تعداد مطالب : 2429
تعداد نظرات : 346
زمان آخرین مطلب : 1231روز قبل
سلام به همه ی شما،بعد از مدتهای زیاد اومدم به تبیان به این بخش خاطره انگیز،الان خیلی از اون بچه ها نیستن و احتمالا خیلی از شما بزرگواران بنده رو نمیشناسین،حتی الان نمیدونم مدیر محترم این بخش کیه و این که منو یادش میاد یا نه،فقط اومدم یه تجدید خاطره ای کنم،یاد بحث ها و انتقاد پیشنهاد ها بخیر،مدیر این بخش رو هم خیلی اذیت کردم(هر چند خداییش قصد اذیت کردن نداشتم) از ته قلب میگم خیلی دلم برای کاربرای قدیمی تنگ شده،
شنبه 15/3/1395 - 21:27

روز عاشورا هنگام نماز ظهر ابو ثمامه صیداوى به امام حسین علیه السلام عرض كرد:
- یا ابا عبدالله ! جانم فداى تو باد! لشكر به تو نزدیك شده ، به خدا شما كشته نخواهى شد تا من در حضورتان كشته شوم . دوست دارم نماز ظهر را با شما بخوانم و آن گاه با آفریدگار خویش ملاقات نمایم .
حضرت سر به سوى آسمان بلند كرد و فرمود:
- به یاد نماز افتادى . خداوند تو را از نمازگزاران قرار دهد. آرى ! اكنون اول وقت نماز است . از این مردم بخواهید دست از جنگ بردارند تا ما نماز بگذاریم .
حصین نمیر چون سخن امام را شنید، گفت :
- نماز شما قبول درگاه الهى نیست ! حبیب بن مظاهر در پاسخ خطاب به او اظهار داشت : اى خبیث ! تو گمان مى كنى نماز فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله قبول نمى شود و نماز تو قبول مى شود؟!...
سپس زهیر بن قین و سعید بن عبدالله در جلو حضرت ایستادند و امام علیه السلام با نصف یاران خود نماز خواندند. سعید بن عبدالله از هر جا كه تیر به سوى امام حسین علیه السلام مى آمد خود را نشانه تیر قرار مى داد و به اندازه اى تیر بارانش كردند كه روى زمین افتاد و گفت :
- خدایا! این گروه را همانند قوم عاد و ثمود لعنت فرما! خدایا! سلام مرا به محضر پیامبرت برسان و آن حضرت را از درد این همه زخمها كه بر من وارد شده آگاه نما. زیرا كه هدفم از این كار تنها یارى فرزندان پپامبر تو مى باشد.
سعید پس از این جریان به شهادت رسید. رحمت و رضوان الهى بر او باد.

پنج شنبه 11/2/1393 - 16:42
 مشتى از خاك كربلا

حرثمه مى گوید:
چون از جنگ صفین همراه على علیه السلام برگشتیم ، آن حضرت وارد كربلا شد. در آن سرزمین نماز خواند. و آن گاه مشتى از خاك كربلا برداشت و آن را بویید و سپس فرمود:
- آه ! اى خاك ! حقا كه از تو مردمانى برانگیخته شوند كه بدون حساب داخل بهشت گردند.
وقتى حرثمه به نزد همسرش كه از شیعیان على علیه السلام بود بازگشت ماجرایى كه در كربلا پیش آمده بود براى وى نقل كرد و با تعجب پرسید: این قضیه را على علیه السلام از كجا و چگونه مى داند؟
حرثمه مى گوید: مدتى از ماجرا گذشت . آن روز كه عبیدالله بن زیاد لشكر به جنگ امام حسین علیه السلام فرستاد، من هم در آن لشكر بودم .
هنگامى كه به سرزمین كربلا رسیدم ، ناگهان همان مكانى را كه على علیه السلام در آنجا نماز خواند و از خاك آن برداشت و بویید دیده و شناختم و سخنان على علیه السلام به یادم افتاد. لذا از آمدنم پشیمان شده ، اسب خود را سوار شدم و به محضر امام حسین علیه السلام رسیدم و بر آن حضرت سلام كردم و آنچه را كه در آن محل از پدرش على علیه السلام شنیده بودم ، برایش نقل كردم .
امام حسین علیه السلام فرمود:
- آیا به كمك ما آمده اى یا به جنگ ما؟
گفتم : اى فرزند رسول خدا! من به یارى شما آمده ام نه به جنگ شما. اما زن و بچه ام را گذارده ام و از جانب ابن زیاد برایشان بیمناكم . حسین علیه السلام این سخن را كه شنید فرمود:
- حال كه چنین است از این سرزمین بگریز كه قتلگاه ما را نبینى و صداى ما را نشنوى . به خدا سوگند! هر كس امروز صداى مظلومیت ما را بشنود و به یارى ما نشتابد، داخل آتش جهنم خواهد شد.

پنج شنبه 11/2/1393 - 16:41
شخصى محضر رسول خدا صلى الله علیه و آله رسید دید لباس كهنه به تن دارد. دوازده درهم به حضرت تقدیم نمود و عرض كرد:
یا رسول الله ! با این پول لباسى براى خود بخرید. رسول خدا صلى الله علیه و آله به على علیه السلام فرمود: پول را بگیر و پیراهنى برایم بخر! على علیه السلام مى فرماید:
- من پول را گرفته به بازار رفتم پیراهنى به دوازده درهم خریدم و محضر پیامبر برگشتم ، رسول خدا صلى الله علیه و آله پیراهن را كه دید فرمود:
این پیراهن را چندان دوست ندارم پیراهن ارزانتر از این مى خواهم ، آیا فروشنده حاضر است پس بگیرد؟
على مى فرماید:
من پیراهن را برداشته به نزد فروشنده رفتم و خواسته رسول خدا صلى الله علیه و آله را به ایشان رساندم ، فروشنده پذیرفت .
پول را گرفتم و نزد پیامبر صلى الله علیه و آله آمدم ، سپس همراه با رسول خدا به طرف بازار راه افتادیم تا پیراهنى بخریم .
در بین راه ، چشم حضرت به كنیزكى افتاد كه گریه مى كرد.
پیامبر صلى الله علیه و آله نزدیك رفت و از كنیزك پرسید:
- چرا گریه مى كنى ؟
كنیز جواب داد:
- اهل خانه به من چهار درهم دادند كه متاعى از بازار برایشان بخرم . نمى دانم چطور شد پول ها را گم كردم . اكنون جراءت نمى كنم به خانه برگردم .
رسول اكرم صلى الله علیه و آله چهار درهم از آن دوازده درهم را به كنیزك داد و فرمود:
هر چه مى خواستى اكنون بخر و به خانه برگرد.
خدا را شكر كرد و خود به طرف بازار رفت و جامه اى به چهار درهم خرید و پوشید.
در برگشت بر سر راه برهنه اى را دید، جامه را از تن بیرون آورد و به او داد و خود دوباره به بازار رفت و پیراهنى به چهار درهم باقیمانده خرید و پوشید سپس به طرف خانه به راه افتاد.
در بین راه ، باز همان كنیزك را دید كه حیران و اندوهناك نشسته است . فرمود:
چرا به خانه ات نرفتى ؟
- یا رسول الله ! دیر كرده ام ، مى ترسم مرا بزنند.
رسول اكرم صلى الله علیه و آله فرمود:
- بیا با هم برویم . خانه تان را به من نشان بده ، من وساطت مى كنم كه از تقصیراتت بگذرند.
رسول اكرم صلى الله علیه و آله به اتفاق كنیزك راه افتاد. همین كه به جلوى در خانه رسیدند كنیزك گفت :
- همین خانه است .
رسول اكرم صلى الله علیه و آله از پشت در با صداى بلند گفت :
- اى اهل خانه سلام علیكم !
جوابى شنیده نشد. بار دوم سلام كرد. جوابى نیامد. سومین بار سلام كرد، جواب دادند:
- السلام علیك یا رسول الله و رحمة الله و بركاته !
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
- چرا اول جواب ندادید؟ آیا صداى مرا نمى شنیدید؟
اهل خانه گفتند:
- چرا! از همان اول شنیدیم و تشخیص دادیم كه شمایید.
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
- پس علت تاءخیر چه بود؟
گفتند:
- دوست داشتیم سلام شما را مكرر بشنویم !
پیامبر صلى الله علیه و آله فرمود:
- این كنیزك شما دیر كرده ، من اینجا آمدم تا از شما خواهش كنم او را مؤ اخذه نكنید.
گفتند:
- یا رسول الله ! به خاطر مقدم گرامى شما این كنیزك از همین ساعت آزاد است .
سپس پیامبر صلى الله علیه و آله با خود گفت : خدا را شكر! چه دوازده درهم بابركتى بود، دو برهنه را پوشانید و یك برده را آزاد كرد!
يکشنبه 7/2/1393 - 9:38
رسول خدا صلى الله علیه و آله شبى در خانه همسرشان امّ سلمه بود. نیمه شب از خواب برخاست و در گوشه تاریكى مشغول دعا و گریه زارى شد.
امّ سلمه كه جاى رسول خدا صلى الله علیه و آله را در رختخوابش ‍ خالى دید، حركت كرد تا ایشان را بیابد. متوجه شد رسول اكرم صلى الله علیه و آله در گوشه خانه ، جاى تاریكى ایستاده و دست به سوى آسمان بلند كرده اند. در حال گریه مى فرمود:
خدایا! آن نعمت هایى كه به من مرحمت نموده اى از من نگیر!
مرا مورد شماتت دشمنان قرار مده و حاسدانم را بر من مسلط مگردان !
خدایا! مرا به سوى آن بدیها و مكروههایى كه از آنها نجاتم داده اى برنگردان !
خدایا! مرا هیچ وقت و هیچ آنى به خودم وامگذار و خودت مرا از همه چیز و از هر گونه آفتى نگهدار!
در این هنگام ، امّ سلمه در حالى كه به شدت مى گریست به جاى خود برگشت . پیامبر صلى الله علیه و آله كه صداى گریه ایشان را شنیدند به طرف وى رفتند و علت گریه را جویا شدند.
امّ سلمه گفت :
- یا رسول الله ! گریه شما مرا گریان نموده است ، چرا مى گریید؟ وقتى شما با آن مقام و منزلت كه نزد خدا دارید، این گونه از خدا مى ترسید و از خدا مى خواهید لحظه اى حتى به اندازه یك چشم به هم زدن به خودتان وانگذارد، پس واى بر احوال ما!
رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمودند:
- چگونه نترسم و چطور گریه نكنم و از عاقبت خود هراسان نباشم و به خودم و به مقام و منزلتم خاطر جمع باشم ، در حالى كه حضرت یونس ‍ علیه السلام را خداوند لحظه اى به خود واگذاشت و آمد بر سرش آنچه نمى بایست !
يکشنبه 7/2/1393 - 9:38
 نوبت را رعایت كنید! 

روزى پیامبر صلى الله علیه و آله در حال استراحت بود، فرزندشان امام حسن علیه السلام آب خواست ، حضرت نیز قدرى شیر دوشید و كاسه شیر را به دست وى داد، در این حال ، حسین علیه السلام از جاى خود بلند شد تا شیر را بگیرد، اما رسول خدا صلى الله علیه و آله شیر را به حسن علیه السلام داد.
حضرت فاطمه علیهاالسلام كه این منظره را تماشا مى كرد عرض كرد:
- یا رسول الله ! گویا حسن را بیشتر دوست دارى ؟
پاسخ دادند:
- چنین نیست ، علت دفاع من از حسن علیه السلام حق تقدم اوست ، زیرا زودتر آب خواسته بود. باید نوبت را مراعات نمود.

شنبه 6/2/1393 - 10:17
لبخند پیامبر صلى الله علیه و آله  

روزى پیامبر اكرم صلى الله علیه و آله ، به طرف آسمان نگاه مى كرد، تبسمى نمود. شخصى به حضرت گفت :
یا رسول الله ما دیدیم به سوى آسمان نگاه كردى و لبخندى بر لبانت نقش بست ، علت آن چه بود؟
رسول خدا فرمود:
- آرى ! به آسمان نگاه مى كردم ، دیدم دو فرشته به زمین آمدند تا پاداش ‍ عبادت شبانه روزى بنده با ایمانى را كه هر روز در محل خود به عبادت و نماز مشغول مى شد، بنویسند؛ ولى او را در محل نماز خود نیافتند. او در بستر بیمارى افتاده بود.
فرشتگان به سوى آسمان بالا رفتند و به خداوند متعال عرض كردند:
ما طبق معمول براى نوشتن پاداش عبادت آن بنده با ایمان به محل نماز او رفتیم . ولى او را در محل نمازش نیافتیم ، زیرا در بستر بیمارى آرمیده بود.
خداوند به آن فرشتگان فرمود:
تا او در بستر بیمارى است ، پاداشى را كه هر روز براى او هنگامى كه در محل نماز و عبادتش بود، مى نوشتید، بنویسید. بر من است كه پاداش ‍ اعمال نیك او را تا آن هنگام كه در بستر بیمارى است ، برایش در نظر بگیرم .

شنبه 6/2/1393 - 10:16
سلام به همه ی شما،احتمالا" خیلی از شما ها منو یادتون نمیاد....مدتها مطلب ثبت میکردم..الان هم قصد دارم دوباره شروع کنم ولی بسیاری از کاربران قدیمی حضور ندارن... اما انشاالله که بتونم حضوری دوباره داشته باشم...در ضمن از مدیر محترم این بخش تقاضا دارم خبری از  گل یاس عزیز دریافت کنه...داره میشه 1 سال از غیبتش!!!!!!!
سه شنبه 6/12/1392 - 12:30

امـام صـادق (ع ) فـرمـود: هر كه از برادر مؤ من گرفتار تشنه كام خود هنگام بى تابیش فریاد رسى كند و او را از گرفتارى نجات دهد و براى رسیدن بحاجتش او را یارى كند، خـداى عـزوجـل بـسبب آن عمل 72 رحمت از جانب خود برایش ‍ نویسد، كه یكى از آنها بزودى (در دنیا) باو دهد و بسبب آن امر زندگیش را اصلاح كند و 71 رحمت دیگر را براى هراس و ترسهاى روز قیامتش ذخیره كند.

*************************************************

امـام صـادق (ع ) مـى فـرمـود: كـسـیـكـه مـؤ مـنـى را از گـرفـتـارى نـجات دهد، خدا او را از گـرفـتـاریـهـاى آخـرت نـجـات بـخـشـد، و از گـورش بـا دل خـنـك شـده و مسرور درآید، و هر كه مؤ من گرسنه ئى را سیر كند، خدا او را از میوه هاى بهشت خوراند و هر كه شربتى باو آشاماند، خدایش از شربت بهشتى مهر شده آشاماند.

******************************************************

صـفـوان جـمـال گـویـد: خـدمـت امـام صـادق (ع ) نـشـسـتـه بـودم كـه مـردى از اهـل مـكـه بـنـام مـیمون درآمد و از نداشتن كرایه شكایت كرد، حضرت بمن فرمود: برخیز و برادرت را یارى كن ، من برخاستم و همراه او شدم تا خدا كرایه او ار فراهم ساخت ، سپس بمكان خود برگشتم .
امام صادق (ع ) فرمود: براى حاجت برادرت چه كردى ؟ عرضكردم : پدر و مادرم بقربانت ، خـدا آنـرا روا كرد، حضرت ابتدا فرمود: همانا اگر برادر مسلمانت را یارى كنى ، نزد من از طـواف یـك هـفـتـه (هـفـت شـوط) بـهـتـر است ، سپس فرمود: مردى نزد حسن بن على علیهما السـلام آمـد و عـرضـكـرد: پـدر و مـادرم بـقـربانت ، مرا بقضاء حاجتى یارى كن ، حضرت نـعلین پوشید و همراه او شد، در بین راه حسین صلوات الله علیه را دید كه بنماز ایستاده اسـت ، امـام حـسـن عـلیـه السـلام بـآنـمـرد فرمود: چرا از ابى عبدالله (حسین بن على علیه السـلام ) بـراى قضاء حاجتت كمك نخواستى ؟ عرضكرد: پدر و مادرم بقربانت این كار را كـردم ، اعـتـكافش را یادآور شد، امام حسن علیه السلام فرمود: همانا اگر او ترا یارى مى كرد از اعتكاف یكماهش بهتر بود.

یا قاضی الحاجات

يکشنبه 31/2/1391 - 16:52


دیگران شعر مرا میخوانند

شایدم قعر مرا میدانند

دیگران اشک مرا میبینند

یک ترحم روی دل میچینند

دیگران از راه قلبم بی خبر

همچو یک عابر،مثال رهگذر

دیگران چشم انتظار عاشقی

از دلم خواندند گویا سادگی

دیگران از زجرهایم بی خبر

همچو یک عابر،مثال رهگذر

*************************************

یا قاضی الحاجات

 

بر سر هر دانه بنوشته عـیـان

كــان بـــــود رزق فــلان بـــن فــلان

غـم مـــخور بر هــم مـزن اوراق دفـتـر را

كه پــیــش از طفل، ایزد پر كند پستان مادر را

رو توكــل كـن مــــشـــو بـــی پا و دســــت

رزق تـو بـر تـو ز تـو عـاشــق تـر اســــت

بـــر ســــر هـــر لــقـمـه بـنوشته خدا

این نصیب است بر فلان شه یا گدا

يکشنبه 31/2/1391 - 12:52