تعداد مطالب : 91
تعداد نظرات : 27
زمان آخرین مطلب : 1080روز قبل

 

 

 

 

بسمه تعالی

@@@@

بنام خداوندی كه حسین را، در سر راهمان قرار داد

تا معنای زندگی را، بیش از بیش بدانیم

@@@@@@@@@@@@@@

در اینجا هیچ كس، با من نیست                               

و نیست هیچ كس، و اگر هست

كه تنها خدا هست

و اوست كه تنها، خدا است

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

سالهای سال فكر میكردم كه در بهشت زندگی میكردم،

اما ندایی در آخریت ثانیه های عمرم ندایی آمد و گفت:

تو تا الان در جهنم بودی! و از این امتحان الهی سربلند بیرون آمدی

حالا، پایان عمر تو قرا رسیده است و خداوند امر فرموده است

كه تو باید به بهشت وارد بشوی و تا ابد در آنجا بمانی

برخیز و ازاین لطف الهی سپاسگزا او باش،                 

كه او خدایی مهربان و بخشنده است                       

@@@@@@@@@@@@@@@@@@@

سخت، سخت است؛ چون خودِ سخت، سخت است

پس سختی نیز، سخت تر می باشد

سختی می باید بود، تا سختی را كشید

و سختی باید كشید، تا كه به آرامش رسید

عنصر به آرامش رسیدن نیز، عقل است

و با عقل می توان، از سختی ها گذشت؛ تا كه باز به آرامش رسید

دیگر دورة، فصل خزانِ خوی وحشیگری؛ به سر رسیده است

و عقل در فصل بهاران است، كه بارورتر و شكوفاتر می شود

محرم برای ما، فروردین جان است

و عاشورا برای ما، بهار ایمان

@@@@@@@@@@@@@@

سلام می دهد هر صبح، نوكری گمراه

سلام به مَردترین، مَردِ عشق، ثارالله

السلام علیك یا اباعبدالله، یا حسین

@@@@@@@@@@@@

متن و شعر از: داریوش دوسرانی

وبلاگ: http://tavabam.tebyan.net

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

 

اینستاگرام: @hichkasbamannist

 

 

سه شنبه 13/7/1395 - 11:13

 

 

یا حسین


چه شد که در این روزها


که تو بیش، در ذهن و یادمی


چه شد که در آن ایامان


کوفیان نبودند با تو، دمی


که نفرین باد بر آنان، در هر دمی


که نسل شان نیز هست، دَم دَمی


حالا روزهایت را، در پیش رو داریم


هر ثانیه اش را به یادتیم، دم به دمی


چه دمی دارد آن نوحه سرایی را


که با صوت خوشش، از تو می خواند، دمی


یا حسین؛ ما مردمانی، چون کوفیان نیستیم


تو هم پیش خدا، شفاعتمان کن، در این دمی


یا حسین


شعر از: داریوش دوسرانی (tavbabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com

 
 
 
دوشنبه 12/7/1395 - 16:17

 

 

 

پایگاه اطلاع رسانی انتخاب خبر

کد خبر: 8933 - منتشر شده در دوشنبه، 12 مهر 1395، 05:42

 

حجت الاسلام محمد ادریسی:

 

عبرت‌ها در پشت پدیده‌ها و حادثه‌ها کمین کرده‌اند تا آدمی آنها را ببیند و بشناسد و گرفتار بی‌کاری، کم‌کاری، دوباره‌ کاری، کندکاری و خراب‌کاری نشود. پس عبرت ‌بین باشیم؛ حتی اگر هم کور مادرزاد آفریده شده باشیم و اگر عبرت نگیریم خودمان مقصریم نه خدا که در هر عبرت گرفتنی چشم باز شدنی هست.

 

عاشورا یک اتفاق نیست، بلکه یک جریان روان زنده است که ادامه دارد و مثل روز حسین هیچ روزى نیست و سلام بر آنها که با او بودند و هستند و نفرین بر آنان که در مقابلش ایستادند و به هیچ رسیدند، به هیچ.

دیدگاه متفکران و نویسندگان و سخنرانان درباره امام حسین (ع) و فلسفه قیام و آنچه درعاشورا گذشت همچنان شیرین و البته مختلف است و یکی درس مبارزه و حماسه و بعضی دیگرهم احسان ، فتوت و جوانمردی، غیرت ،وفا ،رضا ، آزادمردی، وخلاصه این که هر کسی درس ها و پیام ها و عبرت هایی را از این نهضت گرفت و انتقال داد اما هنوز ناگفته ها از حقایق عاشورا بسیار هست که اگر روزگار و زمان آن فرا برسد به ما خواهد رسید.

 

یک طرف عربده ها بود و فتنه ها و مفتون ها و یک طرف هم باصر و بصیرت و آرامش ها و این امام حسین علیه السلام بود که از خود و فرزندان خود و از تمامی هستی خود بخاطر انتخاب خویش گذشت و ماندگار شد و آنها که انتخاب و هدفشان، قدرت و ثروت بود و نتوانستند عشق به پست ها و مقام های پست دنیا را پنهان کنند به هیچ رسیدند و هم از گندم ری افتادند و هم از خرمای بغداد.

 

شهادت انتخاب امام حسین (ع) بود و آنچه از عاشورا باید بدانیم تنها تعداد یاران و دشمنان حضرت نیست بلکه ریشه ها و اهداف و زمینه های به وجود آورنده ی این قیام همیشه جاوید است که می تواند برای همه ادیان و مذاهب و حتی بی دین ترین آدم ها وکشورها در جهان هم پر ثمر باشد.

 

هدف قیام امام حسین (ع) ریاست نبود که عبودیت بود و او فرزند همان پدری است که می گفت دنیای شما برای من از آب دماغ بز و یا یک لنگه کفش کهنه وصله دار هم کم تر است مگر اینکه بخواهم حق را به حق دار برسانم و براى خدا و دین و جامعه‌ى مسلمین کاری کنم و باطلی را کنار بزنم و در آخر بخاطر این شهید شد.

 

عبرت های عاشورا بی شمار است و این شوخی نیست، آنها که دستشان را با خون حسین شستند، همان ‏هایى هستند که در زندگینامه و کارنامه خود قبل از این جریان از یک لقمه چرب و نرم نگذشتند. از صندلی نگذشتند.از لیوان آب سرد و گرم نتوانستند بگذرند. از زیبا رویان نتوانستند یوسف وار بگذرند. از اول شدن نگذشتند.از خشم برطفلکی نگذشتند. تا آنجا که نتوانستند از گندم ری و خون دل حسین ‏هم بگذرند.


با تشکر: داریوش دوسرانی (tavbabam)

 

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com


دوشنبه 12/7/1395 - 16:10

 

 

 بنام خداوند آگاه و دانا

که او میداند عزادار حسین را

کی هست لایق و کی نالایق

شیخ جعفر شوشتری:

 

از عظمت معجزه قرآن آن است که برخلاف دیگر کتابها، تکرارش ملال آور نیست و بلکه لطفش هم بیشتر می شود. در مصیبت حضرت امام حسین (ع) نیز همین گونه است، زیرا هرچه خوانده یا شنیده شود باز هم تازه است. دیگرآنکه نگاه کردن به خط قرآن عین عبادت است و تلاوت و گوش دادن به آن هم عبادت. در مرثیه امام حسین(ع) نیز به همین صورت است، چه خواندنش و گوش دادنش باشد عبادت است و چه گریاندنش و گریه کردنش باشد نیز عبادت.

 

گاه از این همه نیاز

از این همه نتوانستن دلم به رنج می آید .

از اینکه نمیدانم چرا هستم و چگونه باید باشم .

و از همه تنهایی هایم گریزانم .

و این همه ترس که نمی گذارد آن چه درونم را به اتش کشید فریاد بزنم .

از این بعض که سالها نترکید بیزارم .

انسان بودن سخت است .

سخت است شبیه هیچ کس نباشی فقط شبیه خودت باشی.

سخت است که تنها خودت ، تنها مخاطب خودت باشی و هیچ کس نپرسد چرا و برای چه می نویسی.

درد است که می بینی هیچ کس شبیه خودش نیست و اگر باشد تنهاست .

رنج می کشم از این همه فریب از این همه دروغ .

رنج می کشم از این همه دکانی که به اسم عشق و عقیده و ایمان گشودند.

خسته ام از این همه تکرار از این همه سلام بی پایان و از عادت زیستن بیزارم .

خسته ام از خودم از همه آنهایی که هیچ گاه خدا به یادشان نمی آید .

خسته ام از این همه جهل از این همه ریا .

بیزارم از همه آنهایی که نمی دانند و خودشان را به دانستن می زنند و بدم می آید از همه آنهایی که می دانند و خود را به ندانستن می زنند .

گاه به همه باورهایم کافر می شوم و به هست بودنم شک می کنم .

گاه از این همه سکوت دلم می گیرد و دهانی می شویم برای گفتن حرف دیگران .

تا که قرآن بر نیزه باشد و علی فقط یک شعار باشد ، تا که سیاهپوش حسین باشیم .

امام حسین ( ع ) بیشتر از آنکه تشنه آب باشد تشنه لبیک بود ، افسوس که به جای افکارش زخمهایش را نشانمان دادند و  بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند .

شریعتی چه زیبا گفت : و حسین آن که عظمت رنج و شکوه شهادتش ، هر رنجی را آسان می سازد و هرمصیبتی را حقیر.

خیلی وقت بود که گریه نکرده بودم.


داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com



دوشنبه 12/7/1395 - 16:8

 

 

 

بنام خداوند بخشنده و مهربان

که بخشش را به بندگان خود یاد داد


در ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

تو ای بنده من، عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم ... با عشق، خدا

او همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود.

در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من، که چیزی برای پذیرایی ندارم!

پس نگاهی به کیف پولش انداخت و فقط مقداری پول داشت، اما با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند.

در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به او گفت: خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟

او جواب داد:« متاسفم، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. 
مرد گفت: بسیار خوب خانم، متشکرم و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، او انگاردرد شدیدی را در قلبش احساس کرد. به سرعت بدنبال آنها دوید: آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید.

وقتی به زن و مرد فقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کُتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت. مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

 وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت.

 

همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: بنده مهربان خدا، از پذیرایی خوبت و کُت زیبایت متشکرم ... با عشق ، خدا


داریوش دوسرانی (tavabam)

ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com



دوشنبه 12/7/1395 - 16:5

 

 

بنام خداوندی که طبیعت دلنشین را

به انسان روی زمین ارزانی داد

یه بعدازظهر دلنشین آفتابی رو چند میخری ؟

قیمت یک روزبارانی چنده ؟

حاضری برای بوکردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی ؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده ؟

اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده دراومده نگاه کنی بوته اش ازت پول بلیت نمی گیره .

چرا وقتی رعد وبرق می زنه اززیر درخت فرار می کنی ؟!!!

می ترسی برق بگیرد ترا، نه ، اون می خواد ابهتش رو نشونت بده . آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون می آد .

این جوری می خواد بگه که منم هستم .

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه ؟ شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودش رو روی سر ما گریه می کنه ؟

هیچ وقت شده از خورشید بپرسی که وقتی ذره ذره وجودش رو انر‍ژی می کنه و به موجودات می بخشه ماهانه چقدر می گیره ؟

چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته میشه ؟

بابت این کارش حقوق می گیره ؟

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بنشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بلیت بدی؟

قشنگترین سمفونی طبیعت رو می تونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی .

قیمت بلیطش دل تومن !

تو که قیمت همه چیز رو با پول می سنجی تا حالا شده از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده ؟

چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم ؟

و خیلی سوال ها مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوم مون نرسه .

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از دارایی ها رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به بد و بیراه می گیری .

پشت قباله ات که ننوشتن، اینا همه لطفه

اگه صاحبش بخواد می تونه همه رو آنی ازت پس بگیره !!

اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده ؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده ؟

چقدر باید بابت مکالمه روزانمون به خدا پول بدیم ؟ و...

اون وقت می فهمی که زندگی یعنی چی؟

داریوش دوسرانی (tavabam)
ایمیل: darioush_13432000@yahoo.com
 
 
 
 
دوشنبه 12/7/1395 - 16:2

در كلامِ ما نیست، حرفی

در دفترِ ما نیست، حروفی

در زبانِ ما نیست، نیشی

چون دستِ ما هم نیست، مویی

در چنته ی ما نیست، توانی

در توانِ ما نیست، نایی

در سفره ی ما نیست، نانی

چون مكانِ ما نیست، جایی

در این دلِ ما نیست، قراری

در حُلولِ ما نیست، حالی

در منظرِ ما نیست، خیالی

چون در لبِ ما نیست، خالی

در بینشِ ما نیست، جهانی

در زمانِ ما نیست، لَختی

در مسیرِ ما نیست، راهی

چون مقصدِ ما نیست، امیدی

در خاطرِ ما نیست، یادی

در چهره ی ما نیست، شادی

در كمینِ ما نیست، دامی

چون در دلِ ما نیست، یاری

 

نیست، نیست، نیست

والسلام - نامه تمام

حالا كه نیست، ختم كلام

 

هی روزگار .....

****************

شعر از: داریوش دوسرانی (TAVABAM)

يکشنبه 14/6/1395 - 13:6

 

خدایا؛ همه راهها را به من نشان بده

 

تا خودم را امتحان کنم

                                                                 

 

من اسیر مردابی شده ام                                 

             

من گرفتار سرابی شده ام

 

من به دام سیلابی شده ام

 

من در بند گردابی شده ام

 

من با طوفانها زاده شده ام

 

و همچون کوهی سخت شده ام

 

من با بلایا آبدیده شده ام

 

اما دیگر کم طاقت شده ام

 

دیگر از خود بیخود شده ام

 

زیرا در اینجا تنها شده ام

 

حالا با کاروانی همراه شده ام

 

و با بینوایی همنوا شده ام

 

آخر راه نیز بیقرار شده ام

 

گویی با خودم همکلام شده ام

 

فکر میکردم عاشق شده ام

 

اما می گویند دیوانه شده ام 

 

 

 تنظیم شعر: داریوش دوسرانی (TAVABAM)


سه شنبه 26/5/1395 - 16:50

 

 

داستان عاشقی سیب و نیوتن

*****************

تو همان سیبی هستی

كه افتاده بودی بر سرم

و در كل من عقل كل شده ام

پس بایستی، هر دو سیب باقی بمانیم

تا مردم تصور كنند، هر دو از وسط نصف شده ایم

 احتمالا" آیندگان ما نیز، داستان ما را خواهند خواند

تا الگویی بشود برای كسانی كه بخواهند دانش ما را

با حس بی نظیرشان و شور وُ شوق شان بیاموزند

و سپس با  مهربانی و دوستی، آنرا با هم گره بزنند

و بعد انتقال بدهند به دیگران و به همنوعان شان

تا آنان نیز یاد بگیرند كه این چرخه زندگیست

و این یعنی عشق وجود دارد پس ابدیست

بنده کوچک خدا؛ داریوش دوسرانی

http://tavabam.tebyan.net

 

 

يکشنبه 17/5/1395 - 19:30

 

 

بنام خدایی كه عاشقان را آفرید 

در شهر دیدم صحنه ای را

به دار آویختند عاشقی را

من اگر چنین بوده ام

كه تنها همین بوده ام

من اگر چنین بوده ام

كه تنها همین بوده ام

و اگر چراغِ راه دلی بوده ام

كه آنهم بسی بی انتها بوده ام

جایتان بدون من، امن است دیگر بعد از این

پس بدین گونه بمانید و بمانید در امان

****************************

قولی داده بوده ام برگشت ناپذیر

دلی داده بوده ام چون دل پذیر

حسی داده بوده ام وصف پذیر

و اكنون جانی می دهم فنا ناپذیر

این شعر كوزه گونه ام را نیز

از خشتِ رُس تن این حقیر بپذیر

*********************

بنده کوچک خدا؛ داریوش دوسرانی

  http://tavabam.tebyan.net

 

 

چهارشنبه 13/5/1395 - 16:56