تعداد مطالب : 109
تعداد نظرات : 130
زمان آخرین مطلب : 222روز قبل
مثل کودکی که باید مشق شب بنویسد

بی هیچ احساسی

بی هیچ تعلق خاطری

فقط دارم می نویسم

تهی از هر آن چه که احساس می گویند

امروز روزگار مرا جریمه کرد

و گفت از درس امروز تا آخر عمرت باید بنویسی

و من می نویسم:

او در زیر باران آمد

مرا مسخ کرد

او در زیر باران رفت

مرا از بودن تهی کرد

خالی از هر بغض و گریه ای

با نگاهی سرد و بی روح

فقط به تماشا ایستادم

انگار که هیچ وقت نمی شناختمش

و هرگز دوستت دارم را به او نگفته بودم

حالا باید روزگار مشق مرا خط بزند

و من باید بنویسم

او در زیر باران آمد

ولی من هرگز نمی شناختمش

چون با رفتنش احساسی در من بر نیانگیخت

لابد اشتباه شده بود

نه!!

نه!!

حتما" اشتباه گرفته بود

اگر می شناختمش چرا وقتی گفت باید جدا شویم

یادم نمی آمد مگر ما با هم بودیم که او از جدایی می گفت

آه تنها دردی که دوست دارم و خدا را شکر گفتم

همین آلزایمر بهترین نعمت خداست

و اما او - همانی که در باران آمد

می دانم که به اشتباه خودش پی برده

و خود را شماتت می کند

که چرا برای خداحافظی

زیر باران پیش کسی آمده بود

که هنگام رفنش مانند مترسکی پوچ

با نگاهی سرد و بی روح و گم در افق هر نگاهی

حتی به رسم ادب نگفت خدانگهدار

امشب به وقت خواب خود پی خواهد برد

که من امروز زیر باران

بهترین معجزه ی خدا را گرفتم


و از شوق این معجزه

او را نمی شناختم

او که در زیر باران آمد

روح ما گرفت

و در زیر باران رفت.

سایه های رنگی،حرف های دل تنگی - نجفی
جمعه 8/8/1394 - 1:48

بیا خالی شویم

از عبور ساده

از نگاه سرد

از غریبه شدن

وقتی که گفتند

دیگر بزرگ شده اید

برگردیم به کودکیمان

به آن بهانه های قشنگ

بهانه هایمان برای دیدن هم

و دزدانه خندیدن

و برای هم از یواشکی دلتنگ شدن

بیا، بیا برگردیم به اول سطر

به آنجایی که هیچ کدام

سهم دیگران نشده بودیم

بیا دستت را به من بده

قلبت را به من بده

من هنوز درپس کوچه های دلتنگی

منتظر زنگ آخر درس زمان هستم

غرق در تلخی چشیدن جرعه ی آخر آیات غم

من در همان آخرین دیدار جا ماندم

آهای! رفیقی که بی خداحافظی رفتی

برگرد

خاطرت پیش من جا مانده

 

 

سایه های رنگی،حرف های دلتنگی(نجفی)

شنبه 11/11/1393 - 16:50
در کوچه ها داشتم قدم می زدم

آنقدر تلخ از این بازی روزگار

گهگاه به سایه ام نیز لگد می زدم

پر درد و رنجم از غم نگاه دوست

هیچم ولی پر از اشک می شدم

مرا ببخش خدایا اگر که حرف بدی می زنم

دستم از نوشتن جدا شده

خط های دفترم سیاه شده

از خشم به احساس خود هم حد می زنم

بغض دارم اما به یادگار 

نگه می دارم از بغض یار

می بخشی که حرف سنگ لحد می زنم

دیگر چه بنویسم این حرف آخر است

بر سینه ی زندگی دست رد می زنم

++++ بی تو پر از بغضم++++

تقدیم به کسی که همواره درد می کشد

تقدیم به کسی که با مرگ می جنگد

تقدیم به کسی که .....


های رنگی- حرف های دل تنگی** نجفی*
دوشنبه 29/10/1393 - 8:11
حس می کنم که برای رفتن

کوله بارم را 

با چند ورق از شعرهایم را

با چند دلی، دلی هایم را

بردارم ...

و سر خط شعرم بایستم 

منتظر بهانه ای برای نرفتن

منتظر یکی که بگوید بمان

و من برگردم 

چقدر کمم تا زندگی

چقدر کمم تا خندیدن

چقدر بی بهانه ام برای رفتن

حس می کنم برای رفتن بهانه ای ندارم


سایه های رنگی-حرف های دل تنگی# نجفی#
دوشنبه 29/10/1393 - 8:9
رنگ قله ی کوه دل من

نه سیاه است نه سپید است نه سبز

زرد زرد است 

بی هیچ صخره نوردی

فاتح کوه بلندی

می چرد چند خاطره

می خزد مار تنهایی

می پرد همای تنهای امید

بی هیچ عابر از این دست نیافتنی

قله ی کوه دل من 

سخت و دشوار است

بی هیچ راه عبوری

بی هیچ مروری

ولی هرچه هست شکستنی ست

سایه های رنگی- حرف های دل تنگی+++ نجفی+++
دوشنبه 29/10/1393 - 8:8
دلم یک بار دیگر 

هوای مدرسه دارد

ولی دل که راه و رسم

مکتب را نمی داند

دلم در حسرت داد معلم

هوای تجدید خرداد دارد

دلم در مشق عیدانه غرق است

برای من چه ها تکلیف دارد

هوای شهریور است ای کاش 

همیشه مهر مردودی ام بود

دوباره رد شدن در کودکی ها

دوباره رد شدن در چند سالگی ها

دلم داد ناظم را ندارد

به روزهای سیاهش گچ ندارد

خیال تخت پای تخته ندارد

به زنگ آخرش حالی ندارد

هوای درس مادر 

دادو قالش 

به جای ناز دارد

دلم پشت فلک 

مالید پشتم

فلک های پدر دیگر ندارد

ندارد دیر گفتن هیچ سودی

دلم سودای شکستن را ندارد.

سایه های رنگی- حرف های دل تنگی-++++ نجفی++++
دوشنبه 29/10/1393 - 8:6
برگ ریزان پاییز است 

هوای شعرم سرد

نگاهم حرف هایم گم

صدای تنهائی ام

شبیه ناله ی مرغ شباویز است

هوای خانه ی من مثل پاییز است

کمی آنسو تر سایه ام با من 

برای این همه تنهائی ام درگیر است

ولی ماه خندان

ابرها رقصان

چه زیباست خوشبختی این و آن

اماآسمان هم شبیه روزگام

مثل روحم اما چه پیر است

برگ ریزان نگاه دیگرانم

نمی دانم،نمی دانم 

این هم تقدیر است؟

هوای خانه ام دلگیر

نگاهم از اشک هایش لبریز

چه زیباست این خزان برگ و غم ریز

همه می گویند فقط پائیز است پائیز

برای من غم انگیز است پاییز

""""""" نجفی"""""""""
دوشنبه 29/10/1393 - 8:4
من از هرچه انسان است می گریزم

و با هرچه انسان است در ستیزم
*******************
این روزها با صدای سایه ام از خواب بیدار می شوم

و با صدای خوابم به سایه می خزم

این روزها فقط با تنهایی ام قدم می زنم

از این که دروغ می شنوم به خودم زخم می زنم

مثل مترسک بی عرضه ای که در مزرعه

سنجاق کلاغ های پیر را به شانه هایم می زنم

یا مثل دیوانه ای که از منطق بی منطقی عشق دم می زند

اصلا" چرا این حرف ها را می زنم

من که همیشه دم از سایه و سکوت می زنم

مثل توام،پر از روزه ی سکوت

افطارم به همراه لبخند شیطان به دل می زنم

رقص پر از آتش دلم به چشم هایم کشید

در کوره ی تنهایی ام فریاد انالحق می زنم

دادم کشید بر سر هر چه آدم است

از این آدم سر به بیابان خود ساخته می زنم

سایه های رنگی- حرف های دل تنگی- نجفی
دوشنبه 29/10/1393 - 8:4
سلام 

چه حس غریبی ست پرواز

که مهمان باد باشی با غمزه و ناز

چه حسی ست فاش کردن راز

دوباره پرواز با کبوتر یا زاغکی باز

********************

اگر نیمه شب آفتاب طلوع کند،

من شبانه هایم را با ستارگان

خلوتم با خیال شبانه ات را

چگونه زندگی خواهم کرد؟

ابدیت به عشق من نیش خند خواهد زد

چه بیهوده خواهم شد بی خیال تو

با ستاره گان سخن گفتنم.

سایه های رنگی،حرف های دل تنگی(نجفی)
دوشنبه 29/10/1393 - 8:2
سلام

بعد از نبودنم چه کسی با تو مهربانی می کند
حتی در خیالش خاطرت را مهمانی می کند
بعد از رفتنت چه کسی با تو جوانی می کند
از این همه خاطرت ترا جدا
با خاطرات تو تبانی می کند
مثل من حتی برایت نغمه خوانی می کند
بعد از نبودنم چه کسی هر لحظه ات را
شبها شعرخوانی می کند
یا مثل من حتی برایت نغمه خوانی می کند؟

سایه های رنگی،حرف های دلتنگی(نجفی)
يکشنبه 28/10/1393 - 15:6