مطرا برآورم

بر کوه چون لعاب گوزن اوفتد به صبح

هویی گوزن‌وار به صحرا برآورم

از اشک خون پیاده و از دم کنم سوار

غوغا به هفت قلعهٔ مینا برآورم

خود بی‌نیازم از حشر اشک و فوج آه

کان آتشم که یک تنه غوغا برآورم

اسفندیار این دژ روئین منم به شرط

هر هفته هفت‌خوانش به تنها برآورم

بس اشک شکرین که فرو بارم از نیاز

بس آه عنبرین که به عمدا برآورم

لب را حنوط ز آه معنبر کنم چنانک

رخ را وضو به اشک مصفا برآورم

قندیل دیر چرخ فرو میرد آن زمان

کان سرد باد از آتش سودا برآورم

دلهای گرم تب زده را شربتی کنم

ز آن خوش دمی که صبح‌دم آسا برآورم

هردم مرا به عیسی تازه است حامله

ز آن هر دمی چو مریم عذرا برآورم

زین روی چون کرامت مریم به باغ عمر

از نخل خشک خوشهٔ خرما برآورم

تر دامنان چو سر به گریبان فروبرند

سحر آورند و من ید بیضا برآورم

دل در مغاک ظلمت خاکی فسرده ماند

رختش به تابخانهٔ بالا برآورم

رستی خورم ز خوانچهٔ زرین آسمان

و آوازهٔ صلا به مسیحا برآورم

نی‌نی من از خراس فلک برگذشته‌ام

سر ز آن سوی فلک به تماشا برآورم

چون در تنور شرق پزد نان گرم، چرخ

آواز روزه بر همه اعضا برآورم

آبستنم که چون شنوم بوی نان گرم

از سینه باد سرد تمنا برآورم

آب سیه ز نان سفید فلک به است

زین نان دهان به آب تبرا برآورم

آبای علویند مرا خصم چون خلیل

بانگ ابا ز نسبت آبا برآورم

از خاصگان دمی است مرا سر به مهر عشق

هر جا که محرمی است دم آنجا برآورم

در کوی حیرتی که هم عین آگهی است

نادان نمایم و دم دانا برآورم

چون نای اگر گرفته دهان داردم جهان

این دم ز راه چشم همانا برآورم

ور ساق من چو چنگ ببندد بده رسن

هم سر به ساق عرش معلا برآورم

با روزگار ساخته زانم به بوی آن

کامروز کار دولت فردا برآورم

جام بلور در خم روئین به دستم است

دست از دهان خم به مدارا برآورم

تا چند بهر صیقلی رنگ چهره‌ها

خود را به رنگ آینه رعنا برآورم

تا کی چو لوح نشرهٔ اطفال خویش را

در زرد و سرخ حلیت زیبا برآورم

تا کی به رغم کعبه نشینان عروس‌وار

چون کعبه سر ز شقهٔ دیبا برآورم

اولیتر آنکه چون حجر الاسود از پلاس

خود را لباس عنبر سارا برآورم

دلق هزار میخ شب آن من است و من

چون روز سر ز صدرهٔ خارا برآورم

خارا چو مار برکشم و پس به یک عصا

ده چشمه چون کلیم ز خارا برآورم

در زرد و سرخ شام و شفق بوده‌ام کنون

تن را به عودی شب یلدا برآورم

چون شب مرا ز صادق و کاذب گزیر نیست

تا آفتابی از دل دروا برآورم

بر سوگ آفتاب وفا زین پس ابروار

پوشم سیاه و بانگ معزا برآورم

مولو مثال دم چو برآرد بلال صبح

من نیز سر ز چوخهٔ خارا برآورم

چند از نعیم سبعهٔ الوان چو کافران

کار حجیم سبعه ز امعا برآورم

شویم دهان حرص به هفتاد آب و خاک

و آتش ز بادخانهٔ احشا برآورم

قرص جوین و خوش نمکی از سرشک چشم

به ز آنکه دم به میدهٔ دارا برآورم

هم شوربای اشک نه سکبای چهرها

کاین شوربا به قیمت سکبا برآورم

چون عیش تلخ من به قناعت نبود خوش

ز آن حنظل شکر شده حلوا برآورم

چه عقل را به دست امانی گرو کنم

چه اره بر سر زکریا برآورم

قلب ریا به نقد صفا چون برون دهم

نسناس چون به زیور حورا برآورم

چون آینه نفاق نیارم که هر نفس

از سینه زنگ کینه به سیما برآورم

آن رهروم که توشهٔ وحدت طلب کنم

زال زرم که نام به عنقا برآورم

شهبازم ارچه بسته زبانم به گاه صید

گرد از هزار بلبل گویا برآورم

سر ز آن فرو برم که برآرم دمار نفس

نفس اژدهاست هیچ مگو تا برآورم

صهبا گشاده آبی و زر بسته آتشی است

من آب و آتش از زر و صهبا برآورم

بلبل نیم که عاشق یاقوت و زر بوم

بر شاخ گل حدیث تقاضا برآورم

دانم علوم دین نه بدان تا به چنگ زر

کام از شکار جیفهٔ دنیا برآورم

اعرابیم که بر پی احرامیان دوم

حج از پی ربودن کالا برآورم

گر طبع من فزونی عیش آرزو کند

من قصهٔ خلیفه و سقا برآورم

با این نفس چنان همه هشیار نیستم

مستم نهان و عربده پیدا برآورم

اصحاب کهف‌وارم بیدار و خفته ذات

ممکن که سر ز خواب مفاجا برآورم

صفرا همه به ترش نشانند و من ز خواب

چون طفل ترش خیزم و صفرا برآورم

بنیاد عمر بر یخ و من بر اساس عمر

روزی هزار قصر مهیا برآورم

مردان دین چه عذر نهندم که طفل‌وار

از نی کنم ستور و به هرا برآورم

زن مرده‌ای است نفس چون خرگوش و هر نفس

نامش به شیر شرزهٔ هیجا برآورم

در ظاهرم جنابت و در باطن است حیض

آن به که غسل هر دو به یک جا برآورم

دریای توبه کو که درین شام‌گاه عمر

چون آفتاب، غسل به دریا برآورم

خاقانیا هنوز نه‌ای خاصهٔ خدای

با خاصگان مگو که مجارا برآورم

گر در عیار نقد من آلودگی بسی است

با صاحب محک چه محاکا برآورم

امسال اگر ز کعبه مرا بازداشت شاه

زین حسرت آتشی ز سویدا برآورم

گر بخت باز بر در کعبه رساندم

کاحرام حج و عمره مثنا برآورم

سی‌ساله فرض بر در کعبه قضا کنم

تکبیر آن فریضه به بطحا برآورم

حراقه‌وار در زنم آتش به بوقبیس

ز آهی که چون شراره مجزا برآورم

از دست آنکه داور فریادرس نماند

فریاد در مقام مصلا برآورم

زمزم فشانم از مژه در زیر ناودان

طوفان خون ز صخرهٔ صما برآورم

دریای سینه موج زند ز آب آتشین

تا پیش کعبه لولوی لالا برآورم

بر آستان کعبه مصفا کنم ضمیر

زو نعت مصطفای مزکی برآورم

دیباچهٔ سراچهٔ کل خواجهٔ رسل

کز خدمتش مراد مهنا برآورم

سلطان شرع و خادم لالای او بلال

من سر به پایبوسی لالا برآورم

در بارگاه صاحب معراج هر زمان

معراج دل به جنت ماوی برآورم

تا قرب قاب قوسین بر خاک درگهش

آوازهٔ دنی فتدلی برآورم

گر مدحتش به خاک سراندیب ادا کنم

کوثر ز خاک آدم و حوا برآورم

کی باشد آن زمان که رسم تا به حضرتش

آواز یا مغیث اغثنا برآورم

زان غصه‌ها که دارم از آلودگان دهر

غلغل دران حظیرهٔ علیا برآورم

دارا و داور اوست جهان را، من از جهان

فریاد پیش داور دارا برآورم

ز اصحاب خویش چون سگ کهف اندر آن حرم

آه از شکستگی سر و پا برآورم

دندانم ار به سنگ غرامت شکسته‌اند

وقت ثنای خواجه ثنایا برآورم

سوگند خورد مادر طبعم که در ثناش

از یک شکم دوگانه چو جوزا برآورم

اسمای طبع من به نکاح ثنای اوست

زان فال سعد ز اختر اسما برآورم

امروز گر ثناش مرا هست کوثری

رخت از گوثری به ثریا برآورم

فردا هم از شفاعت او کار آن سرای

در حضرت خدای تعالی برآورم

 

 

 

 

گردآوری :  سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

 

سه شنبه 16/5/1397 - 15:27

 

 

بسمه تعالی

به مناسبت میلاد حضرت رضا (ع)

 

 

 

 

 

 

 

اندیشه رضوی قیصر امین پور

 

 

مقدمه :

استاد قیصر امین پور از شاعران رضوی ماندگار ِ ادب فارسی گشته است . او عاشق و عارف ِ آستان مقدس رضوی (ع) گشته است و در غزلِ : " کوچه های خراسان " ,  سیما و سیرت امام رضا (علیه السلام ) را با معانی والا خواهد آراست . در ذیل به بررسی این غزل ماندگار خواهیم پرداخت .

چشمه های خروشان تو را می شناسند
موج های پریشان تو را می شناسند

آری , عشق خروشنده و آشفته ی ماسوی الله تعالی , معشوقی جز وجود نورانی امام رضا (ع) ,  نخواهد بود و آن امام عشق های پاک ,  معشوق ِ تمام جهانیان خواهد بود . و زایش ِ عشق و تکاپو , با یاد آن امام هُمام (ع)  , به کمال خواهد رسید .  و  امام رضا (ع)  مظهر خروشندگی عرفانی گشته است .

پرسش تشنگی را تو آبی , جوابی
ریگ های بیابان تو را می شناسند

تمام ماسوی الله , محتاج نور و یاری حضرت توحید گشته است . و امام هشتم (ع) ,  واسطه ی یاری رساندن همیشگی برای ماسواالله خواهد بود . و قلب آن امام رئوف (ع) , دلسوز تمام ما سوا الله تعالی خواهد گشت .  وباران و  ایثار بی کران خواهد داشت . آری , رحمت حضرت رضا (ع) برای ماسوا الله تعالی  , هیچ نیازی را بدون توجه و بی پاسخ نخواهد گذاشت .

نام تو رخصت رویش است و طراوت
زین سبب برگ و باران تو را می شناسند

آری , باران نیز عاشق و شیفته ی رحمت رضوی (ع) خواهد بود. و باران آسمان دنیوی در برابر باران  ِ رحمت الهی و رضوی , ناچیز گشته است . و این به خاطر ِ " رحمت و  قلب بارانی و سبز حضرت توحید و امام رضا (ع)  خواهد گشت .
همچنین , تا فرمان حضرت خداوند  و فرمان فرستاده ی ایشان یعنی حضرت رضا (ع) نباشد , از آسمان قطره ی بارانی نخواهد بارید .

از نشابور بر  موجی از " لا " گذشتی
ای که امواج طوفان تو را می شناسند

در بیت بالا  , به حدیث ِ " سلسلة الذهب "  ِ امام رضا (علیه آلاف التّهیة و الثناء) اشاره گشته است . متن حدیث : "  خداوند جل ّجلاله می‌فرماید: «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ» دژ من است ،  پس هرکس که در دژ من درآید از عذابم در امان است. چون مرکب به راه افتاد [امام رضا](ع) گفت: [البته] با شرایطش و من جزو شرایط آنم ".  
آری , دیدگاه و ولایت امام علی بن موسی الرضا (ع) , محکم , خروشنده ,  استوار و بر" مبنای توحید و یگانگی " حضرت خداوند خواهد بود .  و غذاب الهی برای افرادی خواهد بود که پرستش غیر الهی و مادّی و دنیوی  کنند و واسطه ی تعالیم الهی ِ دینی ِ پیامبر اسلام (ص) و ائمه ی اطهار (ع) را در اعمال خویشتن ,  مورد غفلت و سهل انگاری قرار دهند .  و ولایت حضرت یزدان و ولایت واسطه های الهی ,  یعنی پیامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار (ع)  , مهم ترین رکن اعتقادی شیعیان خواهد بود . تا در معاد , به پناه بهشت حضرت خداوند , نائل خواهند گشت .  

 

اینک ای خوب , فصل غریبی سر آمد
چون تمام غریبان تو را می شناسند

 

ثامن الحجج امام رضا (ع) , با غربت عظیم خویش در مشهد الرضا (ع) , قلب ها را به " دلسوزی " و " هم دردی " خواهد کشید . و هر فرد که اندکی ,  عنصر ِ :  " غربت قلبی "  را در حیات خویشتن ,  تجربه کرده است ,  ناگاه با " زیارت " و  "حتّی تصوّر غربت "  ِ امام هشتم (ع) به عظمت و مظلومیّت آن خورشید امامت ,  پی خواهد بُرد و حضرت غریب الغربا را بر قاف  تابناک " عرفان ِ غربت قلبی " ,  برای رضای حضرت توحید خواهد نِگریست .
آری , زائران حضرت علی بن موسی الرضا (ع) با حضور فراوان ,  با قلبی ساده و عاشق , خواستار پایان غربت حضرت رضا (ع) خواهند  گشت و به این غربت پایان خواهند داد .

کاش من هم عبور تو را دیده بودم
کوچه های خراسان تو را می شناسند

آرزوی هر شیعه , دیدار چهره نورانی امام رضا (ع) گشته است . و سالها تا لحظه ی وفات نیز ,  این رؤیا را در قلب خویشتن , خواهند داشت . و هرگاه به زیارت مشهد الرضا (ع) , نائل گشته اند ,  تمام شهر را مجنون و عاشق ِ دیدار شمس الشموس امام رضا (ع)  یافته اند .
آری , قرن هاست که  زائران حرم رضوی (ع)  و حتی شهر مقدس مشهد , عشق ساده و معنوی آن امام غریب (ع) را در خاطر به یادگار دارد .

 

نتیجه :

 

رؤیای رضوی (ع)  در قلب تمام شیعیان خواهد بود و قرن هاست ,  غربت نورانی امام رضا (ع) به تمام قلوب شیعیان , رسوخ کرده است . همچنین حدیث سلسلة الذهب , نقطه ی عطف حکمت توحیدی گشته است که از زبان  هشتمین خورشید امامت بیان گشته است . امام علی بن موسی الرضا (ع) , نماد عشق قلبی گشته است و استاد قیصر امین پور , عاشقانه و عارفانه , غزل والای ِ " کوچه های خراسان "  را به آستان  حضرت غریب الغربا امام رضا (ع)  تقدیم کرده است .

 

منبع :

الف ) کتاب : مجموعه ی کامل اشعار قیصر امین پور _ مجموعه شعری :  " تنفّس صبح " _ تهران _ انتشارات مروارید _ چاپ هشتم _ زمستان 90 .

ب ) کتاب التوحید _ ابن بابویه_  ص 49 _ متن حدیث سلسلة الذهب .

 

 

نویسنده : سید محمد حسین شرافت مولا

سه شنبه 2/5/1397 - 20:43

 

بسمه تعالی

 

 

 

شاعر : جلال الدین محمد مولوی

 

 

 

 

 

گر عمر بشد عمر دگر داد خدا
گر عمر فنا بمرد نک عمر بقا
عشق آب حیاتست در این آب درآ
هر قطره از این بحر حیاتست جدا

 

 

 

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

سه شنبه 26/4/1397 - 17:12

 

 

بسمه تعالی

 

 

شاعر : آیت الله محمد حسین بهجتی ( شفق )

 

 

 

 

 

به کوی رضا، جان صفا می ‏پذیرد
در اینجا فروغ خدا می ‏پذیرد
تو ای بینوا، رو به سوی رضا کن‏
که این پادشه، خوش گدا می‏ پذیرد
به پابوس او رو که زوار خود را
سر خوان جود و عطا، می ‏پذیرد
بود رحمتش بی‏ کران همچو دریا
هم آلوده، هم پارسا می‏ پذیرد
اگر دردمندی بیا بر در او
که هر درد اینجا، شفا می ‏پذیرد
خدا را به او خوان و خواه آنچه خواهی‏
که ایزد به پاسش دعا می‏ پذیرد
امید دل من، به من کن نگاهی‏
که جان از نگاهت، صفا می ‏پذیرد
بخواه از خدا تا ببخشد گناهم‏
که تو آنچه خواهی، خدا می‏ پذیرد
در آتش بسوزان، «شفق» هر هوی را
که جانان، دل بی‏ هوی می ‏پذیرد

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

سه شنبه 19/4/1397 - 15:43

 

 

بسمه تعالی

 

 

 

 

 

شاعر : استاد حکیم صائب تبریزی

 

 

 

 

 

 

این حریم کیست کز جوش ملایک روز بار   
نیست در وی پرتو خورشید را راه گذار؟
کیست یا رب شمع این فانوس کز نظاره اش      
آ ب می گردد به گرد دیده ها پروانه وار؟
)این شبستان خوابگاهِ کیست کز موج صفا       
دودِ شمعش می رباید دل چو زلفِ مُشکبار
یا رب این خاک گرامی مغرب خورشیدِ کیست
کز فروغش می شود چشم ملایک اشکبار؟
این مقام کیست کز هر بَیضه قِندیل او           
سر بر آرد طایری چون جبرئیل نامدار
کیست یا رب در پس این پرده کز انفاسِ خوش
می بَرَد از چشمها ـ چون بوی پیراهن ـ غبار
این مزار کیست یا رب کز هجوم زایران      
غنچه می گردد در او بال ملایک در مطار
جلوه گاه کیست یا رب این زمین مشک خیز   
کز شمیمش می خورد خون ناف آهوی تتار
ساکنِ این مهد زرین کیست کز شوقِ لبش      
شیر می جوشد ز پستانْ صبح را بی اختیار
این همایون بقعه یا رب از کدامین سرورست   
کز شرافت می زند پهلو به عرش کردگار
سرور دنیا و دین سلطان علی موسی الرضا       
آنکه دارد همچو دل در سینه عالم قرار
جدول بحر رسالت کز وجود فایضش          
خاک پاک طوس شد از بحر رحمت مایه دار
گوهر بحر ولایت کز ضمیر انورش            
هر چه در نه پرده پنهان بود گردید آشکار
آنکه گر اوراق فضلش را به روی هم نهند    
چون لباس غنچه گردد چاک این نیلی حصار
آسمان از باغ قدرش غنچه نیلوفری است          
یک گل رعناست از گلزار او لیل و نهار
مهره مومی است در سرپنجه او آسمان      
می دهد او را به هر شکلی که می خواهد قرار
حاصل دریا و کان را گر به محتاجی دهد         
شق شود از جوش گوهر آسمانها چون انار
می شود گوهر جواهر سرمه در جیب صدف           
در دل دریا شکوه او نماید بر مدار
رازِ سرپوشیدگانِ غیب بر صحرا فُتَد            
پرده بردارد اگر از روی خورشید اشتهار
آنچه تا روز جزا در پرده شب مختفی است      
پیش علم او بود چون روز روشن آشکار
گر سپر از موم باشد در دیار حفظ او                  
تیغِ خورشید قیامت را کند دندانه دار
بوی گل در غنچه از خجلت حصاری گشته است   
تا نسیم خلق او پیچیده در مغز بهار
تیغ او چون سر بر آرد از نیام مشکفام            
می شود صبح قیامت از دل شب آشکار
آنکه تیغ کهکشان در قبضه فرمان اوست      
چون تواند خصم با او تیغ شد در کارزار؟
تیغ جوهردار او را گو به چشم خود ببین    
آنکه گوید برنمی خیزد نهنگ از چشمه سار
چون تواند خصمِ روبه باز با او پنجه زد؟       
آنکه شیر پرده را فرمانش آرد در شکار
همچو معنی در ضمیر لفظ پنهان گشته است     
در رضای او رضای حضرت پروردگار
شکوه غربت غریبان را ز خاطر بار بست           
در غریبی تا اقامت کرد آن کوهِ وقار
زهر در انگور تا دادند او را دشمنان
ماند چشم تاک تا روز قیامت اشکبار
تاک را چون مار هر جا سبز شد سر می زنند
تا شد از انگور، کام شکّرینش زهربار
وه چه گویم از صفای روضه پرنور او
کز فروغش کور روشن می شود بی اختیار
گوشوار خود به رشوت می دهد عرش برین
تا مگر یابد در او یک لحظه چون قِندیل بار
می توان خواند از صفای کاشی دیوار او
عکس خطّ سرنوشت خلق را شبهای تار
روضه پرنور او را زینتی در کار نیست
پنجه خورشید مستغنی است از نقش و نگار
خیره می شد دیده ها از دیدنش چون آفتاب
گر نمی شد قبه نورانی او زرنگار
می توان دیدن چو روی دلبران از زیر زلف
از محجرهای او خُلد برین را آشکار
همچو اوراق خزان بال ملایک ریخته است
هر کجا پا می نهی در روضه آن شهریار!
می توان رفتن به آسانی به بال قدسیان
از حریم روضه او تا به عرش کردگار
قُلزُمِ رحمت حبابی چند بیرون داده است
نیست قندیل اینکه می بینی به سقفش بی شمار!
زیر بال قدسیان چون بیضه پنهان گشته است
قبه نورانی آن سرور عرش اقتدار
از مُحجّرهای زرینش که دام رحمت است
می توان آمرزش جاوید را کردن شکار
تا غبار آستانش جلوه گر شد، حوریان
از عبیر خلد افشانند زلف مشکبار
هر شب از گردون ز شوق سجده خاک درش
قدسیان ریزند چون برگ خزان از شاخسار
کشتی نوح است صندوقش که از طوفان غم
هر که در وی دست زد آمد سلامت بر کنار
خادمان صندوق پوشِ مرقدش می ساختند
گر نمی بود اطلس گردون ز انجم داغدار
با کمال بی نیازی مرقد زرین او
می کند با دام سیمین مرغ دلها را شکار
اشک شمع روضه او را ز دست یکدگر
حور و غلمان می رباید از برای گوشوار
نقد می سازد بهشت نسیه را بر زایران
روضه جنت مثالش در دل شبهای تار
می توان خواند از جبین رحل مصحفهای او
رازهای غیب را چون لوح محفوظ آشکار
بس که قرآن در حریم او تلاوت می کنند
صفحه بال ملایک می شود قرآن نگار
هر شب از جوش ملک در روضه پرنور او
شمعها انگشت بردارند بهر زینهار
تا دم صبح از فروغ قبه زرین او
آب می گردد به چشم اختران بی اختیار
هر شبی صد بار از موج صفا در روضه اش
در غلط از صبح افتد زاهد شب زنده دار
حسن خلقش دل نمی بخشید اگر زوّار را
آب می شد از شکوهش زهره ها بی اختیار
اختیار خدمتِ خدامِ این در می کند
هر که می خواهد شود مخدوم اهل روزگار
از صفای جبهه خدام او دلهای شب
می توان کردن تلاوت مُصحف خطِّ غبار
از سر گلدسته اش چون نخل اَیْمَن تا سحر
بر خداجویان شود برق تجلی آشکار
از نوای عندلیبان سر گلدسته اش
قدسیان در وجد و حال آیند ازین نیلی حصار
داغ دارد چلچراغ او درخت طور را
این چنین نخلی ندارد یاد چشم روزگار
از سر دربانی فردوس، رضوان بگذرد
گر بداند می کنندش کفشدارِ این مزار
خضر تردستی که میرابِ زلال زندگی است
می کند سقّایی این آستان را اختیار
می فتد در دست و پای خادمانش آفتاب
تا مگر چون عودسوز آنجا تواند یافت بار
مطلب کونین آنجا بر سر هم ریخته است
چون بر آید ناامید از حضرتش امیدوار؟
روز محشر سر برآرد از گریبانِ بهشت
هر که اینجا طوق بر گردن گذارد بنده وار
می کند با اسب چوب از آتش دوزخ گذر
هر که را تابوت گردانند گِرد این مزار
چشمه کوثر به استقبالش آید روز حشر
هر که را زین آستان بر جبهه بنشیند غبار
از فشار قبر تا روز جزا آسوده است
هر که اینجا از هجوم زایران یابد فشار
می رود فردا سراسر در خیابان بهشت
هر که را امروز افتد در خیابانش گذار
هر که باشد در شمار زایران درگهش
می تواند شد شفیع عالمی روز شمار
آتش دوزخ نمی گردد به گِردش روز حشر
از سر اخلاص هر کس گشت گِرد این مزار
بر جبین هر که باشد سکه اخلاص او
از لحد بیرون خرامد چون زر کامل عیار
می شود همسایه دیوار بر دیوار خلد
در جوار روضه او هر که را باشد مزار
هر که شمع نیم سوزی بُرد با خود زین حریم
ایمن از تاریکی قبرست تا روز شمار
می گذارد هر که در پایین پای او نماز
می دهد بالای سر فردوس جایش را قرار
می گشاید چشم زیر خاک بر روی بهشت
هر که از خاک دَرَش با خود بَرَد یک سرمه وار
بر جبین هر که بنشیند غبارِ درگهش
داخل جنت شود از گرد ره بی انتظار
هر که را چون مهر در پا خار راهش بشکند
سوزن عیسی برون آرد ز پایش نوک خار
آن که باشد یک طوافِ مرقدش هفتاد حج
فکر «صائب» چون تواند کرد فضلش را شمار؟

 

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

 

سه شنبه 12/4/1397 - 16:47

بسمه تعالی

 

 

 

 

قصیده کنزالزکار

 

شاعر : افضل الدین بدیل خاقانی شروانی

 

 

 

 

 

 

مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوند              
 بختیان را ز جرس صبح‌دم آوا شنوند
عارفان نظری را فدی اینجا خواهند                      
هاتفان سحری را ندی اینجا شنوند
خاکیان را ز دل گرم روان آتش عشق                 
 باد سرد از سر خوناب سویدا شنوند
همه سگ‌جان و چو سگ ناله کنانند به صبح    
 صبح دم نالهٔ سگ بین که چه پیدا شنوند
خاک پر سبحهٔ قرا شود از اشک نیاز                      
وز دل خاک همان نالهٔ قرا شنوند
خاک اگر گرید و نالد چه عجب کاتش را             
بانگ گریه ز دل صخرهٔ صما شنوند
گریه آن گریه که از دیدهٔ آتش بینند                      
 ناله آن ناله که از سینهٔ خارا شنوند
چون بلرزد علم صبح و بنالد دم کوس                 
کوه را نالهٔ تب لرزه چو دریا شنوند
صبح گلفام شد ارواح طلب تا نگرند                      
کوس گلبام زد ابدال بگو تا شنوند
هر چه در پردهٔ شب راز دل عشاق است          
کان نفس جز به قیامت نه همانا شنوند
صبح شد هدهد جاسوس کز او او وا پرسند       
کوس شد طوطی غماز کز او واشنوند
چون به پای علم روز، سر شب ببرند                
چه عجب کز دم مرغ آه دریغا شنوند
کشته شد دیو به پای علم لشکر حاج                  
شاید ار تهنیت از کوس مفاجا شنوند
کوس حاج است که دیو از فزعش گردد کر        
زو چو کرنای سلیمان دم عنقا شنوند
یارب این کوس چه هاروت فن و زهره نواست  
که ز یک پرده صد الحانش به عمدا شنوند
چه کند کوس که امروز قیامت نکند                         
بند آرد نفس صور که فردا شنوند
کوس را بین خم ایوان سلیمان که در او                    
لحن داود به آهنگ دل آرا شنوند
کوس چون صومعهٔ‌پیر ششم چرخ کز او                   
بانگ شش دانهٔ تسبیح ثریا شنوند
کوس ماند به کمان فلک اما عجب آنک                   
زو صریر قلم تیر به جوزا شنوند
کوس را دل نی و دردی نه، چرانالد زار                    
 نالهٔ زار ز درد دل دروا شنوند
کوس چون مار شده حلقه و کو بند سرش        
بانگ آن کوفتن از کعبه به صنعا شنوند
سخت سر کوفته دارندش و او نالد زار                        
نالهٔ مرد ز سرکوبهٔ اعدا شنوند
خم کوس است که ما نوذیحجه نمود                  
گر ز مه لحن خوش زهرهٔ زهرا شنوند
خود فلک خواهد تا چنبر این کوس شود               
تا صداش از حبل‌الرحمهٔ بطحا شنوند
گر دم چنبر چو بین که شنودند خوش است         
پس دم آن خوش تر کز چنبر مینا شنوند
از پی حرمت کعبه چه عجب گر پس از این       
بانگ دق الکوس از گنبد خضرا شنوند
مشتری قرعهٔ توفیق زند بر ره حاج                
بانگ آن قرعه بر این رقعهٔ غبرا شنوند
عرشیان بانگ وللله علی الناس زنند                      
پاسخ از خلق سمعنا و اطعنا شنوند
از سر و پای در آیند سراپا به نیاز                     
تا تعال از ملک العرش تعالی شنوند
روضه روضه همه ره باغ منور بینند                 
برکه برکه همه جا آب مصفا شنوند
بر سر روضه همه جای تنزه شمرند                   
بر لب برکه همه جای تماشا شنوند
انجم ماه وش آمادهٔ حج آمده‌اند                           
تا خواص از همه لبیک مثنا شنوند
همه را نسخهٔ اجزای مناسک در دست             
از پی کسب جزا خواندن اجزا شنوند
نه صحیفه است فلک هفت ده آیت ز برش        
عاشقان این همه از سورهٔ سودا شنوند
نه صحیفه که به ده بند یکایک بستند            
تا نه بس دیر چو سی پاره مجزا شنوند
خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند                 
زهر نوشند و همه بانگ هنیا شنوند
زندگیشان به حق و نام بر ارواح چراست            
کبشان ابر دهد لاف ز سقا شنوند
گنج پروردهٔ فقرند و کم کم شده لیک                     
گم گم گنج سرا پردهٔ بالا شنوند
فقر نیکوست به رنگ ارچه به آواز بد است      
عامه زین رنگ هم آواز تبرا شنوند
شبه طاووس شمر فقر که طاوسان را            
رنگ زیباست گر آواز نه زیبا شنوند
سفر کعبه نمودار ره آخرتاست              
گر چه رمز رهش از صورت دیبا شنوند
جان معنی است باسم صوری داده برون    
خاصگان معنی و عامان همه اسما شنوند
کعبه را نام به میدانگه عام عرفات                  
حجرهٔ خاص جهان داور دارا شنوند
عابدان نعره برآرند به میدانگه از آنک           
نعرهٔ شیر دلان در صف هیجا شنوند
عارفان خامش و سر بر سر زانو چو ملخ  
نه چو زنبور کز او شورش و غوغا شنوند
ساربانا به وفا بر تو که تعجیل نمای                
کز وفای تو ز من شکر موفا شنوند
حاش لله اگر امسال ز حج و امانم                
نز قصور من و تقصیر تو حاشا شنوند
دوستان یافته میقات و شده زی عرفات         
من به فید و ز من آوازه به بطحا شنوند
هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهٔ هیچ                  
که مرا نام نه در دفتر اشیا شنوند
ها و ها باشد اگر محمل ما سازی و هم              
برسانیم بکم زانکه ز من ها شنوند
بر در کعبه که بیت الله موجودات است              
که مباهات امم زان در والا شنوند
بار عام است و در کعبه گشاده است کز او       
خاصگان بانگ در جنت ماوا شنوند
پس چو رضوان در جنات گشاید ملکان               
بانگ حلقه زدن کعبهٔ علیا شنوند
زان کلیدی که نبی نزد بنی‌شیبه سپرد             
بانگ پر ملک و زیور حورا شنوند
چون جرس دار نجیبان ره یثرب سپرند      
ساربان را همه الحان، جرس آسا شنوند
در فلک صوت جرس زنگل نباشان است        
که خروشیدنش از دخمهٔ دارا شنوند
به سلام آمدگان حرم مصطفوی                 
 ادخلوها به سلام از حرم آوا شنوند
النبی النبی آرند خلایق به زبان                     
امتی امتی از روضهٔ غرا شنوند
از صریر در او چار ملایک به سه بعد    
پنج هنگام دوم صور به یک جا شنوند
بر در مرقد سلطان هدی ز ابلق چرخ                
مرکب داشته را نالهٔ هرا شنوند
خود جنیبت به درش داشته بینند براق           
کز صهیلش نفس روح معلا شنوند
موسی استاده و گم کرده ز دهشت نعلین          
ارنی گفتنش از هبر تجلا شنوند
بهر وایافتن گم شده نعلین کلیم          
والضحی خواندن خضر از در طاها شنوند
بنده خاقانی و نعت سر بالین رسول      
تاش تحسین ز ملک در صف اعلی شنوند
فخر من بنده ز خاک در احمد بینند                
لاف دریا ز دم عنبر سارا شنوند
نعت صدر نبوی که به غربت گویم       
بانگ کوس ملکی به که به صحرا شنوند
نکنم مدح که من مرثیه گوی کرمم           
چون کرم مرد ز من بانگ معزا شنوند
زنده کردم سخن ار شاکر من شد چه عجب  
 که ز عازر صفت شکر مسیحا شنوند
شاید ار لب به حدیث قدما نگشایند                     
ناقدانی که ادای سخن ما شنوند
آب هر آهن و سنگ ار بشود نیست عجب        
که دم آتش طور از ید بیضا شنوند
شاعران حیض حسد یافته چون خرگوشند     
تا ز من شیر دلان نکتهٔ عذرا شنوند
خصم سگ دل ز حسد نالد چون جبهت ماه       
نور بی‌صرفه دهد وه‌وه عوا شنوند
از سر خامه کنم معجزه انشا، به خدای        
گر چنین معجزه بینند سران یا شنوند
راویان کیت انشای من انشاد کنند               
بارک الله همه بر صاحب انشا شنوند

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

 

چهارشنبه 6/4/1397 - 16:34

بسمه تعالی

 

 

شعر در مدح امام رضا علیه السلام

 

 

 

شاعر : سید محمد علی ریاضی یزدی

 

 

 

 

ای شه طوس که سلطان سریر دو سرائی      
ما سوی الله همه ظل تو و تو ظل خدائی‏
خازن مخزن اسماء تعالی و تقدس‏                     
ولی ملک قدر منشی دیوان قضائی‏
ثقل اکبر که به فرمان نبی تا لب کوثر
نیست بین تو و قرآن به خداوند جدائی‏
نظری هم ز عنایت به من گوشه نشین کن
ای که در پادشهی صاحب ایوان طلائی‏
وای فردا اگر امروز ز من دست نگیری‏
ای که خود دست خدا و پسر خون خدائی‏
آمدم قبر تو بوسیدم و رفتم به امیدی‏                 
که شب اول قبرم تو به دیدار من آئی‏
به همه جرم و خطا بر درت ای شاه معظم‏
آمدم با دو صد افغان و نوا من به گدائی‏
پرده دار حرم سر عفاف ملکوتی‏                           
آیه‏ ی حق فوق سماوات علائی‏
باز بر روی «ریاضی» زره لطف نطر کن‏     
که کند همچو نوائی به جهان کامروائی‏

 

 

 

 

گردآوری : سید محمد حسین شرافت مولا

 

 

سه شنبه 22/3/1397 - 19:25