saeedolah ( تعداد مطالب : 0 ) ( تعداد نظرات : 0 )

یه زمانب یادمه رفتن سر کار و با لباس کار بیرون رفتن خیلی سخت و بی کلاسی بود و اگر کارگراش  تا ساعت 10 صبح سه ساعت بود که از کارش میگذشت من تازه داشتم شلوارمو دو دستی خط اطو مینداختم که خیلی صاف و صوف وایسه بعدشم تا تیپ بزنم و برم سر کوچه کخ ببینم چهخبره ظهر شده بود برمیگشتم خونه و الی اخر ...... 
حیف حیف که چه روزایی رو بیهوده تلف کردم و گذشت و امروز که کشور رسیده به جایی که اقتصاد مقاومتی نجاتش میده ارزش اون روزای بیهوده تلق کرده دوچندان میشه اما بازم جای شکر داره ویه همت عالی میخاد تا برای اینکه زیاد شرمنده و مدیون اینده گان نشویم هرچه در توان داریم با همدلی بکار بگیریم کشوری مترقی بسازیم که ایندگان اگر شنیدن ما همون اظو کشای دو دستی بودیم بگن بابا اینا دیگه کی بودن ..... اون روز دور نیست 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 821روز قبل
جمعه 26/3/1396 - 23:24
Akhund ( تعداد مطالب : 837 ) ( تعداد نظرات : 483 )

پادشاهی هنگام پوست کندن سیبی با یک چاقوی تیز٬٬ انگشت خود را قطع کرد. وقتی که نالان طبیبان را می‌طلبید٬ وزیرش گفت: «هیچ کار خداوند بی‌حکمت نیست
پادشاه از شنیدن این حرف ناراحت‌تر شد و فریاد کشید: «در بریده شدن انگشت من چه حکمتی است؟» و دستور داد وزیر را زندانی کنند.
روزها گذشت تا اینکه پادشاه برای شکار به جنگل رفت و آن جا آن قدر از سربازانش دور شد که ناگهان خود را میان قبیله‌ ای وحشی تنها یافت. آنان پادشاه را دستگیر کرده و به قصد کشتنش به درختی بستند. اما رسم عجیبی هم داشتند که بدن قربانیانشان باید کاملاً سالم باشد و چون پادشاه یک انگشت نداشت او را رها کردند و او به قصر خود بازگشت. در حالی که به سخن وزیر می‌اندیشید دستور آزادی وزیر را داد. وقتی وزیر به خدمت شاه رسید٬ شاه گفت: «درست گفتی، قطع شدن انگشتم برای من حکمتی داشت ولی این زندان رفتن برای تو جز رنج کشیدن چه فایده‌ای داشته؟»
وزیر در پاسخ پادشاه لبخند زد و پاسخ داد: «برای من هم پر فایده بود چرا که من همیشه در همه حال با شما بودم و اگر آن روز در زندان نبودم حالا حتماً کشته شده بودم
ای کاش از الطاف پنهان حق سر در می‌آوردیم که این گونه ناسپاس خدا نباشیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عَسی أن تکرَهوا شَیئاً وهو خیرٌ لکم وَعسی أن تُحِبّوا شیئاً وهو شَرٌّ لکم… (سوره بقره/ آیه 216)
چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید ، حال آن که خیر شما در آن است ؛ویا چیزی را دوست داشته باشید ، حال آن که شر شما در آن است.
فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ ُیسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً (انشراح 5 و 6)
پس مسلما با دشوارى آسانى است. [آرى‏] قطعا و بی تردید با دشوارى آسانى است.

زمان آخرین مطلب این کاربر: 683روز قبل
چهارشنبه 25/12/1395 - 5:20
nazaninzeighami ( تعداد مطالب : 344 ) ( تعداد نظرات : 5 )
استادی با شاگردش از باغى میگذشت...

چشمشان به یک کفش کهنه افتاد.
شاگرد گفت گمان میکنم این کفشهای کارگرى است که در این باغ کار میکند. 

بیا با پنهان کردن کفشها عکس العمل کارگر را ببینیم و بعد کفشها را پس بدهیم و کمى شاد شویم ..!
 
استاد گفت چرا براى خنده خود او را ناراحت کنیم؛ بیا کارى که میگویم انجام بده و عکس العملش را ببین!
 
مقدارى پول درون آن قرار بده ...

شاگرد هم پذیرفت و بعد از قرار دادن پول ، مخفى شدند.
کارگر براى تعویض لباس به وسائل خود مراجعه کرد و همینکه پا درون کفش گذاشت متوجه شیئى درون کفش شد و بعد از وارسى ، پول ها را دید.

 با گریه فریاد زد: خدایا شکرت !  
خدایی که هیچ وقت بندگانت را فراموش نمیکنى...
 میدانى که همسر مریض و فرزندان گرسنه دارم و در این فکر بودم که امروز با دست خالى و با چه رویی به نزد آنها باز گردم و همینطور اشک میریخت ...
 
استاد به شاگردش گفت: همیشه سعى کن براى خوشحالیت، ببخشى نه بستانی!
Image result for ‫کفش کهنه‬‎ 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 914روز قبل
چهارشنبه 27/11/1395 - 10:54
nazaninzeighami ( تعداد مطالب : 344 ) ( تعداد نظرات : 5 )
#حكایت

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست. مردِ سوار دلش به حال او سوخت ، از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد افلیج وقتی بر اسب سوار شد دهنه ی اسب را کشید و گفت :
اسب را بردم و با اسب گریخت! 

اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی! اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم 

مرد افلیج اسب را نگه داشت ، مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی، زیرا می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند...

*كلیله و دمنه
Image result for ‫کلیله و دمنه‬‎ 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 914روز قبل
سه شنبه 28/10/1395 - 11:6
khandoovane ( تعداد مطالب : 386 ) ( تعداد نظرات : 3 )

هیچ وقت پولی نداشتم تا همچون همکلاسی هایم از بوفه مدرسه خوراکی بخرم و به همین دلیل همیشه زنگ های تفریح یا به بهانه درس خواندن داخل کلاس می ماندم و یا به گوشه خلوت حیاط می رفتم تا از گزند نگاههای تمسّخرآمیز بچّه ها دور باشم.

من درس خوان ترین شاگر کلاس بودم و همه نمراتم بیست بود. امتحان ریاضی آن روز را هم خوب داده بودم و در حالیکه دیگر هیچ توانی در جسم کوچکم نبود، به سمت خانه راه افتادم. سر کوچه مان که رسیدم صدای فریادهای پدر و مادر به گوشم رسید. حتما مثل همیشه دعوایشان شده بود. حتما مثل همیشه بازهم بی پولی و خماری به پدر فشار آورده و مادر را زیر مشت و لگد گرفته بود تا بتواند بار دیگر اندک حقوقی که از کار در تولیدی نصیبش می شد را از چنگش در آورده و خرج چند روز موادش را تأمین کند.

 

 

 

 

مادرهمیشه این جور مواقع اول مقاومت می کرد امّا وقتی نمی توانست در برابر کتک های پدر طاقت بیاورد با هزار فحش و بد و بیراه گفتن دستمزدش را به بابا می داد تا دست از سرش بردارد. صدای جیغ و داد مادر و ناسزاهای رکیکی که پدر نثارش می کرد همه کوچه را پر کرده بود و من خدا خدا می کردم که هیچ کدام از همکلاسی هایم از آنجا رد نشوند و دوباره آبرویم نرود.

جلوی در خانه که رسیدم پدر از خانه بیرون آمد و در حالیکه با پشت دست بینی اش را می مالید و لبخندی بر لب داشت، بدون اندک توجّه به من، راهش را گرفت و رفت. حتما باز هم موفّق شده بود اندک پولی که مادر از ترس او در هزار سوراخ و سمبّه مخفی می کرد را از چنگش در بیاورد و خوشحال بود که می تواند تریاک خریده و باردیگر خودش را به ظاهر بسازد، چون پدر سالیان سال بود که دیگر از پایه و بنیان در اثر مصرف مواد به ویرانی رسیده بود.

چند دقیقه ای جلوی در ایستاده و رفتن پدر را تماشا کردم. هیکلش دیگر خمیده بود و قدرت نداشت گامهایش را درست و حسابی بردارد. هنگام راه رفتن کفش های کهنه اش را به زمین می کشید و مدام بدنش را می خاراند. 10 سال بیشتر نداشتم امّا خوب می دانستم که پدر تریاک را بیشتر از خانواده اش دوست دارد. او حاضر بود برای چند ساعت نشئگی دست به هر کاری بزند. از مواد فروشی گرفته تا دلّه دزدی و جیب بری.

هیچ کدام از همسایه های روی خوش نشانمان نمی دادند. پدر سابقه اش بسیار خراب اند خراب بود. به محض اینکه کوچکترین حادثه دزدی در کوچه های اطراف خانه مان اتّفاق می افتاد، پلیس شتابان به سراغ پدرم می آمد. هر کدام از زن های محل که فرزندانشان معتاد شده بود به محض دیدن پدر روی ترش کرده و با بغض می گفتند: " خدا باعث و بانی بدبخت شدن جوونامون رو لعنت کنه. خدا به زمین گرمش بزنه که چنین بلایی سر بچّه هامون می یاره!" و خلاصه هیچ کس، از دوست و آشنا و فامیل گرفته تا در و همسایه دل خوشی از پدر نداشت.

ما در یک خانه کوچک کلنگی درب و داغان که به ارث رسیده از پدربزرگ بود زندگی می کردیم. آن خانه فکستنی که نه حمام داشت و نه آشپزخانه، پاتوق رفیق های ناباب پدر بود. او شب تا صبح رفیق هایش را به خانه می آورد و همگی دور منقل می نشستند و دود و دمشان همه جا را پر می کرد. راست گفته اند که آدم معتاد غیرت ندارد. چون پدر، مادرم را مجبور می کرد تا برای آنها چای ببرد و اگر مادر مخالفت می کرد آن وقت بود که دستان سنگین پدر سیلی محکمی به دهان مادر می نواخت و دهان مادر پر از خون می شد.

این جور مواقع مادر لابه لای گریه هایش می گفت: "بالاخره یه روز از این خراب شده می رم. جونم را برداشته و می رم پی زندگیم!" و من با همان کودکی ام می فهمیدم که مرا دوست ندارد و در ذهنم تجزیه و تحلیل می کردم که اگر مرا دوست می داشت می گفت: " یه روز با هم از این خونه می ریم!" یادم نمی آید که مادر دست نوازشی بر سرم کشیده باشد. همیشه این مادربزرگ- مادر پدرم- بود که با کلّی فحش و کتک و غرولند به من رسیدگی می کرد و کارهایم را انجام می داد.

البّته به مادر حق می دادم، او دل خوشی از پدر نداشت و شاید به همین خاطر بود که سرکار می رفت و پول هایش را جمع می کرد تا روزی سرانجام بتواند از پدر جدا شده و از آن خانه برود. ما هیچگاه غذای درست و حسابی برای خوردن نداشتیم. بهترین غذایمان سیب زمینی و تخم مرغ بود که آن را هم مادربزرگ به حساب مادر از بقّالی سر کوچه می خرید و سر هر ماه که مادر حقوق می گرفت، پولشان را با هزار لعنت و نفرین می برد و می داد.

مادربزرگم حقوق بازنشستگی پدربزرگم را می گرفت امّا حتی دلش نمی آمد یک ریال برای ما خرج کند. وقتی مادرم با دلخوری به او می گفت: " آخه این که زندگی نمی شه. تو مگه دل نداری زن؟ این بچّه گرسنه ست، لباس نو نداره. با همون کیف و کفش کهنه ش میره مدرسه. اونوقت تو حقوقت رو می گیری و میری زیارت! می شینی بالای خونه و می بینی پسر نامردت چه بلایی سرم میاره و چند غاز پول رو چه جوری از دستم می گیره و اونوقت میری از بقّالی به حساب من جنس می گیری. پسر کفتر باز و شیره ای ت رو هوار کردی سر من و عین خیالت نیست! آخه از خدا بی خبر تو چرا اینطوری هستی؟!"

و مادربزرگ که زن بددهن و بدعنقی بود و من همیشه از خال گوشتی بزرگی که بالای لبش داشت، خیلی می ترسیدم، جواب می داد: " به من چه مربوطه؟ خیلی هم در حقّتون لطف کردم که گذاشتم تو خونه من زندگی کنید وگرنه که حالا آواره کوچه و خیابون بودید! خرج شکم توو بچّه ت به من چه ربطی داره ؟! اون شوهر گردن کلفتت از شب تا صبح وافور دستش باشه، صبح تا ظهر بخوابه و بعد بره پی کفتر بازیش، اون وقت من این حقوق ناچیزی رو که اون بدبخت خدا بیامرز یه عمر بابتش کار کرد رو خرج شما بکنم؟ مگه خودم بدبختی ندارم؟!"

مادربزرگ هیچ وقت دلش نیامد برای ما پولی خرج کند و پدر هم که خوب می دانست اگر کمی سربه سرش بگذارد از خانه بیرونمان خواهد کرد، به او چیزی نمی گفت وهمیشه خرج موادش را به زور کتک از مادر می گرفت.

از وقتی که خودم را شناختم از آن زندگی متنفّر بوده و همیشه در رویاهای کودکانه ام، پدر را مردی قوی و مادر را مهربان به تصویر می کشیدم. پدر رویاهایم از سرکار که بر می گشت برایم خوراکی ،غذاهای خوب ، لباس ، کفش و اسباب بازی نو خریده بود امّا هزاران افسوس که درعالم واقعیت حتّی حسرت داشتن یک عروسک، سالیان سال بود که بر دلم مانده بود.

خوب به خاطر دارم که یک روز در خیابان یکی از دوستان همکلاسی ام را دیدم. آن موقع تازه اول ابتدایی بودیم. دوستم خرس پشمالوی سفید رنگی در دست داشت. از پدر خواستم که یکی از آن خرس ها را برایم بخرد امّا چنان کتکی خوردم که به غلط کردن افتادم. حسرت داشتن یک خرس پشمالوی سفید برای همیشه در دلم ماند. سنی نداشتم امّا هر شب از خدا می خواستم مرا بکشد تا از دست خانواده ام خلاص شوم.

هیچ کدامشان مرا دوست نداشتند. فقط وسیله ای بودم که وقتی دلشان از همه جا پر می شد، عقده هایشان را سر من خالی کرده و آنقدر کتکم می زدند تا آرام شوند. همیشه خدا، بدنم کبود بود و دست و پایم درد می کرد.

آن روز هم وقتی از مدرسه باز می گشتم بار دیگرصدای جنگ و دعوای همیشگی پدر و مادرم را شنیدم. خودم را برای کتک خوردن آماده کردم. پدر خوشحال و خندان از اینکه برای چند روز نشئگی پول به دست آورده از خانه بیرون رفت و من ساکت و بی سر و صدا همچون موشی ضعیف که هر آن، انتظار کشیده شدن چنگال های قوی پنجه گربه را بر بدنش دارد، وارد حیاط شدم.

مادربزرگ مثل همیشه روی ایوان نشسته بود و زیر لب غر می زد. صدای ناله های مادر را از اتاق می شنیدم که می گفت: "خدا پدر و مادرم رو لعنت کنه. آقام واسه اینکه یه نون خور از سفره ش کم کنه هر کی از راه رسید دختراشو شوهر داد. قسمت من بیچاره هم تحفه شما شد. خدا ازتون نگذره . شما که می دونستید پسرتون معتاد و لاابالی و بی مسئولیته، برای چی از در خونه مردم رفتید تو؟ خدا از سر تقصیراتتون نگذره. خدا عذابتون رو، هم تو این دنیا و هم تو اون دنیا زیاد کنه که منو به خاک سیاه نشوندید.

با هزار بدبختی و جان کندن برای خودم کار پیدا کردم امّا این مردک هیچی ندار، هر چند روز یه بار میاد سیاه و کبودم می کنه تا خرج عملشو بدم. شما هم که عین خیالت نیست. تو قلب نداری که، آدم نیستی که! می دونی چیه؟ روزی هزار بار از خدا می خوام پسرتو مرگ بده، دعا می کنم جنازه شو گوشه و کنار خیابون پیدا کنند. دعا می کنم که خدا از روزی زمین برش داره!"

مادربزرگ با لحنی طلبکارانه غرید: "آهای، حرف دهنتو بفهم! آره دیگه، پسر من بمیره، می تونی هر غلطی دلت می خواد بکنی، آزاد می شی و می تونی دوباره شوهر کنی! یکی ندونه فکر می کنه خانم دختر شاه پریون بوده و تو قصر باباش زندگی می کرده! آخه بدبخت باز صد رحمت به اینجا، خونه بابات که یازده نفرآدم باید نون خشک می خوردید و اون بابای شیره ای تون، سالی به دوازه ماه زندون بود؟ چیه؟! فکر می کردی تو رو با اون وضع ننه بابات و خونه و زندگی تون، شاهزاده اسب سوار میاد می گیره؟ نه جونم! برو خدا رو شکر کن که همین زندگی رو داری وگرنه تو اون خونه مثل ننه و بابات عملی می شدی!"

این وضع زندگی فلاکت بار ما بود. من در چنین محیطی رشد کرده و پا گرفتم. وجودم سرشار ازعقده ها و ناکامی ها بود و من تلاش می کردم که تنها با درس خواندن روحم را آرام کنم. کلاس اول دبیرستان بودم که با "طوفان"آشنا شدم. او هر روز سوار بر ترک موتور دوستش هنگام تعطیلی مدرسه به خیابان می آمد. از بین دخترها نگاهش تنها به من بود و هر روز تا سر کوچه مان می آمد. دیگر به این آمدن هایش عادت کرده بودم و اگر یک روز نمی دیدمش، حسابی کلافه و سردرگم می شدم. او را دوست داشتم امّا می ترسیدم با دانستن وضع زندگی مان از من فرار کند.

یکروز طوفان از خلوتی کوچه استفاده کرد و برایم از عاشقی اش گفت. او گفت همه چیز را در باره من و خانواده ام می داند و هیچ چیز و هیچ کس جز من برایش مهم نیست. آن روزها بهترین روزهای عمرم بود. من عاشق طوفان شده بودم و حالا دیگر با عاشقی، تحمّل آن زندگی پراز مصبیت برایم تاحدّی آسان بود. پدر و مادر طوفان از هم جدا شده بودند و او که به سربازی نرفته و در یک مکانیکی شاگر بود، با مادرش زندگی می کرد.

طوفان که می گفت دیگر تحمّل دوری از من را ندارد خیلی زود به همراه مادرش به خواستگاریم آمد. آن روزها پدرم به جرم داشتن مواد دستگیر شده و در زندان بود. مادربزرگ ، مادر و پدرم از زندان، همگی از خدا خواسته به ازدواج مان رضایت دادند و من و طوفان در یک جشن خیلی کوچک و خودمانی که در خانه مادر طوفان برگزار شد،سرانجام نامزد شده و عقد کردیم.

قرار بود یک ماه بعد عروسی کنیم و برای زندگی به اتاق کوچک طبقه بالای خانه مادر طوفان برویم. آن روزها بهترین روزهای زندگی ام بود. همیشه با خودم می گویم که ای کاش همان روزها می مردم و دیگر آینده را نمی دیدم. حس می کردم که خداوند بعد از تحّمل آن زندگی سخت وطاقت فرسا،اندکی دلش برایم سوخته و خوشبختی را نصیبم کرده که آن اتّفاق ناگوار افتاد... !

این که پدر سالی یکبار به زندان بیفتد و چند ماهی حبس بکشد، دیگر برایمان عادی شده بود. این بار هم به جرم داشتن مقداری تریاک دستگیر شده بود و چند ماهی برایش زندان بریده بودند. پنج ماه از حبسش می گذشت و چند روز بیشتر به عروسی من نمانده بود که خبر فوت پدر را برایمان آوردند. او در زندان از روی تختش که در بالاترین طبقه قرار داشته بود،ناگهان افتاده وسرش به شدّت به زمین خورده و ضربه مغزی شده بود.

مادر از مرگ پدر خوشحال بود ولی مادربزرگ بسیار ضجّه زد و اشک ریخت و سپس آرام شد. پدر را در حالیکه پنج، شش نفر بیشتر در مراسم تشییع جنازه اش شرکت نکرده بودند به خاک سپردیم. همه اهل محل از فوت پدر خوشحال بودند و ما را که می دیدند می گفتند: " خدا رو شکر، شرّ این انگل کم شد. هیچ چیز این مرد مثل آدمیزاد نبود. اون از زندگی کردنش، اونم از مرگش! خدا رو شکر مرد و به دنیای حق رفت! حالا باید انقدر تو اون دنیا آویزون بمونه تا جواب تک تک جوونایی که مثل خودش بیچاره کرد رو بده!"

بعد از فوت پدر، تنها کسی که گریه می کرد من بودم. راستش نمی دانم دل تنگ پدر بودم یا دلم برای خودم می سوخت که چرا هیچگاه یک پدر درست و حسابی نداشتم؟! طوفان که بر خلاف اسمش چهره و شخصیتی آرام داشت، درآن شرایط بهترین یار و یاورم بود. یک هفته بعد از فوت پدر، مادر تصمیم گرفت که برای همیشه از آن خانه برود. هر چه اصرار کردم بماند تا وقتی به خانه بخت می روم کنارم باشد، قبول نکرد. به قول خودش آنقدر از آن زندگی خسته و دل چرکین بود که دیگر نمی خواست و نمی توانست حتّی یک لحظه بیشتر دوام بیاورد.

او بی آنکه حتّی چند دست لباسش را با خود ببرد، در یک غروب دلگیر چادرش را بر سرش انداخت و برای همیشه از خانه رفت. بعد از رفتنش مادر بزرگ می گفت: " به جهنّم، بذار بره زنیکّه بی آبرو! راست گفتن زن اگه خوب باشه مردش رو به عرش می رسونه و اگه بد باشه شوهرش رو نابود می کنه! این بی آبروهیچ وقت برای پسرم زن نبود .

مدام سرکوفت، مدام بی مهری، مدام تحقیر. گیس بریده فکر کرده من خرم و نمی فهمم که چشم صاحب تولیدی دنبالشه و واسه اینکه زن اون آقا بشه مدام دعا می کرد پسرم بمیره. اگه بابات زنده بود که نمی تونست هیچگاه چنین خود سر باشه، اما الان دیگه آزاده و هر غلطی که بخواد می تونه بکنه!"

با رفتن مادر غم های عالم بر سرم هوار شد و پس از مدّتی نیز با خبر شدم که با همان صاحب تولیدی که مادر بزرگ می گفت، ازدواج کرده است. با شنیدن این خبر هرچند که دلم ازرفتن مادر شکسته بود، امّابه او حق می دادم که با آن همه ظلم وستمی که همیشه ایام، پدرم درحقّش روا داشت، اکنون به دنبال اندک آسایشی برای خود باشد.

اگر طوفان نبود به راستی نمی دانستم چه کنم؟ او مرهم زخم های دل شکسته ام بود. من و طوفان بی هیچ جشنی زندگی مشترکمان را شروع کردیم و من بی آنکه حتّی یک چوب کبریت به عنوان جهیزیه با خودم ببرم،راهی خانه بخت شدم. هر چند مادر طوفان گاهی گذشته خانواده ام را به رخم کشیده و با زخم زبان هایش که : "عروس فلانی کلّی جیهزیه آورده خونه شوهرش، اونوقت عروس ما دریغ از یه آفتابه!" دلم را می شکست، امّا طوفان با مهربانی هایش همه چیز را جبران می کرد. او از صبح تا شب در مکانیکی کار می کرد. هر چند درآمدش زیاد نبود، امّا آنقدری بود که زندگی مان می چرخید.

راست گفته اند از قدیم که گلیم بخت هر که را سیاه بافته باشند حتّی اگر با آب زمزم هم شسته شود، باز سفید نخواهد شد. تازه داشتم طعم خوشبختی را می چشیدم که فهمیدم طوفان اعتیاد دارد. او کراک مصرف می کرد. یک شب وقتی به خانه آمد و رفت دوش بگیرد، لباس هایش را که سیاه و روغنی شده بود، برداشتم تا بشویم، امّا همین که دستم را داخل جیبش کردم تا محتویاتش را خالی کنم، با لمس آن گرد لعنتی دنیا دور سرم چرخید.

خدایا این دیگر چه مصیبتی بود؟! طوفان اعتیادش را انکار نکرد امّا وقتی با گریه و التماس از او خواستم ترک کند گفت: "نمی تونم، دیگه نمی تونم بذارم کنار!" چاره ای جز سوختن و ساختن نداشتم. مادرش وقتی از اعتیاد پسرش باخبر شد، قشقرق به پا کرد. او مرا مقصر می دانست.

مصرف طوفان روزبه روز بیشتر می شد. او آنقدر لاغر و نحیف شده بود که سرانجام صاحب کارش عذرش را خواست. آن گرد لعنتی بیچاره اش کرده و روی بدنش زخم افتاده بود و روزبه روزحلش بدتر از گذشته می شد. طوفان اندک وسایلی که مادرش برایمان خریده بود را نیز می فروخت تا کراک بخرد.

با هزار امید و آرزو با طوفان ازدواج کرده بودم. او در نظرم مردی بود که می خواست با آمدنش به غصّه هایم پایان دهد و من هیچ فکر نمی کردم با ازدواج با طوفان از چاله در آمده و ناگهان به چاه بیفتم. انگار روزگار می خواست چشمان من همیشه گریان باشد.

کودکی که در قاموس هر انسانی بهترین دوران زندگی اش است، آن گونه به کامم زهر شد و بختم اینگونه سیاه از آب درآمد. باز صد رحمت به تریاک! آن کراک لعنتی علاوه بر روح، زخم های چندش آوری بر جسم مرد رویاهایم انداخته بود. زخم های بدن طوفان آنقدر مشمئز کننده بود که دیگرهیچ کس جرات نزدیک شدن به او را نداشت.

دو، سه روزی بود که از طوفان خبری نداشتیم. او مواد می خواست و دیگر چیزی در خانه برای فروش نبود. طوفان دعوای سختی با مادرش کرد و وقتی دید نمی تواند از او پول بگیرد از خانه بیرون رفت و حالا چند روزی می شد که بازنگشته بود.

به سراغ چند نفر از دوستانش رفتیم امّا هیچ کدامشان خبری از او نداشتند. نزدیکی خانه مان، یک خانه مخروبه و قدیمی بود. چند روزی از ناپدید شدن طوفان می گذشت که سرانجام همسایه ها از بوی تعفّنی که در کوچه پیچیده بود به ستوه آمده و پلیس را خبر کرده بودند.جسم متعفّن و متلاشی شده ای که از آن خرابه بیرون آمد، جسم طوفان بود؛ بله!همان مرد رویاهای من! همان که قرار بود تکیه گاه و پشت و پناهم باشد.

خدایا، این سرنوشت، این تقدیر نصیب هیچ کدام از بنده هایت نشود. آخر چرا روزگار من پیوسته چنین سیاه بود؟! جسم طوفان را در حالیکه همسایه ها بینی شان را محکم گرفته بودند، به خاک سپردیم. من دیگر حتّی توان گریه کردن را هم نداشته ودیگر هیچ حال خودم را نمی فهمیدم. اصلا نمی دانستم مرده ام یا زنده؟ قلبم و روحم چنان به درد آمده بود که احساس خفقان می کردم.

مادر طوفان بعد از خاکسپاری پسرش با کتک مرا از خانه بیرون کرد. او با فریاد می گفت: " پسرمو تو معتاد کردی. اون ساکت و بی آزار بود، سروقت می رفت سرکار و برمی گشت. از وقتی تو زنش شدی به این حال و روز افتاد. تو دختریه مواد فروش مفنگی بودی. بابات خیلی ها رو بدبخت کرد، تو هم پسر منو! گمشو از این خونه برو بیرون دختره بی سرو پا!"

جایی را نداشتم بروم. باید باز هم می رفتم به خانه قدیمی مان و متلک های معناد دار مادربزرگ را تحمّل می کردم. قبول آنچه در این سالها بر سرم آمده بود برایم بسیار سخت و ناگوار بود. دلم می خواست این همه غم و حقارت را در خواب دیده باشم. غم درونم آنقدر سنگین و بی رحم بود که دیگرهیچگاه رفتارهای زننده و ابرو در هم کشیدن های مادربزرگ آزارم نمی داد.

او می گفت:" زودتر مثل ننه ت یکی رو پیدا کن و آویزونش شو! تازه از دستت خلاص شده بودم. من نون اضافی ندارم بریزم تو حلقوم تو. زود شرّتو از سرم کم کن و برو به درک!" به راستی زبان مادربزرگ گویی درغر زدن و فحش دادن خستگی ناپذیر بود.

او پیوسته مرا به باد ناسزا گرفته و نفرینم می کرد، امّا هیچ کدام از رفتارهایش دیگر قلبم را نمی شکست. زیرا زخمی که بر قلب من وارد آمده بود، کاری تر از این حرفها بود. تنها، رها شده و بی هدف بودم. احساس عروسکی را داشتم که به یکباره عروسک گردان بندهای آن را رها کرده باشد. باور نمی کردم بیدار باشم و چنین بدبختی هایی برایم اتّفاق افتاده باشد. هنوز هم همه ماجرا را یک کابوس تصوّر می کردم.

همچنان سردرگم و بلاتکلیف مانده بودم که همسر یکی از دوستان طوفان که باهم رفت و آمد داشتیم به دادم رسید. او گاهی می آمد و به من سر می زد. او تلاش می کرد دردم را فهیده و در حدّ توان مرا از کابوس تنهایی نجات داده و در مسیر عادی زندگی قرار دهد.

راهی که او پیش پایم گذاشت همان راهی بود که پدر و طوفان برای یافتن آرامش انتخاب کرده بودند امّا فقط نامش متفاوت بود. من در آن وانفسا خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنم به شیشه وابسته شدم. خنده دار است، هر چه در زندگی بدبختی کشیدم از مواد بود و حالا مصرف خودم چنان بالا رفته است که برای تامین خرج اعتیادم دست به هر کاری می زنم.

آنقدر اوضاعم آشفته و خراب بود که گاهی حتّی اسم خودم رو هم به یاد نمی آوردم. زیر پاهایم خالی شده بود و احتیاج به کمک داشتم. کسی که صدایم را بشنود و به فریاد برسد امّا هیچ کس دور و برم نبود... اکنونپس از تحمّل سالها رنج و عذاب، دیگر به نقطه ای رسیده ام که ناباورانه همه درها به رویم بسته شده است.

تصور من از آینده به انتهای روز هم نمی رسد. مخارج خورد و خوراکم از یک مرغ هم کمتر است امّا به خاطر هزینه مواد لعنتی ناچارم تن به هر خفتی بدهم.ای کاش همان روزهایی که حسرت داشتن خرس پشمالویی که دست دوستم بود را در دل خوردم و از پدر به خاطر اینکه می خواستم یکی از همان عروسکها را داشته باشم، کتک خوردم؛ می مردم و هیچگاه چنین سرنوشتی را نمی دیدم. خدایا کار من به کجاها که نرسید؟!

آری! این سخنان بخشی از خاطرات سوزناک "ستاره" بود که برایم بازگو کرده بود. او چند بار با دفتر روزنامه تماس گرفته و از من خواسته بودکه داستان سرگذشت زندگیش رابرای عبرت دیگران بنویسم.سرانجام من با او در بعدازظهر یکی از روزهای آغازین تابستاندر پارک قرار گذاشتم. او سرساعت آمد.

آنقدر لاغر و درهم شکسته بود که از دیدنش جا خوردم. رنگ چهره اش زرد زرد بود و وقتی کنارم راه می رفت، هرآن احتمال می دادم که از فرط لاغری استخوان هایش بشکند. او از داستان زندگی پر فراز و نشیبش برایم گفت. بغضی سنگین هرازگاهی گلویش را می فشرد و چهره اش را رنگ به رنگ می کرد.

او می گفت درسته که من زندگی سخت و زجرآوری داشتم امّا خودم هم مقصّر بودم. من راهی رو که قبلا پدرم و طوفان تجربه کرده بودن رو رفتم. مسیری رو برای زندگی انتخاب کردم که هیچ راه برگشتی نداشت!اکنون دیگر همه چیز منو می ترسونه.

گویی که در بیابانی، راه خودراه گم کرده ام. به خاطر این مواد مخدّر لعنتی کارهای غیر عادی زیادی انجام می دهم. گاهی که خیلی حالم بده، وقتی تو خیابون راه میرم به در و دیوار می خورم. خیلی وقتها ناخودآگاه با صدای بلند با خودم حرف می زنم. مادربزرگ هم که هنوز به سان گذشته، تنها غر می زنه و نفرین می کنه، به راستی که این شیشه لعنتی همه عقل و شعورم رو ازم گرفت!

ستاره همچنان می گفت و من حس می کردم که پاهایم سست شده و قلبم تند و ناآرام می زند. نمی دانستم با چه کلمه و چه جمله ای،اندکی، درد درون او را تسکین بخشم. اشک گونه هایم را نوازش می کرد. دختر بچّه ای زیبا در حالیکه خرس پشمالوی سفید رنگی در دست داشت خنده کنان از کنارمان گذشت. ستاره مات او شده بود. با لبخندی که از شدّت پژمردگی معلوم نبود لبخند است یا ته مانده یک بغض، گفت: " همیشه دلم می خواست یکی از این خرسها را داشته باشم!

آن روز ستاره رفت و من آدرس خانه مادربزرگش را گرفتم. بلافاصله بعد از این که حقوقم ر ا گرفتم یک خرس سفید پشمالوی بزرگ خریدم و به سمت خانه مادربزرگ ستاره راه افتادم. دلم می خواست خوشحالش کنم. دلم می خواست با دیدن آن عروسکی که همیشه حسرت داشتنش را می خورد،اندکی از آن حال و هوا درآمده و غصّه هایش را شاید برای لحظاتی فراموش کند. خانه مادربزرگ ستاره در یکی از خیابانهای دورافتاده جنوب پایتخت بود. وقتی برای لحظاتی پشت در ایستادم تا تمرکز کنم، یاد آن لحظه ای افتادم که ستاره از آنجا رفتن پدرش را تماشا کرده بود.

در خانه نیمه باز بود. چند ضربه کوتاه به آن در کوچک قهوه ای رنگ که چهارچوبش پوسیده و هر آن احتمال داشت بیفتد، زدم. صدای بم زنی را شنیدم که با لحنی تند گفت: " کیه؟ هل بده بیا تو!" در را به آرامی هل داده و به داخل حیاط قدیمی خانه رفتم.

زنی مسن با همان خال گوشتی بزرگی که ستاره می گفت، روی ایوان نشسته بود. با لبخندی غمگین گفتم: " ببخشید خانم، من دوست ستاره جان هستم. اومدم ببینمشون." زن با همان لحن تندش غرید:" برو قبرستون ببینش. الان سه روز که اونجا خوابیده. خیر ندیده چند تا بسته متادون خورده بود. خوب شد که مرد. از شرّش خلاص شدم. دختر نبود که، شده بود بلای جونم!"

زبانم با شنیدن این خبر بند آمد و دیگر نتوانستم جواب سوالهای طلبکارانه مادربزرگ ستاره را که می پرسید: "تو کی هستی؟ برای چی اومدی؟!" را بدهم. آرام از خانه بیرون آمدم. هنوز صدای غرزدنهای مادربزرگ ستاره می آمد. همان جا، روی زمین نشسته و به دیوار سیمانی خانه مادربزرگ که آثار نم دادگی زشتش کرده بود، تکیه دادم.

چهره بی روح ستاره مقابل دیدگانم بود. خرس پشمالوی سفیدی را که داشتنش آرزوی ستاره بود ، در آغوش فشرده و زار زارشروع به گریستن کردم. قلبم انگار از درون آتش گرفته بود. دلم برای ستاره می سوخت. به راستی درخشش ستاره عمراو در آسمان روزگار، چه اندک بود و ستاره چه زود خاموش شد! آیا تنها او مقصر بود؟!

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 629روز قبل
سه شنبه 26/5/1395 - 9:47
tavabam ( تعداد مطالب : 91 ) ( تعداد نظرات : 27 )

 

 

داستان عاشقی سیب و نیوتن

*****************

تو همان سیبی هستی

كه افتاده بودی بر سرم

و در كل من عقل كل شده ام

پس بایستی، هر دو سیب باقی بمانیم

تا مردم تصور كنند، هر دو از وسط نصف شده ایم

 احتمالا" آیندگان ما نیز، داستان ما را خواهند خواند

تا الگویی بشود برای كسانی كه بخواهند دانش ما را

با حس بی نظیرشان و شور وُ شوق شان بیاموزند

و سپس با  مهربانی و دوستی، آنرا با هم گره بزنند

و بعد انتقال بدهند به دیگران و به همنوعان شان

تا آنان نیز یاد بگیرند كه این چرخه زندگیست

و این یعنی عشق وجود دارد پس ابدیست

بنده کوچک خدا؛ داریوش دوسرانی

http://tavabam.tebyan.net

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 1071روز قبل
يکشنبه 17/5/1395 - 19:30
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

یوسف علیه السلام و برادران

  بعد از آنكه برادران با حیله یوسف علیه السلام را به بیرون شھر بردند و او را زدند و درون چاهانداختند؛ و پدر را در غم یوسف به حزن و گریه دائمى وادار كردند... سالھا گذشت تا فھمیدندبرادرشان پادشاه مصر شد و بالاخره با پدر و برادران نزدش رسیدند.یوسف ع نخستین جمله اى را كه گفت این بود) :خداى من ! به من احسان كرد كه مرا از زندانبیرون آورد(.اینكه از گرفتارى چاه و به دنبالش بردگى خود نامى به زبان نیاورد، ظاھرا از روى جوانمردى بود كهنخواست برادران را خجالت زده كند و آزارھائى را كه از آنھا دیده بود اظھار كند و آن خاطرات تلخ راتجدید نماید.بعد فرمود: این شیطان بود كه برادرانم را وادار كرد تا آن اعمال نابجا را نسبت به من انجام دھند ومرا به چاه افكنند و پدر را به فراق من مبتلا كنند؛ اما خداى سبحان این احسان را فرمود: كه ھمانرفتار نابجاى آنھا را مقدمه عزت و بزرگى ما خاندان قرار داد!این ھم از بزرگوارى یوسف ع بود كه رفتار ظالمانه برادران را نسبت به خود به شیطان منسوبداشت و او را مقصر اصلى دانست تا برادران شرمنده نشوند و راه عذرى براى كارھاى خویشتنداشته باشند.فرمود) :امروز بر شما ملامتى نیست ( و از جانب من آسوده خاطر باشید كه شما را عفو كردم وگذشته ھا را نادیده مى گیرم و از طرف خداى تعالى نیز مى توانم این نوید را به شما بدھم و از وىبخواھم كه) خدا نیز از گناه شما درگذرد زیرا او مھربانترین مھربانان است(.( )آرى بدون شك ھر كس تقوا و صبر پیشه سازد خداوند پاداش نیكوكاران را تباه نمى كند (.درسى كه حضرت یوسف علیه السلام نسبت به بدیھاى برادران به ھمگان داد، احسان نیك درمقابل بدى كردار آنان بود كه انشاء الله ما ھم بتوانیم نسبت به برادران دینى این چنین باشیم.

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 8/11/1394 - 11:10
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

جزاى اشعار

  روز نوروزى) منصور دوانیقى ( كه بعد از برادرش ابوالعباس سفاح به خلافت رسید امام كاظم علیهالسلام را امر كرد كه در مجلس روز عید بنشیند و مردم براى تبریك بیایند و ھدایاى خود را نزدشبگذارند و حضرت آنھا را قبول كند.حضرت فرمود: عید نوروز عید سنتى فرس (ایرانیان ) است و در اسلام درباره آن چیزى وارد نشدهاست.منصور گفت : این كار را به خاطر سیاست لشگر و سپاه مى كنم ، شما را به خداوند عظیم سوگندمى دھم كه قبول كنید و در مجلس بنشینید، حضرت ھم قبول كردند و در مجلس نشستند و اعیانلشگر و امراء و مردم خدمتش شرفیاب مى شدند و تھنیت مى گفتند، و ھدایا را نزد حضرتش مىگذاشتند.منصور خادمى را موكل كرده بود كه نزد حضرت بایستد و اموال را كه مى آورند ثبت و ضبط كند.آخرین نفرات از مردم ، پیرمردى بود كه وارد شد و عرض كرد: یابن رسول الله من مردى فقیر مىباشم و مالى ندارم كه براى شما ھدیه بیاورم ولیكن ھدیه من سه بیت شعرى است كه جدم در( مرثیه جد شما حسین بن على علیه السلام سروده ، اشعار را خواند( حضرت فرمود: ھدیه شما را قبول كردم ، و در حقش دعاى خیر كرد.پس سر خود را به طرف خادم منصور بلند كردند و فرمود: برو نزد منصور و او را از این اموال جمعشده خبر بده و بگو چه باید كرد؟خادم رفت و برگشت و گفت : امیر مى گوید تمام آن را به شما بخشیدم در ھر راھى كه مىخواھى صرف كن.( پس حضرت به آن پیرمرد فرمود: تمام این اموال را بردار كه ھمه را به تو بخشیدم

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 8/11/1394 - 10:58
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

بازار سیاه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 عائله امام صادق و هزینه زندگى آن حضرت زیاد شده بود. امام به فكر افتاد كه از طریق كسب و تجارت عایداتى به دست آورد تا جواب مخارج خانه را بدهد. هزار دینار سرمایه فراهم كرد و به غلام خویش كه «مصادف» نام داشت فرمود: «این هزار دینار را بگیر و آماده تجارت و مسافرت به مصر باش». «مصادف» رفت و با آن پول از نوع متاعى كه معمولاً به مصر حمل مىشد خرید و با كاروانى از تجار كه همه از همان نوع متاع حمل كرده بودند، به طرف مصر حركت كرد. همینكه نزدیك مصر رسیدند، قافله دیگرى از تجار كه از مصر خارج شده بود، به آنها برخورد. اوضاع و احوال را از یكدیگر پرسیدند، ضمن گفتگوها معلوم شد كه اخیرا متاعى كه مصادف و رفقایش حمل مىكنند بازار خوبى پیدا كرده و كمیاب شده است. صاحبان متاع از بخت نیك خود، بسیار خوشحال شدند و اتفاقا آن متاع از چیزهایى بود كه مورد احتیاج عموم بود و مردم ناچار بودند به هر قیمت هست آن را خریدارى كنند. صاحبان متاع، بعد از شنیدن این خبر مسرت بخش، با یكدیگر همعهد شدند كه به سودى كمتر از صد در صد نفروشند. رفتند و وارد مصر شدند. مطلب همان طور بود كه اطلاع یافته بودند. طبق عهدى كه با هم بسته بودند بازار سیاه به وجود آوردند و به كمتر از دو برابر قیمتى كه براى خود آنها تمام شده بود نفروختند. مصادف، با هزار دینار سود خالص به مدینه برگشت. خوشوقت و خوشحال به حضور امام صادق رفت و دو كیسه كه هر كدام هزار دینار داشت جلو امام گذاشت. امام پرسید: «اینها چیست؟» گفت: یكى ازاین دو كیسه سرمایه اى است كه شما به من دادید و دیگرى كه مساوى اصل سرمایه است سود خالصى است كه به دست آمده. امام: «سود زیادى است، بگو ببینم چطور شد كه شما توانستید این قدر سود ببرید؟». قضیه از این قرار است كه در نزدیك مصر اطلاع یافتیم كه مال التجاره ما در آنجا كمیاب شده، هم قسم شدیم كه به كمتر از صد در صد سود خالص نفروشیم و همین كار را كردیم! «سبحان اللّه! شما همچو كارى كردید!، قسم خوردید كه در میان مردم مسلمان بازار سیاه درست كنید، قسم خوردید كه به كمتر از سود خالص مساوى اصل سرمایه نفروشید! نه، همچو تجارت و سودى را من هرگز نمى خواهم». سپس امام یكى از دو كیسه را برداشت و فرمود: «این سرمایه من» و به آن یكى دیگر دست نزد و فرمود: «من به آن كارى ندارم». آنگاه فرمود: «اى مصادف! شمشیر زدن از كسب حلال آسانتر است»(1). 

 

*******************  (1). «یا مُصادِفُ مُجالِدَةُ السُّیُوفِ اَهْوَنُ مِنْ طَلَبِ الْحَلالِ»، (بحارالانوار، ج 11، ص 121)

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 8/11/1394 - 10:6
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

در خانه اُمّ سلمه

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 آن شب را رسول اكرم در خانه «ام سلمه» بود. نیمه هاى شب بود كه ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت كه رسول اكرم در بستر نیست. نگران شد كه چه پیش آمده حسادت زنانه او را وادار كرد تا تحقیق كند. از جا حركت كرد و به جستجو پرداخت. دید كه رسول اكرم در گوشه اى تاریك ایستاده، دست به آسمان بلند كرده اشك مىریزد و مىگوید: «خدایا! چیزهاى خوبى كه به من داده اى از من نگیر، خدایا! مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده، خدایا! مرا به سوى بدیهایى كه مرا از آنها نجات داده اى برنگردان، خدایا! مرا هیچگاه به اندازه یك چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار». شنیدن این جمله ها با آن حالت، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت، رفت در گوشه اى نشست و شروع كرد به گریستن، گریه ام سلمه به قدرى شدید شد كه رسول اكرم آمد و از او پرسید: «چرا گریه مىكنى؟». چرا گریه نكنم! تو با آن مقام و منزلت كه نزد خدا دارى، این چنین از خداوند ترسانى، از او مىخواهى كه تو را به خودت یك لحظه وانگذارد، پس واى به حال مثل من. «اى ام سلمه! چطور مىتوانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم، یونس پیغمبر یك لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد»(1).   

 

 

*********************  (1). بحار، ج 6، (باب: مكارم اخلاقه و سیره و سننه)  

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 368روز قبل
پنج شنبه 8/11/1394 - 10:2
  • تعداد رکورد ها : 12111