تعداد مطالب : 46
تعداد نظرات : 66
زمان آخرین مطلب : 2685روز قبل

پیش از اینها فکر می کردم خدا خانه ای دارد میان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا پایه های برجش از عاج بلور بر سر تختی نشسته با غرور رعد و برق شب طنین خنده اش سیل و طوفان نعره توفنده اش هیچ کس از جای او آگاه نیست هیچ کس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه می پرسیدم از خود از خدا از مین از آسمان از ابرها زود می گفتند این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست هر چه می پرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی عذابش آتش است با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود خواب می ددیم که غرق آتشم در دهان شعله های سرکشم محو می شد نعره هایم بی صدا در طنین خنده ی خشم خدا نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانه ای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟ گفت اینجا خانه خوب خداست گفت اینجا می شود یک لحظه ماند گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند گفتمش پس آن خدا خشمگین خانه اش اینجاست ؟ اینجا در زمین ؟ گفت آری خانه او بی ریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بی کینه است مثل نوری در دل آیینه است  خشم نامی از نشانیهای اوست حالتی از مهربانیهای اوست قهر او از آشتی شیرین تر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست معنی می دهد قهر هم با دوست معنی می دهد هیچ کس با دشمن خود قهر نیست قهری او هم نشان دوستی است تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد می توانم بعد از این با این خدا دوست باشم دوست پاک و بی ریا می توان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد 

می توان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند

جمعه 27/2/1387 - 15:32
   

دود می خیزد ز خلوتگاه من.

کَس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن.

کی به پایان می رسد افسانه ام ؟

دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر.

خویش را از ساحل افکندم در آب،

لیک از ژرفای دریا بی خبر.

بر تن دیوارها طرح شکست.

کس دگر رنگی در این سامان ندید.

چشم میدوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید.

تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام.

گرچه می سوزم از این آتش به جان ،

لیک بر این سوختن دل بسته ام.

تیرگی پا می کشد از بام ها :

صبح می خندد به راه شهر من.

دود می خیزد هنوز از خلوتم.

با درون سوخته دارم سخن.

پنج شنبه 29/9/1386 - 15:42

    سلام...

در گذشت قیصر امین پور رو خدمت همه ی شما دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم

                                         ************

 خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

                             زغم‌هاي دگر غير از غم عشقت رها کن

                                      تو خود گفتي که در قلب شکسته خانه داري

                                               شکسته قلب من جانا به عهد خود وفاکن

                                            خدايا بي‌پناهم، ز تو جز تو نخواهم

                    اگر عشقت گناه است، ببين غرق گناهم

چو نيلوفر عاشقانه چنان مي‌پيچم به‌پاي تو

                   که سرتا پابشکفد گل ز هر بندم در هواي تو

                                        به دست ياري، اگر که نگيری تو

                                                              دست دلم را دگر که بگيرد

                                          به آه و زاري، اگر نپذيري،

              شکسته دلم را دگر که پذيرد

                                               * زنده یاد قیصر امین پور*

پنج شنبه 10/8/1386 - 19:27

سوختم

خاکسترم را  باد  برد            بهترین دوستم مرا از یاد برد

مانده ام

در کوچه های بی کسی          سنگ قبرم را نمی سازد کسی

 

جمعه 27/7/1386 - 10:7

مسلمانان روزه دار  كه ماه رمضان را به روزه دارى به پا داشته و از خوردن و آشاميدن و بسيارى از كارهاى مباح ديگر امتناع ورزيده اند، اكنون پس از گذشت ماه رمضان در نخستين روز ماه شوال اجر و پاداش خود را از خداوند مى‏طلبند، اجر و پاداشى كه خود خداوند به آنان وعده داده است.

اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در يكى از اعياد فطر خطبه اى خوانده‏ اند و در آن مؤمنان را بشارت و مبطلان را بيم داده ‏اند:

 اى مردم! اين روز شما روزى است كه نيكوكاران در آن پاداش مى‏گيرند و زيانكاران و تبهكاران در آن مايوس و نااميد مى‏گردند و اين شباهتى زياد به روز قيامتتان دارد، پس با خارج شدن از منازل و رهسپار جايگاه نماز عيد شدن به ياد آوريد خروجتان از قبرها و رفتنتان را به سوى پروردگار، و با ايستادن در جايگاه نماز به ياد آوريد ايستادن در برابر پروردگارتان را و با بازگشت ‏به سوى منازل خود، متذكر شويد بازگشتتان را به سوى منازلتان در بهشت‏ برين، اى بندگان خدا، كمترين چيزى كه به زنان و مردان روزه ‏دار داده مى‏شود اين است كه فرشته‏اى در آخرين روز ماه رمضان به آنان ندا مى‏دهد و مى‏گويد:

?هان! بشارتتان باد، اى بندگان خدا كه گناهان گذشته‏ تان آمرزيده شد، پس به فكر آينده خويش باشيد كه چگونه بقيه ايام را بگذرانيد.?

عارف وارسته ملكى تبريزى درباره عيد فطر آورده است: ?عيد فطر روزى است كه خداوند آن را از ميان ديگر روزها بر گزيده است و ويژه هديه بخشيدن و جايزه دادن به بندگان خويش ساخته و آنان را اجازه داده است تا در اين روز نزد حضرت او گرد آيند و بر خوان كرم او بنشينند و ادب بندگى بجاى آرند، چشم اميد به درگاه او دوزند و از خطاهاى خويش پوزش خواهند، نيازهاى خويش به نزد او آرند و آرزوهاى خويش از او خواهند ونيز آنان را وعده و مژده داده است كه هر نيازى به او آرند، بر آوره و بيش از آنچه چشم دارند به آنان ببخشند و از مهربانى و بنده‏ نوازى، بخشايش و كارسازى در حق آنان روا دارد كه گمان نيز نمى‏برند.?

روز اول ماه شوال را بدين سبب عيد فطر خوانده ‏اند كه در اين روز، امر امساك و صوم از خوردن و آشاميدن برداشته شده و رخصت داده شد كه مؤمنان در روز افطار كنند و روزه خود را بشكنند فطر و فطر و فطور به معناى خوردن و آشاميدن، ابتداى خوردن و آشاميدن است و نيز گفته شده است كه به معناى آغاز خوردن و آشاميدن است پس از مدتى از نخوردن و نياشاميدن. ابتداى خوردن و آشاميدن را افطار مى‏نامند و از اين رو است كه پس از اتمام روز و هنگامى كه مغرب شرعى در روزهاى ماه رمضان، شروع مى‏شود انسان افطار مى‏كند يعنى اجازه خوردن پس از امساك از خوردن به او داده مى‏شود.

عيد فطر داراى اعمال و عباداتى است كه در روايات معصومين(ع) به آنها پرداخته شده و ادعيه خاصى نيز آمده است.

از سخنان معصومين(ع) چنين مستفاد مى‏شود كه روز عيد فطر، روز گرفتن مزد است. و لذا در اين روز مستحب است كه انسان بسيار دعا كند و به ياد خدا باشد و روز خود را به بطالت و تنبلى نگذراند و خير دنيا و آخرت را بطلبد.

و در قنوت نماز عيد مى‏خوانيم:

 ?... اسئلك بحق هذا اليوم الذى جعلته للمسلمين عيدا و لمحمد صلى الله عليه و آله ذخرا و شرفا و كرامة و مزيدا ان تصلى على محمد و آل محمد و ان تدخلنى فى كل خير ادخلت فيه محمدا و آل محمد و ان تخرجنى من كل سوء اخرجت منه محمدا و آل محمد، صلواتك عليه و عليهم اللهم انى اسالك خير ما سئلك عبادك الصالحون و اعوذ بك مما استعاذ منه عبادك المخلصون‏?

بارالها! به حق اين روزى كه آن را براى مسلمانان عيد و براى محمد(ص) ذخيره و شرافت و كرامت و فضيلت قرار دادى از تو مى‏خواهم كه بر محمد و آل محمد درود بفرستى و مرا در هر خيرى وارد كنى كه محمد و آل محمد را در آن وارد كردى و از هر سوء و بدى خارج سازى كه محمد و آل محمد را خارج ساختى، درود و صلوات تو بر او و آنها، خداوندا، از تو مى‏طلبم آنچه بندگان شايسته ‏ات از تو خواستند و به تو پناه مى‏برم از آنچه بندگان خالصت‏ به تو پناه بردند.

يکشنبه 22/7/1386 - 8:17

 

دلم انگاری گرفته قدر بغض یــا کریمــــــا

                  عصر جمعه توی ایوون میشـــــــینم مثل قدیمــا

تو دلم میگم اقاجون تومرادی من مریـــــدم

                  من به اندازه ی وسعم طــــــــــعم عشقتو چشیدم

کاشکی از قطره ی اشکت کمی ابرو بگیرم

                یعنی تو چشمـه ی چشمات با نگات وضو بگیرم

برای لحظه ی دیدار از قدیما نقشه داشتــــم

                 یه دونه هدیه ی ناچیز واســـــــه تو کنار گذاشتـم

یادمه یکی بهم گفت هرکی تنهاست توی دنیا

               یه دونه ی نامـه ی خوش خط بنویسه واسه اقـــــا

کاغذ نامه رو بعدش توی رود خونه بریــزه

                بنویـسه واسه مولاش خاطرت خیلی عزیــــــــــزه

                 ***خاطرت خیلی عزیزه***

                            

سه شنبه 17/7/1386 - 19:55

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد: او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد. او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد. او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد.

جمعه 13/7/1386 - 15:32

                             

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است.....

اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج

است......

اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه

است....

   
جمعه 13/7/1386 - 15:31
  • زندگی ۳چیز است ۱)با اجبار به دنیا امدن ۲)با غم زیستن ۳)با ارزو مردن..

خداحافظ...

دوشنبه 9/7/1386 - 4:35
من هنوز نفس مي کشم ...


هنوز راه ميرم ...


هنوز مي تونم ببينم ...


بشنوم ...


دل مرده ام رو با خودم هر جا که ميرم به دوش ميکشم ...


مرگ تدريجي روحم رو که ذره ذره تاريک و تاريک تر ميشه رو جلوي
چشمام مي بينم ...


ديگه جرقه ي سلولهاي مغزم نمي تونن فاصله ي بين سطرهاي خاليه کاغذ رو
پر کنن ...


ديگه اشکي توي چشمم نمونده که سر قبر آرزوهاي مرده ام بريزم ...


ديگه برام کبريتي نمونده که باهاش برگهاي خشگ غمم رو بهآتيش بکشم
 
 
 
و با گرماي شعله اش دلمو گرم کنم ...


مدتهاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم ...


کابوسي که سالهاست دارم مي بينم ...
 
رويايي که بيدار شدن ازش به قيمت زندگي تموم ميشه ...


من هنوز راه ميرم ...


مي بينم ...


مي شنوم
 
ولي زنده نيستم ...


خيلي وقته مردم ام ...

 
خيلي وقته...؟؟؟

!ه...؟؟؟!!
دوشنبه 9/7/1386 - 4:23