تعداد مطالب : 38
تعداد نظرات : 8
زمان آخرین مطلب : 2709روز قبل
اگر در کامپیوتر خود فایلی دارن که نمیخوایین کسی به اون دسترسی داشته باشه از این نرم افزار استفاده کنید. خیلی جالبه.....
يکشنبه 30/4/1387 - 13:24

شماره 259 رو شماره گیری کنید ............

جالبه نه؟؟؟

يکشنبه 30/4/1387 - 13:21

در باره ی برنامه نویسی موبایل هر چی خواستین می تونین سوال کنین ؟

چه طوری برنامه درست کنین وغیره. .. . آموزش های جالبی داریم!!!!!!!

 

يکشنبه 30/4/1387 - 13:18

هیس! گوش کن
جاده صدا می زند از دور قدم های تو را
لحظه ها منتظرند دلها بیقرار
خدا تو را فرا می خواند (سكوت كن،لحظه ها را دریاب عمرمان می گذرد )

دوشنبه 3/10/1386 - 18:2

به اندیشیدن خطر مكن ... روزگار غریبی است نازنین...
آنكه به در میكوبد شبا هنگام به كشتن چراغ آمده است ...
نور را در پستوی خانه نهان باید كرد ...

دوشنبه 3/10/1386 - 18:1

ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه

                                                                              هر چی محال میشد با عشق اداره میشه
دوشنبه 3/10/1386 - 18:1

چقدر خوبه که آدم یکی رو دوست داشته باشه نه بخاطر اینکه نیازش رو بر طرف کنه نه بخاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه بخاطر اینکه تنهاست و نه از روی اجبار بلکه بخاطر اینکه اون شخص ارزش دوست داشته شدن رو داره

دوشنبه 3/10/1386 - 18:1

همین هستم كه باید باشم ، نه كم نه زیاد . یكی مثل تو!!!
داستانی نیستم كه تو من را تعریف كنی ، آوازی نیستم كه تو من را بخوانی ، صدایی نیستم كه من را بشنوی ، یك ؟ ساده هستم پس من را پیدا كن.

دوشنبه 3/10/1386 - 18:0

در بیکران زندگی دو چیز افسونم کرد: آبی آسمان و خدا، آبی آسمان را می بینم و می دانم که نیست، خدا را نمی بینم و می دانم که هست!!!!

دوشنبه 3/10/1386 - 18:0

با یك شكلات شروع شد . من یك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم یك شكلات گذاشتم توی دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . دید كه مرا می شناسد . خندیدم . گفت : « دوستیم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستی كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خندیدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده می شود ، یعنی زندگی پس از مرگ. باز هم با هم دوستیم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستیم .» خندیدم و گفتم :«تو برایش تا هر كجا كه دلت می خواهد یك تا بگذار . اصلأ یك تا بكش از سر این دنیا تا آن دنیا . اما من اصلأ تا نمی گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمی كرد .می دانستم . او می خواست حتمأ دوستی مان تا داشته باشد . دوستی بدون تا را نمی فهمید .

گفت : «بیا برای دوستی مان یك نشانه بگذاریم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همدیگر را می بینیم یك شكلات مال تو و یكی مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»


هر بار یك شكلات می گذاشتم توی دستش ، او هم یك شكلات توی دست من . باز همدیگر را نگاه می كردیم . یعنی كه دوستیم . دوست دوست . من تندی شكلاتم را باز می كردم و می گذاشتم توی دهانم و تند تند آن را می مكیدم . می گفت :«شكمو ! تو دوست شكمویی هستی » و شكلاتش را می گذاشت توی یك صندوق كوچولوی قشنگ . می گفتم «بخورش» می گفت :«تمام می شود. می خواهم تمام نشود. می خواهم برای همیشه بماند»


صندوقش پر از شكلات شده بود . هیچ كدامش را نمی خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر یك روز شكلات هایت را مورچه ها بخورند یا كرم ها ، آن وقت چه كار می كنی؟» گفت :«مواظبشان هستم » می گفت «می خواهم تا موقعی كه دوست هستیم » و من شكلات را می گذاشتم توی دهانم و می گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستی كه تا ندارد.»


یك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بیست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظی كند . می خواهد برود آن دور دورها . می گوید «می روم ، اما زود برمی گردم» . من می دانم ، می رود و بر نمی گردد .یادش رفت به من شكلات بدهد . من یادم نرفت . یك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «این برای خوردن» یك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچكت» . یادش رفته بود كه صندوقی دارد برای شكلات هایش . هر دو را خورد . خندیدم . می دانستم دوستی من «تا» ندارد . مثل همیشه . خوب شد همه شكلات هایم را خوردم . اما او هیچ كدامشان را نخورد . حالا با یك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟

دوشنبه 3/10/1386 - 17:59