تعداد مطالب : 146
تعداد نظرات : 329
زمان آخرین مطلب : 2663روز قبل

 

 

خداحافظ خوش ترین دلخوشی من؛ دردستانم قلب آسمان می تپیدجانگارهمه ی ابرها همه ی باران ها درچشمان من خلاصه می شد...من تا آن لحظه روزراخلاصه کرده بودم.شب رامختصرکرده بودم.رنج راکوتاه کرده بودم.آرزو رالاغرکرده بودم  اما هرگز. . .هرگزبه خلاصه کردن دنیا فکرنکرده بودم . . .هرگزتاامروز.وجهان درتومختصرشد.تویی که می دیدمت دربیداری وگم می کردمت درخواب.چقدر در رویا بیداربودم  و در حقیقت خواب.جبرای همه ی افسونها و افسانه ها در خاطر نگهت می دارم.تویی که نمی شناختمت به این آشنایی  و حال می شناسمت به این تنهاییو امروز بایافتن نایافته ها کارم سخت شد مانند خلاصه کردن دنیا.جکارم سخت شداما هرگزبه خلاصه کردن دنیافکرنمی کردمتا امروز . . . بگذارهرطره ای کوتاه شده ی مسیری تاریک باشد و طولانی.بگذارهر طاق ابرویی خلاصه ی قوسی باشد به بلندی شمسه های آسمانی.بگذارهرچه ناشکن کمتر شده ی موج درموج  بلا و شکن در شکن تیغ های عریان باشد .  . .بگذاربگویم . . . اما هرگزبه خلاصه کردن دنیا فکرنمی کردم هرگز تا امروز . . . تمام صورتم دریک وجب دستانم اندازه میشد وتمام وجودم دریک عجب نگاه تو.من این عجب را وجب به وجب تا پیش توآمدم  و پس رفتم. اما هرگزبه خلاصه کردن دنیا فکرنمی کردم هرگز تاامروز . . . و تو ، تو ، و تو بند بند خاطره را با من پیوند دادی شکفته ترازهر لبخند . . .جو تو ، تو ، و تو ناله ناله عشق را تطهیر نهادی شکفته ترازهررویا . . .و تو ، تو ، و تو فاصله فاصله جدایی را مرهم نمودی شکفته ترازهراعجاز . . .و تو ، تو ، و تو قلب را ،اعتماد را ، راستی را ، لاله های واژگون را و حس خوب دستان گره دردستان هم را به من سپردی. تو دنیا را خلاصه کردی درمن ومن مختصر شدم در تو و هرگزابدی شد تا همیشه.

از مــن  تــا  تــو . . .  از تــو تـا  مـن . . . همیــــن وهمیــشــــه تمــــــــــــــــام . . .

 

 

پنج شنبه 12/12/1389 - 8:57

 

 ای کاش خدا صدایم

را می شنید

دوشنبه 9/12/1389 - 13:52

 


بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 

 


To laugh until it hurts your stomach.

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation. 

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio.

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm .

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه

To clear your last exam.آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don""t see a lot, but you want to.

کسی که معمولا زیاد نمیبینیش ولی دلت میخواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven"t used since last year. 
توی شلواری که از سال گذشته تا حالا ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces .
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
 

To laugh without a reason  .

بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you .

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف میکنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours.

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی !

To hear a song that makes you remember a special person.

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما مییاره

To be part of a team.

عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top.

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends.

دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person.

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends .

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy. 

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed.

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach  .

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you.

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره
 
remembering stupid things done with stupid friends. To laugh .......laugh. ........and laugh ......

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی

These are the best moments of life....

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.

قدرشون روبدونیم 

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد

 

وقتی زندگی 100 دلیل برای گریه کردن به تو نشان میده تو 1000 دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.

 چارلی‌ چاپلین ...

 باشد که دنیایتان سرشار از بهترین لحظه ها

 

يکشنبه 11/7/1389 - 10:11

حلول ماه خوب خدا ف ماه مهمانی فرشته ها ، ماه نزول قرآن ، ماه مبارک رمضان بر مشا مبارک

 


 

چه شود ای گل نرگس، با تو دیدار کنم 

جان و اهل و هستی ام، بر تو گرفتار کنم

روزه ی هجر تو از پای بینداخت مرا 

کی شود با رطب وصل تو افطار کنم ...

  

********************

 

کاش، در این رمضان لایق دیدار شوم 

سحری با نظر لطف تو بیدار شوم

کاش منت بگذاری به سرم مهدی جان 

تا که همسفره تو لحظه ی افطار شوم

 

چهارشنبه 20/5/1389 - 11:30
تفسیر زندگی در ظرف شیشه ای
 

پروفسور مقابل کلاس فلسفه خود ایستاد و چندشئی رو روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ روبرداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
بعد از شاگردان خود پرسید که آیا این ظرف پر است؟ و همه موافقت کردند.
 سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپهای گلف قرار گرفتند؛ و سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند.بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی روپر کردند. او یکبار دیگر پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: بله.
 بعدپروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!
همه دانشجویان خندیدند.در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت:حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که :
این شیشه نمایی از زندگی شماست،
 توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند: خدا، خانواده تان،فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر ازبین بروند ولی اینها بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.
سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشینتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.
پروفسور ادامه داد:اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پاافتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه.به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین،
با فرزندانتان بازی کنین،
زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین.
با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.
همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست.
همیشه در دسترس باشین.
اول مواظب توپهای گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،
موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین.
بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.
یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: `"س دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟"
پروفسور لبخند زد و گفت:"خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدرشلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ، برای صرف با یک دوست .

نکته ها:
زندگی همین است، پس سخت نگیریم تا خوب زندگی کنیم.

چهارشنبه 26/3/1389 - 10:58
قصه پهلوانی پوریای ولی

هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت از خانه ای بیرون آمد و قدم در کوچه ای تنگ نهاد. از میان دیوارهای کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد آن شهر نزدیک شد . صدای اذان صبح از گلدسته ها به گوش می رسید. پهلوان وضو ساخت و با خدای خود، به راز و نیاز پرداخت. هنوز چیزی نگذشته بود که از پشت یكی از ستونهای مسجد، صدای گریه پیرزنی را شنید كه به درگاه خدا چنین التماس می كند: خداوندا ! رو به درگاه تو آورده ام، نیازمندم و از تو حاجت می طلبم، نا امیدم مکن.
مرد بی تاب شد، با خود اندیشید، حتماً این زن تنگدست و نیازمند است. آرام به پیرزن نزدیک شد . او را دید كه بشقابی حلوا در دست دارد. با لحنی سرشار از مهربانی پرسید: چه حاجتی داری مادر؟
چون پیرزن اندکی آرام شد، گفت: ای جوانمرد، التماس دعا دارم. برای من و پسرم دعا کن.
 مرد پرسید مشکل تو و پسرت چیست؟
پیرزن آهی سرد از دل برآورد و گفت: پسری دارم زورمند و دلاور که پهلوان هندوستان است و در شهر و دیار خود پرآوازه است. هر جا نام و نشان پهلوانی را می شنود، عزم کشتی گرفتن با وی می كند. شکر خدا که تاکنون پیروز شده و تا امروز هیچکس نتوانسته پشت او را به خاک برساند. اكنون پهلوانی از خوارزم به شهر ما وارد شده و قصد هماوردی با پسر من را دارد، می ترسم پسرم مغلوب شود و روی بازگشت به شهر خود را نداشته باشد. این پهلوان كه كسی جز پوریای ولی نبود، فهمید که رقیب هندی او، پسر این پیرزن است. پوریای ولی، طاقت دیدن اشکهای آن مادر غمگین را نداشت. دلداریش داد و گفت : به لطف خدا امیدوار باش مادر، خداوند دعای مادران دل شکسته را مستجاب می كند. این را گفت و با حالتی پریشان، از پیرزن دور شد و از مسجد بیرون رفت.
پس از آن پوریای ولی با خود فکر کرد که فردا چه باید بکند، اگر قویتر از آن پهلوان باشد و بتواند او را به زمین بزند، آیا طعم شكست را به او بچشاند؟ یا باتوجه به تمنای مادر او، مقاومت جدی نكند و زمینه پیروزی حریف را فراهم نماید. برای مدتی پوریای ولی، در شك و تردید بود. ناگهان از دایره تردید بیرون آمد، لبخندی زد و تصمیمی قاطع گرفت. او می دانست قهرمان واقعی کسی است که نفس سركش خود را مهار کند. او خواست كه غرور خود را بشكند و بقول مولوی ( شیر آن است که خود را بشکند ) البته این انتخاب، بسیار دشوار بود.  چون روز موعود فرا رسید و پوریای ولی، پنجه در پنجه حریف افکند، خویشتن را بسیار قوی و حریف را دربرابر خود ضعیف دید تا آنجا که می توانست به آسانی پشت او را به خاک برساند. اما عهد خود را بیاد آورد. برای آنکه کسی متوجه نشود، مدتی با او دست و پنجه نرم کرد، اما طوری رفتار كرد كه دیگران احساس كنند حریف وی قویتر است. پس از لحظاتی، پوریای ولی، این پهلوان نام آور  بر زمین افتاد و حریف روی سینه اش نشست. در همان وقت به او احساس عجیبی دست داد. مثل این بود كه درهای حكمت به روی او گشوده شده و وی پاداش جهاد با نفس را مشاهده كرد.
دوستان پوریای ولی كه از توانایی بدنی او به خوبی آگاه بودند، از شكست او در رقابت با پهلوان هندی در شگفت بودند. چند روز بعد از آن واقعه، سلطان جونه ( حاكم آن منطقه در هند) مجلسی ترتیب داد تا در آن از پهلوان پوریای ولی دلجویی کند. در آن هنگام، پهلوان هندی كه در مجلس حضور داشت، پیش آمد و خود را به پای پوریای ولی افكند و بازوبند پهلوانی را به او تقدیم كرد. او گفت من در ضمن مسابقه، متوجه گذشت و جوانمردی تو شدم. پوریای از اینكه رازش برملا شده بود، متاثر و پریشان شد اما دوستان او خوشحال شدند و ماجرای این فداکاری بزرگ در همه شهرها پیچید. از آن پس، از پوریای ولی به عنوان یكی از جوانمردان و اولیای خدا یاد می شود.
پوریای ولی اضافه بر قدرت پهلوانی و نیرومندی بدن، صفات آشکار و پسندیده ای داشته که او را از دیگر پهلوانان، متمایز می ساخته است. پهلوانان و ورزشکاران با یاد او، جوانمردی را پاس می دارند.

چهارشنبه 26/3/1389 - 10:56
شادی در تنهایی نیست
 

 ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد  و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت : این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده  ، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شبها ناله هایش را می شنویم . چون در بین ما نیست همین فریاد ها به ما می گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می شویم .  که نفس می کشد . ناصر خسرو گفت می خواهم به پیش آن مرد روم . مرد گفت بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد . ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود .
مرد به آن دو گفت از جان من چه می خواهید ؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم .
ناصر خسرو گفت  : من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده ، اگر عاشقی همراه من شو . چون در سفر گمشده خویش را باز یابی . دیدن آدمهای جدید و زندگی های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت . در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود. چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم .
چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سالها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت .

نکته ها:
ارد بزرگ می گوید:
“سنگینی یادهای سیاه را
با تنهایی دو چندان می کنی …
به میان آدمیان رو  و  در شادمانی آنها سهیم شو
لبخند آدمیان اندیشه های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود . ”
شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه ایی بسازند ، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.

چهارشنبه 26/3/1389 - 10:54
در جستجوی شانس گم شده
 
 

آیا قصه پیرمردی را که می خواست شانس گمشده اش را پیدا کند، شنیده اید؟پیر مردی که فکر می‌کرد اگر شانس خود را به دست بیاورد، دیگر نیازی به کار و تلاش ندارد.

در زمانهای دور پیرمردی زندگی می کرد که به بدشانسی معروف و مشهور شده بود. پیرمرد در فقر و تنگدستی زندگی می کرد و فکر می کرد که شانس از او روی گردانده و به همین خاطر است که او چنین مشکلاتی را دارد. پیرمرد که از زندگی ناامید شده بود و دیگر امیدی به شانس و اقبال خود نداشت، روزی در خواب «دانای كل» را دید. «دانای كل»، پیرمردی بود که مسئول تقسیم جوی شانس و اقبال بود. پیرمرد در خواب دید که جوی شانس او قطع شده است و هیچ آبی در آن جاری نیست.
فردا صبح پیرمرد که از خواب بلند شد تصمیم گرفت که هر طوری که شده ، «دانای كل» را پیدا کند و از او بخواهد که به جوی شانس او نیز کمی آب جاری کند تا شانس و اقبال، دوباره به او روی آورد. بنابراین صبح زود توشه سفر را برداشت و به بازاررفت و از پیرمردی که سرد و گرم روزگار کشیده بود، سراغ «دانای كل» را گرفت. او نیز راه جنگل را به او نشان داد.
پیرمرد در ابتدای ورود به جنگل با یک شیر بیمار روبه رو شد. شیر به قدری ناتوان شده بود که نمی‌توانست حتی ضعیف ترین حیوانات جنگل را شکار کند. پیرمرد از او سراغ باغی که «دانای كل» در آن کار می کرد، را گرفت. شیر حاضر شد که راه را به او نشان دهد اما در عوض از پیرمرد خواست که هر وقت «دانای كل» را دید، علت و راه معالجه بیماری او را بپرسد. پیرمرد نیز قبول کرد و به راه افتاد. پیرمرد قصه ما بعد از طی مسافتی به درختی رسید که خشک شده بود. پیرمرد تصمیم گرفت تا در سایه درخت اندکی استراحت کند و سپس به راه خود ادامه دهد. صدای ناله درخت به گوش پیرمرد رسید که درد شدیدی را در ریشه هایش احساس می کرد. پیرمرد از درخت سراغ «دانای كل» را گرفت. درخت نیز حاضر شد تا راه را به او نشان دهد اما از پیرمرد خواست که هر وقت «دانای كل» را دید از او سئوال کند که چرا درختی که تا سال قبل میوه هم می داد، امسال خشک شده است. پیرمرد نیز قبول کرد و به راه افتاد. پیرمرد قصه ما در ادامه راه به یک دریا رسید که باید از آن عبور می کرد، پیرمرد که ناامید شده بود نهنگی را دید که روی آب مانده بود و نمی توانست به زیر آب برود. نهنگ حاضر شد تا پیرمرد را با خود به آن سوی آب ببرد اما در عوض از پیرمرد خواست که هر وقت «دانای كل» را دید، علت اینکه او نمی تواند به زیر آب برود را بپرسد. پیرمرد که از آب گذشت به باغی که «دانای كل» باغبان آن بود رسید و دید که «دانای كل» مشغول تقسیم آب در جوی‌های شانس است. قبل از هر چیزی از «دانای كل» خواست تا اندکی آب نیز در جوی او جاری سازد. «دانای كل» نیز قبول کرد و با بیل خود اندکی آب را در جوی پیرمرد جاری کرد. بعد از آن پیرمرد سه سئوالی که شیر، درخت و نهنگ از «دانای كل» می خواستند بپرسند، را مطرح کرد. «دانای كل» در جواب علت اینکه چرا نهنگ نمی تواند به زیر آب برود، گفت: در دماغ نهنگ یک الماس مانده است که راه نفس کشیدن نهنگ را گرفته است و به همین خاطر است که نهنگ نمی تواند به زیر آب برود و باید کسی پیدا شود که با مشت روی سر نهنگ ضربه بزند تا الماس از دماغ نهنگ خارج شود. «دانای كل» در جواب سئوال دوم که چرا درختی که تا سال قبل میوه هم می داد، امسال خشک شده است، جواب داد: دزدی که یک صندوقچه پر از سکه‌های طلا را دزدیده بود و از دست ماموران فرار می کرد، صندوقچه را در زیر ریشه های درخت خاک کرده است که این باعث شده تا درخت خشک شود و نتواند میوه دهد. و باید کسی پیدا شود تا آن صندوقچه را از زیر خاک بیرون بیاورد تا درخت نیز بتواند میوه دهد. «دانای كل» در جواب سئوال سوم نیز گفت: شیر باید یک آدمیزاد نادان و احمق را بخورد تا بتواند دوباره سلطان جنگل شود و قدرت از دست رفته‌اش را دوباره بدست آورد.
پیرمرد که جواب سئوال های خود را شنید، حرص و طمع باعث شد تا از «دانای كل» بخواهد که تمام آب را در جوی او جاری کند، اما «دانای كل» قبول نکرد، و پیرمرد خود بیل را از دست «دانای كل» گرفت و با آن ضربه ای به سر او زد و سپس تمام آب چشمه شانس را به طرف جوی خود برگرداند تا تمام آب چشمه شانس در جوی خودش جاری باشد.
پیرمرد از اینکه تمام آب چشمه شانس در جوی او جاری بود، خوشحال و خندان تصمیم گرفت که به خانه برگردد و بعد از این، دیگر هیچ کاری انجام ندهد و در خوشی و آرامش زندگی کند. پیرمرد قصه ما بعد از اینکه از آب دریا عبور کرد، جواب سئوال نهنگ را داد. نهنگ هم هر چقدر التماس کرد تا پیرمرد با مشت خود ضربه ای به سر او بزند تا الماس از دماغ نهنگ خارج شود، پیرمرد قبول نکرد و گفت که من دیگر نیازی به این کارها و الماس ندارم چرا که تمام آب چشمه شانس در جوی من جاری است و من نباید به خود زحمت این کارها را بدهم.
پیرمرد وقتی به درخت نیز رسید علت خشک شدن درخت را گفت. درخت نیز هر چقدر خواهش و التماس کرد تا پیرمرد صندوقچه را از زیر ریشه های درخت بیرون بیاورد، قبول نکرد و باز همان جوابی که به نهنگ داده بود را تکرار کرد.
پیرمرد وقتی داشت از جنگل خارج می شد شیر را دید و به او گفت که باید یک آدمیزاد نادان و احمق را بخورد تا بتواند قدرت از دست رفته اش را بدست آورد. شیر از پیرمرد خواست که آنچه را که از آغار سفر بر او گذشته بود برای شیر تعریف کند. پیرمرد نیز همین کار را کرد. شیر به پیرمرد گفت: شانس یک بار به تو روی کرده بود اما تو نتوانستی آن را حفظ کنی. تو الماسی که در دماغ نهنگ بود را برنداشتی و صندوقچه ای که پر از سکه های طلا بود، رها کردی. پس آدمیزادی احمق تر و نادان تر از تو نمی توانم پیدا کنم. پس شیر به پیرمرد حمله کرد و او را خورد.

پند:
آری در زندگی هر كسی، یك بار شانس و اقبال به او روی می‌كند‏، پس باید هوشیار بود و در را به روی شانس و اقبال خود گشود.

چهارشنبه 26/3/1389 - 10:50

 

آروزهای من برای تو

 

می گویند تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید.
 

آرزوی کافی من برای تو این است که خدا در قلبی باشد که برای تو می تپد.


آرزوی کافی من برای تو این است که خدا در لبخندی باشد که با نگاه مهربان تو جان می گیرد.


آرزوی کافی من برای تو این است که خدا در همه لحظات زندگی تو باشد تا دستی را به یاری بگیری، قلبی را شاد کنی و لبخندی را به لب بنشانی.


آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است .


آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .


آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .


آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند.


آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هر چه می‌خواهی راضی باشی.


آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی.

آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی.

دوشنبه 24/3/1389 - 14:39

 

عاشقانه های کوتاه

 

 

 

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده بر آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست.
ღ♥ღ

پیش بیا پیش بیا پیش تر
تا که بگویم غم دل بیشتر
دوستت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویش تر
دوستر از آنکه بگویم چقدر
بیشتر از بیشتر از بیشتر.
ღ♥ღ

پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من
شاید صدای پرپرت از خواب بیدارش كند
ღ♥ღ

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد ودادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست
ღ♥ღ

درون سینه آهی سرد دارم
رخی پژمرده ، رنگی زرد دارم
ندانم عاشقم؟ مستم؟ چه هستم؟
همی دانم دلی پر درد دارم
ღ♥ღ

سیه چشمی به كار عشق استاد
به من درس محبت میداد
مرا از یاد برد آخر، ولی من
به جز او عالمی را بردم از یاد
ღ♥ღ

دروغکی عاشق نشو
که عاشقی راستی می خواد
قولو قرارای قدیم
نگو که یادت نمیاد
ღ♥ღ

آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند
دستخطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند
ღ♥ღ
تو اگر باز کنی پنجره ای سمت دلت
میتوان گفت که من چلچله لال توام
مثل یک پوپک سرمازده در بارش برف
سخت محتاج به گرمای پر و بال توام
دوشنبه 24/3/1389 - 14:35