تعداد مطالب : 99
تعداد نظرات : 326
زمان آخرین مطلب : 2625روز قبل

مرد همیشه مى‏خواهد نخستین عشق زن باشد اما زن برخلاف او آرزومند است كه آخرین عشق مرد باشد.

دوشنبه 28/5/1387 - 21:8
دو نفر دوست درباره موضوعى بحث مى‏كردند و هر یك از آنها مى‏خواست عقیده خود را بر دیگرى تحمیل نماید و به اصطلاح حرف خود رابه كرسى بنشاند. آخرالامر یكى از آنها كه از لحاظ سن فقط یك روز بزرگ‏تر از دیگرى بود گفت: تو حالا این چیزها را نمى‏فهمى فردا كه به سن من رسیدى آنوقت خواهى فهمید!
دوشنبه 28/5/1387 - 20:53

یك نفرساده لوح نامه‏اى به باجه پست داد. متصدى مربوطه نامه او را وزن كرد و گفت: نامه سنگین است و باید باز هم تمبر به آن بچسبانید. مرد ساده لوح گفت: این دیگر چه كار احمقانه‏اى است اگر دوباره تمبر بچسبانم كه كاغذ سنگین‏تر مى‏شود!

دوشنبه 28/5/1387 - 20:22

اتوبوسى وارد صف مسافرین در ایستگاه شد و عده‏اى را لت و پار كرد. مردم ریختند و راننده را زیر مشت و لگد گرفتند كه این چه نوع رانندگى است.

    راننده گفت: من فكر كردم حالا كه شركت واحد نمى‏تواند اتوبوس‏ها را زیاد كند ما از تعداد مسافرها كم كنیم!

دوشنبه 28/5/1387 - 20:11
 از فیلسوفى پرسیدند: تربیت انسان از چه وقت شروع مى‏شود؟ گفت: قرن‏ها قبل از تولد.
دوشنبه 28/5/1387 - 20:5

مرد: عزیزم تو با من ازدواج خواهى كرد این ابرهاى تیره از آسمان زندگى ما به كنار خواهد رفت و آفتاب خوشبختى طلوع خواهد كرد و جهان مثل سپیده صبح به ما لبخند خواهد زد و...

    زن: خیلى خوب عجالتاً یك انگشترى برلیان برام بخر گزارشات هواشناسى بمونه براى بعد!
دوشنبه 28/5/1387 - 20:2

هر چند کسی  میان ما  حایل  نیست

اما  نگهت  به سوی من  مایل  نیست

گفتم  قسمت  دهم ، ولی  می گویند

چشم تو به هیچ مذهبی قایل نیست 

دوشنبه 28/5/1387 - 19:55

سلف یعنی مركز الثقل شكم!

 

خیلی بپا گر نهی آنجا قدم

 

گرچه كار سلف پیمانكاری است

 

خیلی وارد توی سیمانكاری است!

 

آش كشك و چیپس تردت می دهند

 

كتلتی سنگی به خوردت می دهند!

 

قصد ناشكری ندارم جان تو

 

لیك نبود این ره طبخ پلو

 

این خمیر اندر دل ما باد كرد

 

معده ما را به خود معتاد كرد!

 

گاه گاهی بینی اندر این بهشت

 

سوسك هایی تازه در عمق خورشت!!

 

هیچ آیا در غذایت، بی غرض

 دیده ای موی سبیل آشپز؟‍!
دوشنبه 28/5/1387 - 19:48

 پسرى كار بدى كرده بود، پدرش او را گرفت و روى زانویش خوابانید تا چند ضربه به پشتش بزند. پسر فریاد كشید: پدرت هم تو را كتك مى‏زد؟

 پدر: البته، هر وقت كار بدى مى‏كردم.

 پسر: پدربزرگ تو هم او را كتك مى‏زد؟

 پدر: البته كه مى‏زد. همچنین پدر او...

 پسر: حال كه این طور است پس ما دو تا باید بنشینیم و با هم به طور جدى مذاكره كنیم تا به این عادت زشت خانوادگى كه به ما ارث رسیده است خاتمه بدهیم.

جمعه 18/5/1387 - 22:41

مأمور كنترل بلیت‏هاى راه‏آهن از دختركى پرسید:

  چند سالته خانم كوچولو؟

  اگر سازمان راه مخالفتى ندارد، من پول بلیت كامل را پرداخت مى‏كنم و سن خودم را به كسى نمى‏گویم.
جمعه 18/5/1387 - 22:39