عضویت در خبرنامه
تا آسمان آبی فردا
تعداد بازدید : 577
روز زمین پاک را فراموش نکنیم. نفسم بوی هر چیز می دهد، جز زلال یاس ها و اطلس های دیروز. آن قدر سرب را انبار چشم ها و ریه ها کرده ام که دیگر طعم انار و انگور را نمی فهمم. دلم برای آسمان آبی تنگ شده است. می خواهم بروم جایی دورتر از درخت های سیمانی و جوی های مسی. می خواهم به سرزمینی بروم که نفس هایم بوی دود ندهد. زیر لب هایم طعم نفت نباشد، خاکم آلوده نباشد و ماهی ها، طعم آب را بفهمند. سختی سیمان، سینه ام را می خراشد و غربت دست های فولادی، آسمان مرا زخمی می کند. به چه کسی بگویم، من مسافر پاک ترین ابرهای زمین بودم روزی؟ از که بخواهم مرا به پاکی روستا، به شیر و نان ساده و دستان خاکی پدربزرگ برساند؟ کجای این روزهای خاکستری پوش، پر است از شنیدن صدای چکاوکی که از بهار بخواند؟ این جا پرستو را نمی خواهد، این جا با قناری مخالفند. قارچ های سمی کارخانه ها، ویروس جنون و سرعت را توی رگهامان می ریزند. داریم پیر می شویم و سنّی نداریم. داریم سلاخی دود و سیاهی می شویم و نمی فهمیم. "امیر مرزبان"
نظر خود را درباره اين عکس بيان کنيد .