تعداد مطالب : 1025
تعداد نظرات : 397
زمان آخرین مطلب : 2781روز قبل

من خدایی دارم ...

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در آن بالاها !
مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست
گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !
او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...
که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا می خواهد
او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...

 

پنج شنبه 29/1/1392 - 23:18

من همسن و سال پسر تو هستم ، 

تو همسن و سال پدر من هستی

پسر تو درس می خواند و کار نمی کند، 

من کار می کنم و درس نمی خوانم

پدر من نه کار دارد ، نه خانه، 

تو هم کاری داری هم خانه ، هم کارخانه ؛ 

من در کارخانه ی تو کار می کنم

و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است

سود آن برای تو ، دود آن برای من

من کار می کنم ، تو احتکار می کنی

من بار می کنم ،تو انبار می کنی

من رنج می برم، تو گنج میبری

من در کارخانه ی تو کار میکنم

و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست

وقتی که من کار می کنم، تو خسته می شوی، 

وقتی که من خسته می شوم ، تو برای استراحت به شمال می روی، 

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی

من در کارخانه ی تو کار می کنم

و در اینجا همه کارها به نوبت است

یک روز من کار می کنم، تو کار نمی کنی، 

روز دیگر تو کار نمی کنی ، من کار می کنم

من در کارخانه ی تو کار می کنم 

کارخانه ی تو بزرگ است

اما کارخانه ی تو هر قدر هم بزرگ باشد، 

از کارخانه ی خدا که بزرگتر نیست

کارخانه ی خدا از کارخانه ی تو و از همه ی کارخانه ها بزرگتر است

و در کارخانه ی خدا همه ی کارها به نوبت است، 

در کارخانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی خدا ، همه کار می کنند.

در کارخانه ی خدا ، حتی خدا هم کار می کند.

قیصر امین پور

پنج شنبه 29/1/1392 - 23:17

زندگی


شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم


زنده یاد سهراب سپهری

پنج شنبه 29/1/1392 - 23:16



نه مرادم، نه مریدم، نه پیامم، نه کلامم، نه سلامم، نه علیکم، نه سپیدم، نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم، نه زمینم، نه به زنجیرِ کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم، نه حقیرم، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم، نه بهشتم که چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم ...

حقیقت نه به رنگ است و نه بو، نه به های است و نه هوی
نه به این است و نه او، نه به جام است و سبو
گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این رازِ گهربارِ جهان را :

آنچه گفتند و سُرودند، تو آنی خودِ تو جان جهانیگر نهانی و عیانی تو همانی که همه عمر به دنبالِ خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرارِ نهانی
همه جا تو نه یک جای نه یک پای همه ای با همه ای همهمه ای
تو سکوتی تو خودِ باغ بهشتی
تو به خود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی
در همه افلاک بزرگی نه که جُزئی نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی، به خود آی تا درِ خانه متروکۀ هر کس ننشینی
و به جز روشنی شعشعۀ پرتو خود هیچ نبینی
و گلِ وصل بچینی ...


مولانا جلال‌الدین رومی

پنج شنبه 29/1/1392 - 23:13

زندگی یعنی چه؟

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

:
با خودم می گفتم

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند



زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

 

زنده یاد سهراب سپهری

پنج شنبه 29/1/1392 - 23:11

آیا میدانید زرتشت یعنی ستاره زرین!


آیا میدانید قطر شاهرگ گردن ۶ میلیمتر میباشد


آیا میدانید ناخن انگشت میانی سریعتر از دیگر انگشتها رشد میکند


آیا میدانید نروژ سومین کشور صادر کننده نفت میباشد


آیا میدانید با برداشتن تخمدانها عمر بیمار بطور متوسط ۸ سال کمتر میشود


آیا میدانید اسکنر ۴۸ سال پیش اختراع شده است


آیا میدانید ۱۰۰ سال پیش پزشکان آمریکایی میگفتند زنانی که باهوش هستند باردار نمی شوند


آیا میدانید ستاره دریایی فاقد مغز میباشد


آیا میدانید سالانه ۵۰۰۰ کارگر در معادن چین جان خود را از دست میدهند


آیا میدانید مروارید درون سركه ذوب میگردد


آیا میدانید ارزش مادی تمام عناصر بدن انسان کمتر از ۱۰۰۰ تومان است.


آیا میدانید ساعت اتمی ساخته اند که در ۴۰۰ میلیون سال یک ثانیه هم تغییر نمی کند


آیا میدانید بال زدن یک پروانه هم زمین را تکان میدهد


آیا میدانید ما مغزمان رو کنترل میکنیم یا مغزمان ما را؟


آیا میدانید ۲۰۰ میلیون موجود زنده روی زمین وجود دارد که انسان یکی از انها است


آیا میدانید یک قطره اب دارای ۱۰۰ میلیارد اتم است


آیا میدانید ایران به ۲۰ کشور تسلیهات نظامی صادر میکند


آیا میدانید ۸۰٪ موجودات دنیا را حشرات تشکیل داده اند


آیا میدانید تنها حیوانی که نمی تواند شنا کند شتر است
دوشنبه 10/12/1388 - 19:20
من از تو با شب و باران و بیشه‌ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد

کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان
، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد

سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد
:

اَلَم تَری
... که غزل کیف می کند با تو
تنت ارم شد و من را به باغ دعوت کرد


- به سمت عطر تو تا قبله‌ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست
، نیت کرد :

منم مسافر چشمت
! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در
4 رکعت کرد !

رکوع کرد
... وَ تسبیح‌هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد
!

قنوت خواند : خدایا
! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد


- و بی عذاب ترین عشق، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد

سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...
غزل تمام
؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
...


غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد

سیامک بهرام پرور
دوشنبه 10/12/1388 - 19:14
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

حافظ
دوشنبه 10/12/1388 - 19:13

اجرای نامه چارلی چاپلین به دخترش سی سال است با فرج الله صبا است. این کتاب به سه زبان ترکی استانبولی و آلمانی و انگلیسی ترجمه شده و بارها از روی آن نوار، دکلمه و گزارش های تلویزویونی تهیه شده است.

کمتر کسی پیدا می شود که نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش را نخوانده باشد. « دخترم جرالدین ! اینجا شب است. همه سربازان بی سلاح خفته اند...» نامه ای که حداقل به سه زبان زنده دنیا ترجمه شد و سی سال دست به دست چرخید. در مراسم رسمی و نیمه رسمی بارها و بارها از پشت میکروفن خوانده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خواندن آن به لبخند غمناک چاپلین اندیشیدند که جهانی از معنا را در خود نهفته داشت. اگر بعد از این همه سال به شما بگویند این نامه جعلی است چه می گویید؟ لابد عصبانی می شود و از سادگی خودتان خنده تان می گیرد. حالا اگر بگویند نویسنده واقعی این نامه سی سال است که فریاد می زند این نامه را من نوشتم نه چاپلین و کسی باور نمی کند چه حالی به شما دست می دهد؟ فکر می کنید واقعیت ندارد؟ دیگرانی مثل شما هم سی سال است به فرج الله صبا نویسنده واقعی این نامه همین را می گویند: واقعیت ندارد. اگر چه سال ها پیش هوشنگ گلمكانی به داد این همكار قدیمی رسید و در مجله فیلم اشاره كوتاهی به این موضوع كرد(این را بعدتر فهمیدم)
فرج الله صبا نویسنده و روزنامه نگار کهنه کاری است. او سال ها در عرصه مطبوعات فعالیت داشته و امروز دیگر از پیشکسوتان این عرصه به شمار می رود. داستان این سوءتفاهم که به قول خودش یک نوع خرافه روزنامه نگاری است ، برای نخستین بار نیست که از زبان او روایت می شود اما امیدوار است که آخرین بار باشد. آخر حالا سی سالی می شود که چاپلین وبال گردن او شده است.

***
 

سردبیر می گوید هیچ می دانستی نامه چارلی چاپلین به دخترش که سال هاست در ایران دست به دست چرخیده جعلی است ؟ » شاخ هایم کم کم در حال سبز شدنند.


ـــ به فرج الله صبا زنگ بزن و ماجرا را زنده کن.


نه فایده ای ندارد. شاخ هایم دیگر درآمدند. فرج الله صبا استاد خیلی از ما روزنامه نگارهای تازه به دوران رسیده است. چه در قالب تحریریه های مختلف و چه در کلاس های آموزش روزنامه نگاری مثل مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه ها. یادم هست در همین کلاس های رسانه زمانی که هیچ کس زویا پیرزاد و داستان هایش را نمی شناخت کتابش را دست گرفت و خط به خط برایمان خواند تا به ما موجز نویسی را یاد بدهد. بماند که کتاب را هم از او گرفتم و هنوز پس نداده ام. حالا باورم نمی شود دست به جعل چیزی مثل نامه چارلی چاپلین بزند. تلفن را که بر می دارد تا خودم را معرفی می کنم می شناسد: هان! خسروی جان! حالت چطوره؟
من که جرات ندارم بحث جعلی بودن نامه را پیش بکشم. من و من می کنم و آخر سر می گویم : استاد! درباره نامه چارلی چاپلین می خواستم...
با شلوغی و حرارت همیشگی اش حرفم را قطع می کند تا بگوید: ول کن دختر! این نامه چارلی چاپلین سی سال است بیخ گریبان ما را گرفته است و ول نمی کند. آن نامه را من نوشتم نه چاپلین خدا بیامرز. چارلی بیچاره روحش هم خبر نداشت. آن نامه فقط زاده تخیل من است.
و ماجرا آغاز می شود. ماجرایی که باز می گردد به یک روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر: «سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد. بهرحال می خواستیم طبع آزمایی کنیم. این شد که در ستونی هر هفته نامه هایی فانتزی به چاپ می رسید. آن بالا هم سرکلیشه «فانتزی» تکلیف همه چیز را روشن می کرد. بعد از گذشت یکسال دیدم مطالب ستون تکراری شده. یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند. گفتند: اگر زرنگی خودت بنویس! خب ، ما هم سردبیر بودیم. به رگ غیرت مان برخورد و قبول کردیم. رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به گراوری که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود. همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم. از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد زود باش باید صفحه ها را ببندیم. آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه فانتزی از بالای ستون افتاد. همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال».
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع می شود: «آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش می کردند ، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند ، جلوی دانشگاه آن را می فروختند ، حتی مرحوم مطهری در مقدمه کتابش «حقوق زن در اسلام» از آن استفاده کرد. هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد. بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی و آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد. حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ریشخندم کردند که چه می گویی ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم!»
صبا ، حالا نمی داند چرا یک ماهی هست که دوباره این قضیه جان گرفته است. از من که می پرسد به سردبیر نگاه می کنم و می فهمم منبع خبرش را لو نخواهد داد. برای همین من هم اظهار بی اطلاعی می کنم تا اینکه صبا می گوید: «به گمانم چون در این انتخابات اخیر یکی از کاندیداها از این نامه استفاده تبلیغاتی کرد دوباره این موضوع باب شده و گرنه چند سالی بود که این موضوع دیگر فراموش شده بود.»
بهرحال فرج الله صبا چوب خلاقیتش را می خورد. چرا که این نامه آنقدر صمیمی و واقعی نوشته شده که حتی یک لحظه هم به فکر کسی نرسیده که ممکن است دروغین باشد.
دروغین؟ اسم این کار را نمی شود جعل نامه گذاشت. مخصوصا آنکه نویسنده خودش هم تابحال صدهزار بار این موضوع را گوشزد کرده است. اما وای از آن روزی که این مردم بخواهند چیزی را باور کنند. این را ، فرج اله صبا می گوید

 

 

دوشنبه 10/12/1388 - 19:13
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می‌نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

حافظ
دوشنبه 10/12/1388 - 19:10