تعداد مطالب : 30
تعداد نظرات : 49
زمان آخرین مطلب : 2685روز قبل

اضطراب چیست و چگونه با آن برخورد كنیم ؟

همه انسانها اضطراب را در زندگى خود تجربه می‌کنند و طبیعى است که مردم هنگام مواجهه با موقعیتهاى تهدیدکننده و تنش‌زا مضطرب می‌شوند، اما احساس اضطراب شدید و مزمن در غیاب علت واضح، امرى غیرعادى است.اضطراب شامل احساس عدم اطمینان، درماندگى و برانگیختگى فیزیولوژیکى است. به‌طور کلى اضطراب یک احساس منتشر، بسیار ناخوشایند و اغلب مبهم دلواپسى است که با یک یا چند حس جسمى مانند احساس خالى شدن سر دل، تنگى قفسه سینه، طپش قلب، تعریق، سردرد و غیره همراه است.بررسیها نشان می‌دهد که اضطراب در مردها، طبقات اقتصادى مرفه و جوانان کمتر است و در زنان، افراد کم‌درآمد و سالمندان بیشتر شایع می‌باشد.


علایم اضطراب:
عصبى بودن، آرام و قرار نداشتن
ـ تنش
ـ احساس خستگى
ـ سرگیجه
ـ تکرر ادرار
ـ طپش قلب
ـ بی‌حالى
ـ تنگى نفس
ـ تعریق
ـ لرزش
ـ نگرانى و دلهره
ـ بی‌خوابى
ـ اشکال در تمرکز حواس
ـ گوش به زنگ بودن

بسیارى از کودکان هنگام قرارگیرى در وضعیت جدید مثل روبرو شدن با افراد جدید، احساس اضطراب کرده و به‌طور خجالت‌آورى به مادر و پدر، افراد فامیل و یا وابستگان به اصطلاح «آویزان» می‌شوند.معمولاً والدین می‌توانند آنها را تشویق به خروج از «منطقه امن» بکنند. هر چند بعضى از کودکان در مقابل این شرایط مقاومت کرده و آنها را نمی‌پذیرند. به‌منظور کمک به کودکان در این موقعیت باید صبر و حوصله کافى داشت به‌طوریکه آنها احساس اعتماد به نفس کافى جهت مقابله با مسائلى که به نظرشان مشکل مى آید، راکسب کنند.بسیارى از والدین از این احساس کودکانشان آگاه نیستند تا روزى که آنان به مشکلى برخورد می‌کنند مثل روز رفتن به مدرسه و … منشاء این اضطراب در کودکان ناشناخته می‌باشد. اغلب ترکیبى از یک ترس ناشناخته و فقدان کنترل همراه با یک طبیعت ناشى از شرم و خجالت زمینه بسیارى از اضطراب کودکان را تشکیل می‌دهد.بسیارى از شکایتهاى کودکان در دوران ابتدائى مدرسه همچون درد معده یا سوزش سر دل و یا دردهاى پراکنده دیگر، ناشى از وجود یک اضطراب نهفته در کودکان است که وجود اختلاف در خانواده و نگرانى در پدر و مادر می‌تواند از علل آن باشد که این نگرانى مستقیماً به کودک انتقال یافته و با این شکایات بروز مى کند.



شایعترین اختلالات اضطرابى در کودکان و نوجوانان عبارتند از:


ـ اضطراب جدایى Separation Anxiety
ـ اضطراب امتحان Exam Anxiety
ـ ترس از مدرسه (School Phobia)

اضطراب اجتماعى Social Anxiety
عوامل موثردر اضطراب نوجوانان و مقابله با آن:


سرچشمه بسیاری از ناراحتیهای ظاهراً غیر منطقی نوجوانان اضطرابی است که از عوامل گوناگون از جمله عوامل زیر ناشی می شود : تغییرات جسمانی از قبیل نگرانی از دیررسی بلوغ به خصوص در پسرها، نگرانی از زود رسی بلوغ به خصوص در دخترها، ترس و احساس خجالت از تغییر جسمانی و رنج ناشی از عدم پذیرش تغییرات جسمانی، عدم پذیرش از جانب همسالان، مستقل شدن، بروز رفتار پرخاشگرانه، غیر منطقی بودن، نداشتن مهارتهای لازم برای زندگی، تمایلات جنسی و آشفتگی در نقش. در اینجا به طور مختصر بعضی از این عوامل مورد بررسی قرار می گیرند:


عوامل موثردر اضطراب نوجوانان و مقابله با آن :
سرچشمه بسیاری از ناراحتیهای ظاهراً غیر منطقی نوجوانان اضطرابی است که از عوامل گوناگون از جمله عوامل زیر ناشی می شود : تغییرات جسمانی از قبیل نگرانی از دیررسی بلوغ به خصوص در پسرها، نگرانی از زود رسی بلوغ به خصوص در دخترها، ترس و احساس خجالت از تغییر جسمانی و رنج ناشی از عدم پذیرش تغییرات جسمانی، عدم پذیرش از جانب همسالان، مستقل شدن، بروز رفتار پرخاشگرانه، غیر منطقی بودن، نداشتن مهارتهای لازم برای زندگی، تمایلات جنسی و آشفتگی در نقش. در اینجا به طور مختصر بعضی از این عوامل مورد بررسی قرار می گیرند:



نحوه رویارویی با رنج ناشی از تغییرات جسمانی:
تغییرات ناشی از دوران بلوغ را نوجوان بتدریج می پذیرد. علت اصلی نگرانی در مورد نکات دیگری همچون زودرسی و دیررسی بلوغ و احساس خجالت در مواجهه با تغییرات جسمانی، عدم آگاهی، آگاهی ناقص یا محدود و یا اطلاعات نادرست نوجوان در زمینه های مختلف بلوغ و تغییرات جسمانی ناشی از آن است، که بهترین راه پیشگیری نیز فراهم آوردن آگاهی و بینش دقیق، صحیح و به موقع است. والدین باید قبل از پیدایش علایم ثانویه بلوغ فرد را بطور مناسب و با مراعات شئون اخلاقی، در جریان مسائلی از جمله سن بلوغ، عوامل موثر در پیدایش بلوغ و تغییرات جسمانی و آثار روانی آن بگذارند. والدین و مربیان با فراهم آوردن جوی آزاد و سالم باید این امکان را به نوجوان بدهد که سوالات، افکار، احساسات و احیاناً نگرانیهای خود را صادقانه مطرح و جوابهای مناسب دریافت کند و نباید بگذارند تا نوجوانان برای یافتن پاسخ سوالات خود کسانی که صلاحیت ندارند از جمله همسالان مراجعه و دچار انحراف و اضطراب شود. در مواردی که نوجوان نمی تواند مسائل را حضوری با والدین مطرح کند، باید مربیان و اولیای مطلع و متعهد مدرسه در حد مجاز نوجوان را راهنمایی کنند و با ارائه کتابهای مناسب و بحثهای مفید، زمینه بدست آوردن اطلاعات سالم را فراهم آورند.



رویارویی با اضطراب ناشی از عدم پذیرش از جانب همسالان :
نتایج پژوهشی نشان داده است که ناامنی، وابستگی شدید و ناسالم نوجوان به والدین، ناتوانی یا نداشتن مهارتهای لازم در برقرار کردن روابط عاطفی، اجتماعی و اخلاقی سالم، تفاوت در فرهنگ خانواده ها و بخصوص عدم پذیرش ارزشها و آداب و رسوم گوناگون، موجب اضطراب بسیاری از نوجوانان می شود. برای اینکه نوجوانی که تجربه های ذکر شده را نداشته است دچار اضطراب شدید نشود و یا اضطراب او ادامه پیدا نکند اقدامات زیر مفید است :


· والدین باید گرایش فرزند خود به همسالان را بدرستی درک کنند، زیرا این یک نیاز طبیعی است که بخواهد مورد توجه و حمایت همسالان قرار گیرد.


· والدین با نوجوان در مورد گزینش دوست توافق نمایند تا دچار تعارض نشود و پنهان کاری نیز نکند.


· باید سعی کنند به طور منطقی با نوجوان روبرو شوند و در وقت مناسب، با گفتگوی ملایم و استدلال، او را متوجه نتایج نامطلوب بعضی از معاشرتها کنند.


·والدین و مربیان برای دوستان نوجوان باید اعتبار و احترام قایل باشند.


·والدین و مربیان و… باید در همه مواقع بخصوص در برابر همسالان، احترام و شخصیت نوجوان را حفظ کنند.



رویارویی با اضطراب ناشی از دوگانگی و ترس از مستقل شدن:
یکی از عمومی ترین نیازهای نوجوان کسب استقلال از افراد خانواده و دیگران است. مطالعات نشان داده که اضطراب در کسانی بیشتر دیده می شود که دچار ناامنی شدید، عدم اعتماد به نفس، وابستگی ناسالم به والدین بخصوص مادر هستند. کسب استقلال در بسیاری از نوجوانان اضطراب ایجاد می کند. از جمله حالاتی که در زمینه مستقل شدن دیده می شود، تضاد و دوگانگی است، یعنی نوجوان در حالیکه می خواهد و می داند که باید مستقل شود از استقلال نیز می ترسد. برای جلوگیری از این دوگانگی والدین باید وضعیتی فرآهم آورند تا نوجوان با بدست آوردن اعتماد بنفس، امنیت روانی و جرات تجربه کردن، بتدریج درصدد کسب استقلال برآیند. یکی از دلایل اساسی در اضطراب ناشی از مستقل شدن، عدم آگاهی از وضعیتی است که نوجوان بعد از مستقل شدن پیدا خواهد کرد. به نوجوان باید مسئولیت و فرصت داد که در بسیاری از امور مربوط به خود اظهار عقیده کنند و تصمیم بگیرند، ولو اینکه اشتباه کنند. و نباید نوجوانان را به خاطر اشتباهاتشان مورد تنبیه یا تحقیر قرار داد بلکه باید به آنها این فلسفه را آموخت که زندگی سراسر تلاش و مبارزه است و آنها می توانند از خطاهای خود درسهای مفید بیاموزند. در نیاز نوجوانان به کسب استقلال تفاوتهای فردی وجود دارد به همین دلیل نباید آنها را مقایسه ملامت آمیز کرد زیرا گاهی باعث دلسردی، احساس نا امنی و اضطراب می شود.



رویارویی با اضطراب ناشی از بروز رفتار پرخاشگرانه:
یکی از خصوصیات بعضی از نوجوانان مخالفت با افراد مختلف در خانه و خارج از آن است که گاه بصورت پرخاشگری کلامی یا غیر کلامی بروز می کند. عدم توانایی در کنترل رفتار پرخاشگرانه باعث اضطراب بسیاری از نوجوانان است. بطور خلاصه بالا بردن میزان مقاومت و تحمل کودک در برابر ناکامی و سختیها، ارضاء صحیح نیازهای کودک، ایجاد امنیت روانی و بوجود آوردن الگوهای رفتار مناسب می تواند در پیشگیری رفتار پرخاشگرانه موثر باشد. اگر این اقدامات بموقع انجام نشود باید در زمان حال امکاناتی فراهم آوریم که نوجوان کمتر پرخاشگری کند و با اضطراب کمتری روبه رو شود. توصیه های زیر در این زمینه مفید است:


·والدین و دیگران باید تا حد ممکن از امر و نهی های زیاد، بی مورد و غیر اصولی خودداری کنند.


· از ایجاد ممنوعیت و محدودیتهای بی مورد که مغایر با نیاز نوجوان به کسب آزادی و استقلال است خود داری کرد.


· با تقویت روحیه نوجوان بخصوص تکیه بر مهارتها و تواناییهای مثبت او، باید روشهای مناسب مواجهه با ناکامی را به او آموخت.


· به نوجوان باید آموخت که در مقابله با خشم به جای اینکه بدون تفکر خشمی کنترل نشده ابراز دارند منطقی برخورد کنند و بدون توهین و تحقیر به دیگران ابراز وجود کنند و عواطف خود را بیان کنند.


· باید به او فهماند که نحوه برخورد دیگران با او تا حدی نتیجه رفتار خود اوست.

·در برابر پرخاشگری نوجوان نباید از تنبیه یا تحقیر استفاده کرد، زیرا این رفتارها خود باعث تشدید پرخاشگری می شوند بهتر است به عمل پرخاشگرانه او، پاسخ نداد، منتها باید به نوجوان فهماند که بی اعتنایی ظاهری به پرخاشگری او حمل بر تائید یا قبول آن نیست.


اضطراب انواع مختلف و متنوعى دارد که هر فردى ممکن است به یک یا چند نوع از این اختلالات مبتلا باشد:


۱ـ اختلال اضطراب فراگیر یا منتشر (Generalized Anxiety Disorder):


ترکیبى از علائم زیر در این اختلال وجود دارد:طپش قلب، تنگى نفس، اسهال، بی‌اشتهایى، سستى، سرگیجه، تعریق، بی‌خوابى، تکرر ادرار، لرزش، فقدان آرامش، مرطوب بودن کف دست، احساس گرفتگى گلو، نگرانى نسبت به آینده، گوش به زنگ بودن نسبت به محیط. در اضطراب فراگیر خطر واقعى وجود ندارد.


۲ـ اختلال هراس (Panic Disorder):

این افراد دچار حملات اضطرابى پیش‌بینى نشده‌اى می‌شوند که ممکن است ظرف چند ثانیه تا چند ساعت و حتى چند روز نوسان کند. مبتلایان به این اختلال می‌ترسند مبادا بمیرند، دیوانه شوند یا بی‌اختیار دست به کارهایى بزنند و یا علائم روانى ـ حسى غیرمعمول نشان دهند. سایر علائم اختلال

۳-اضطراب فراگیر :


.ـ ترسهاى اختصاصى یا ساده (Simple Phobia)شایعترین نوع ترس است. در خانمها بیشتر وجود دارد. یک نوع ترس غیرمنطقى است که طى آن فرد از مواجهه با اشیاء، فعالیتها و موقعیتهاى خاص همچون ترس از حیوانات، طوفان، بلندى، جراحت، خون و مرگ اجتناب می‌کند. در این موارد خود فرد متوجه افراطى و غیرمنطقى بودن ترس خویش است.

۴ـ ترس از مکانهاى باز (Agorophobia):

افراد مبتلا به این اختلال از وارد شدن به موقعیتهاى ناآشنا هراس دارند. مثلاً از رفتن به فضاى باز، مسافرت و حضور در ازدحام امتناع می‌کنند. این افراد از ترک کردن محیط منزل دچار ترس شدید هستند. این اختلال در نوجوانى شروع می‌شود و معمولاً این افراد تجربه اضطراب جدایى را در دوران کودکى داشته‌اند.

۵ـ ترسهاى اجتماعى (Social Phobia):

این نوع ترس از اواخر دوران کودکى یا اوائل نوجوانى شروع می‌شود. این افراد در مواجهه با دیگران احساس شرمسارى می‌کنند، نگران هستند که دستها و صدایشان نلرزد و سرخ نشود. معمولاً از صحبت کردن و غذا خوردن در حضور جمع، ابراز وجود کردن، انتقاد کردن، اظهارنظر کردن و اشتباه کردن می‌ترسند.

۶ـ اختلال وسواس (Obsessive-compulsive Disorder):

عبارت است از وسواس شدن افکار یا اعمال غیر ارادى، تکرارى و غیرمنطقى که فرد برخلاف میل خود آن را تکرار می‌کند. این بیمارى می‌تواند به‌صورت وسواس فکرى، وسواس عملى و یا وسواس فکرى و عملى توأم با هم باشد.در وسواس فکرى، فرد نمی‌تواند فکرى را از ذهنش خارج کند (مثل افکار پرخاشگرى یا جنسی)، یعنى یک فکر، عقیده، احساس مزاحم و تکرار شونده وجود دارد. در وسواس عملى فرد براى اجراى تکرارى عملى خاص یا سلسله اعمالى خاص احساس اجبار می‌کند مثل شستن مکرر دستها. فکر وسواسى موجب افزایش اضطراب شخص می‌گردد درحالی‌که عمل وسواسى اضطراب شخص را کاهش می‌دهد.

۷ـ اختلال استرس پس از سانحه (PTSD: Post Troumatic Stress Disorder):


این اختلال قبلاً «سندرم موج انفجار» نامیده می‌شد. معمولاً با یک استرس شدید هیجانى که شدت آن می‌تواند براى هرکس آسیب‌رسان باشد همراه است از قبیل جنگ، بلا یا سوانح طبیعى مثل زلزله، مورد حمله یا تجاوز به عنف واقع شدن و تصادفات شدید.اضطراب می‌تواند ناشى از یک وضعیت روحیـاجتماعى، فیزیکى، زیست‌شناختى، اختلالات طبى، اثرات جانبى داروها و یا ترکیبى از این موارد باشد. هنر یک پزشک در این است که اضطراب شما را در مجموعه‌اى از این عوامل تشخیص و راهنمایى کند.

اضطراب


اضطراب می‌تواند ناشى از یک وضعیت روحیـاجتماعى، فیزیکى، زیست‌شناختى، اختلالات طبى، اثرات جانبى داروها و یا ترکیبى از این موارد باشد. هنر یک پزشک در این است که اضطراب شما را در مجموعه‌اى از این عوامل تشخیص و راهنمایى کند.


فاکتورهاى روانى ـ اجتماعى:

حالات درونى فرد و انگیزه‌هاى ناخودآگاه
ـ ناتوانى فرد در مقابله با فشارهاى محیطى مانند کار، ازدواج و مبادلات بازرگانى
ـ احساس جدایى یا طرد شدن
ـ احساس فقدان یا از دست دادن حمایتهاى عاطفى مثل مرگ همسرـ تغییرات ناگهانى محیطى یا حوادث غیرمنتظره و خطرناک از قبیل:
٭ حوادث طبیعى مثل زلزله
٭ استرس ناشى از یک بیمارى طبى
٭ استرس ناشى از داروها
٭ استرس ناشى از مصرف مواد مخدر مثل کوکایین

ـ یادگیرى در منزل و محیط مثل یادگیرى اضطرابها و ترسهاى والدین
ـ افکار و عقاید غیرمنطقى، غلط و اغراق‌آمیز در مورد خطرات موجود در موقعیتها مثل
اضطراب امتحان که همراه با افکار و عقاید غلوآمیز می‌باشد.


عوامل جسمانى و زیست‌شناختى:


ژنتیکاضطراب اغلب از زمان کودکى و طفولیت شروع می‌شود. بنابراین تشخیص علائم زود هنگام این اختلالات از اهمیت خاص کلینیکى برخوردار است. مطالعات در این زمینه روى دو قلوهایى که پدر و مادر مضطرب داشتند شروع شده و ثابت شده است که اختلالات اضطرابى به شدت در فرزندان دوقلوى والدین مصطرب، حتى آنانکه در محیطهاى مختلف بزرگ شده‌اند، بیشتر است. در این زمینه ژنهاى مخصوصى که واسطه‌هاى شیمیایى مجزایى را تولید می‌کنند شناخته شده است.ـ فعل و انفعالات شیمیاى مغز


علل طبى و اثرات داروها:

نواع و اقسام بیماریهاى طبى می‌توانند علائمى شبیه علائم اختلالات اضطرابى ایجاد کنند.ـ اثرات مصرف داروهاى روانگردان و مواد مخدرـ پرکارى تیروئید، کم‌کارى تیروئید و کمبود ویتامین ب١٢ـ وجود غده‌اى در غده فوق کلیوى به‌نام فئوکروموستیوم، هورمون اپینفرین (Epinephrin) تولید می‌کنند که می‌تواند موجب علائم اضطرابى به‌صورت حمله‌اى شود.ـ برخى ضایعه‌هاى مغزى علائمى ایجاد می‌کنند که شبیه علائم اختلال وسواس عملى است.ـ بی‌نظیمهاى قلبى علائم جسمى اختلال هراس (پانیک) را ایجاد می‌کند.ـ کمبود قند خون (هیپوگلسیمی) می‌تواند علائمى شبیه علائم اختلال اضطرابى تولید کند.ـ و بسیارى موارد دیگر.


***ارتباط اضطراب با بیماریهای دیگر


اضطراب و کاهش قند خون:

کاهش قند خون در هر شرایطى با علائم اضطراب هماهنگى کامل دارد. یعنى در هر اضطراب قند خون کاهش پیدا می‌کند و این مطلبى است که تحقیقات جدید را به‌سوى خود منعطف کرده است.این واقعیت ما را به این مهم راهنمایى مى کند که شاید با کنترل قند خون بتوان علائم اضطراب را در افراد کاهش داد.در بعضى از موارد اضطراب بدون نیاز به درگیرى پزشک در این ماجرا می‌تواند درمان گردد. این موارد اضطراب طبیعى نام دارند که طى آن اضطراب به خوبى توسط بیمار کنترل شده و برطرف می‌شود مثل ترس ناشى از امتحان نهایى و یا ترس ناشى از مصاحبه. در چنین شرایطى استرس می‌تواند توسط اعمال و روشهاى زیر تحت کنترل درآید:ـ صحبت با شخص مورد اعتمادـ روشهاى ایجاد تمرکزـ حمام گرفتن طولانىـ استراحت در یک اتاق تاریکـ ورزشهاى تنفس عمیق

درمان دارویى

در گذشته داروهایى از خانواده بنزودیازپانها مانند دیازپام (والیوم)، آلپرازولام (زانکس)، لورازپام (آتیوان) و باسپیرون در درمان اختلالات اضطرابى مورد استفاده قرار می‌گرفت.در حال حاضر استفاده از داروهاى ضدافسردگى مانندSertaline (Zoloft)، Paroxctine (Paxil)، Fluxetin (Prozac) و Venlafaxineکاربرد بیشترى دارد.تجویز داروهاى ضد اضطراب یک پدیده مشخص در تمام دنیا است. تخمین زده می‌شود که بین ١٠ تا ٢٠% از مردم در نیمکره غربى تقریباً به‌طور مرتب از این داروها استفاده می‌کنند. طبق اظهار نظر رسمى FDA(سازمان غذا و دارویى آمریکا) در سال ١٩٧٨، ده میلیون آمریکایى از داروهاى دسته بنزودیازپینها استفاده می‌کرده‌اند.عده‌اى معتقدند که این آرام‌بخشها روش مؤثر و کم هزینه‌اى در مقایسه با سایر طرق درمانى است. عده‌اى نیز بر اثرات مؤثر درمانهاى غیردارویى تأکید دارند.

درمان غیردارویى

درمان غیردارویى شامل تکنیکهاى متعددى می‌باشد. در تمام این روشها به بیمار آموزشهاى کلاسیک کسب آرامش یاد داده می‌شود و بدین‌وسیله بدن خود به مقابله مؤثر و مستقیم با عوامل تنش‌زا بر مى خیزد.

ـ تن‌آرامى یا آرام‌سازى (Relaxation)
- تن‌آرامى یا آرام‌سازى
ـ مواجه‌سازى (exposure)
ـ غرقه‌سازى (Flooding)
ـ حساسیت‌زدایی(Desensitization)
ـ سرمشق‌دهى (Modeling)
ـ توقف فکر (Thought Stopping)
ـ و موارد دیگر
جمعه 13/10/1387 - 16:55

تأثیر روانی دو رنگ آبی و قرمز بر انسان‌

این آبی و قرمزِ دوست داشتنی‌!
چگونگی تأثیرپذیری ما انسانها از رنگ‌ها ماهیت كاملاً روانی دارد و به طور غیرمستقیم در هنجارها، واكنش‌ها، عكس العمل‌ها و رفتارهای فرد مؤثر است‌. با دانستن تأثیر رنگها، در استفاده و یا عدم استفاده آن با آگاهی كامل برای رسیدن به بسیاری از هنجارها و دوری از ناهنجاریها، به این اهداف نایل می‌شویم‌:


رنگ آبی‌:
آبی رنگی است‌، صاف‌، روشن‌، باطراوت‌، آرام‌، شیرین‌، ساكت و امیدوار كننده‌. اصولاً رنگ آبی یك رنگ مقدس در فرهنگ دین اسلام است و چون آسمان به رنگ آبی است و جایگاه فرشته‌ها و موجودات پاك است دارای تقدس می‌باشد. گنبدهای آبی رنگ و نیز مناره‌های آبی همانند پلی بین زمین و آسمان محسوب می‌شوند. رنگ آبی انسان را به سوی دقیق شدن در بی‌نهایت سوق می‌دهد. حضرت امام جعفر صادق (ع‌) خطاب به مفضل می‌فرمایند: تفكر شما در رنگ آسمان كه خداوند آن را به این رنگ آفریده است و موافق‌ترین رنگهاست‌، دیده و نور بصر را تقویت می‌نماید. اطبأ می‌گویند كه اگر كسی را ضعفی در دیده پدید آمده باشد باید نظر كند به كبود مایل به سیاهی‌. حضرت می‌فرمایند: پس تفكر كن كه چگونه رنگ آسمان را كبود مایل به سیاهی گردانیده كه مكرر نظر كردن به آسمان به دیده‌ها ضرر نرساند.» با توجه به رنگ‌ها حتی اگر در سطح وسیعی باشد ایجاد خستگی و یا آثار سوء دیگری نمی‌كند. رنگ آبی از لحاظ روانی نوعی تسكین دهند بوده و برای دردهای عصبی و بیداری بسیار مفید است‌. دكتر مك فوتون علت این مسئله را در خنثی كردن هیدروژن كربن اضافی از طریق تولید اكسیژن لازم توسط رنگ آبی می‌داند. این رنگ حرارت اضافه بدن را كاهش می‌دهد و برای بیماران تب دار، كم خواب‌، عصبی‌، وسواسی بسیار مفید است‌. براساس این كه رنگ آبی نوعی حالت سردكنندگی دارد و نبض و تنفس را متعادل می‌كند. رنگ آبی نوعی آرامش درونی به فرد می‌دهد و به او كمك می‌كند تا بیرون گرا باشد و برای آرامش یافتن و گشاده‌رویی در مقابل دیگران بسیار مناسب است‌. آبی مظهر دوستی و صداقت‌، روشنی و آرامی كنایه از وفاداری است و نوعی توازن و هماهنگی بین فرد و سایرین برقرار می‌سازد.


رنگ قرمز:
این رنگ دارای كشش و قدرت زیادی است و مثبت و تهییج كننده است‌. از این رو استفاده از آن باید بر اساس اصول خاصی استفاده شود. افراد عصبی نباید در معرض این رنگ قرار بگیرند، زیرا موجب تشدید ناراحتی‌شان خواهد شد. قرمز فشارخون را بالا می‌برد و باعث می‌شود كه كشش عضلانی بدن افزایش یابد و در واقع آثار قرمز معادل با فعالیت اعصاب سمپاتیك است‌. فعالیت عمومی انسان و حیوان را زیاد می‌كند. این رنگ خاصیت هشدار دهنده و اعلام خطر دارد و استفاده آن در تابلوهای قرمز رنگ خطر و چراغ‌های قرمز راهنمایی و رانندگی و... همگی نشانی از توجه دادن و آگاه كردن افراد درباره امر خاصی است‌. در بین حیوانات زنبورها بیشترین تأثیر را از رنگ قرمز می‌گیرند به واسطة این رنگ به سرعت جذب آن و به سوی گل‌های دارای رنگ قرمز متمایل می‌شوند. این رنگ خاصیت اشتهاآوری دارد و بدین جهت بهتر است كه وسایل آشپزخانه و رستوران‌ها و غذاخوری‌ها از این رنگ انتخاب شوند. ظرف قرمز باعث تحریك اشتها در كودكان می‌شود. اما هم چنین رنگ قرمز گریه كودكان را تشدید می‌كند و نگاه طولانی به آن موجب سردرد می‌شود. رنگ قرمز برای مدت كوتاهی خوشایند است و پس از آن آزار دهنده و باعث اذیت روانی و ایجاد خستگی می‌شود. بیشترین تأثیر رنگ قرمز در رده‌های كوتاه مدت امتحانات و مسابقات ورزشی است كه باعث تحریك روان فرد می‌شود.
این رنگ در معالجه و درمان بیماران مبتلا به سرخك و مخملك بسیار اهمیت دارد. این رنگ عامل مؤثری در تشدید رویش گیاهان است‌. رنگ قرمز اعصاب و خون را تحریك و با آثار مضر سرما مبارزه می‌كند. این رنگ در دامداری و كشاورزی فوق العاده مؤثر است زیرا عمل بلع را افزایش می‌دهد و شیر گاوها را زیاد می‌كند. در كابوكی ژاپن رنگ قرمز نشان دهنده هیجان است‌
جمعه 13/10/1387 - 16:54

خلیفه‌ای که به صورت لک‌لک در‌آمد

یك داستان عامیانه عراق


در زمان قدیم خلیفه بزرگی در بغداد حکومت می‌کرد. این خلیفه ریش بلندی داشت قلیان طلا می‌کشید و آشپزی داشت که ماهی تازه را چنان خوب درست می‌کرد که دهن آدم آب می‌افتاد. ضمناَ این خلیفه مردم کشور خودش را هم خیلی دوست داشت و به دردشان می‌رسید. هر روز روی فرشهای رزبفت می‌نشست، یک پایش را دراز می‌کرد و پای دیگرش را جمع می‌کرد یعنی در حقیقت روی یک پا می‌نشست.
این خلیفه شهرت‌های دیگر هم داشت. مثلاَ از تمام وقایع دارالخلافه آگاه بود و به درباریانش می‌توانست بگوید که روز گذشته در بازارها چه‌ها گفته و چه‌ها شنیده‌اند. مردم بغداد در گوش همدیگر نجوی می‌کردند« امیر‌المؤمنین بیست جفت چشم دارد و سی جفت گوش.»
هر روز صبح خلیفه در قصر جلوس می‌کرد و به داد آنهایی می‌رسید که بر آنها بیداد رفته بود. اما بعد از ظهر دیگر کسی خلیفه را نمی‌دید زیرا چو افتاده بود که خلیفه بعدازظهرها در حرمسرا استراحت می‌کند. و البته مردم بغداد از در مخفی قصر که به پسکوچه خلوتی باز می‌شد اطلاع نداشتند.
خلیفه وزیر بزرگ علی بن منظر را احضار می‌کرد و می‌گفت « بیا برویم. اینک موقع آنست که ببینم در شهر چه خبر است و در بازار چه گفتگویی است؟»
در یکی از بعد‌ازظهرها واقعه عجیبی اتفاق افتاد. علی بن منظر دو جامه مخصوص بازرگانان فراهم کرده بود . خلیفه و وزیر تغییر لباس دادند و به صورت بازرگانان خود را در قبا و ردایی ابریشمی پوشانیدند و مثل هر روز از در مخفی قصر خارج شدند.
اما همینکه به شهر رسیدند فروشنده دوره‌گردی که از بس پیر بود مثل برگهای خزان‌زده چروکیده و خشک شده بود آنها را یک نظر به دقت ورانداز کرد و چشمهایش را پایین انداخت و بعد با دستهای قهوه‌ای رنگ و لرزانش یک جعبه جواهر نشان را برابر آنها گرفت.
خلیفه از زیبایی جعبه حیرت کرد و به تماشای آن ایستاد. و از فروشنده پرسید:« پدر، چند می‌فروشی؟»
« انفیه دانی است شایسته خلیفه بغداد.»
« گفتم چند می‌فروشی؟»
« امیرالمؤمنین بسلامت باد- بهای این انفیه‌ دان جواهرنشان یک دینار زر است.»
خلیفه دو دینار زر به فروشنده داد و جعبه را گرفت. در آفتاب دم غروب درخشش جواهرهای انفیه‌دان خیره کننده بود و خلیفه و وزیرش از دیدار آن سیر نمی‌شدند. آنها به راه خود ادامه دادند و رفتند تا کنار آبگیری رسیدند و خلیفه که احساس خستگی می‌کرد اظهار داشت بهتر است کمی در کنار آبگیر بیاسایند و آنگاه از راه بازار به قصر برگردند. همین کار را کردند و خلیفه به انفیه‌دانی که تازه خریده بود نگاه کرد و به خنده گفت:
« خوب دو دینار طلا دادیم و این انفیه‌دان را خریدیم. باید دین انفیه هم در آن هست یا نه؟ اگر باشد کمی بکار بریم.»
قوطی را باز کرد و آن را پر از گرد قهوه‌ای رنگی دید.
اما همینکه خواست کمی انفیه بردارد چشمش افتاد به یک ورق نازک پوست آهو که درست در سر جعبه جا گرفته بود. کنجکاوی خلیفه انگیخته شده پوست آهو را به دقت بیرون آورد و دید سه بار تا خورده است. صحیفه را باز کرد و آرام خواند:
« یکبار که انفیه به کار بری پروبال خواهی گشود و اگر ورد« گرساَ کاوسی» را بر زبان آوری پروبال فرو خواهد ریخت و تو به همان صورتی که بودی در خواهی آمد.»
وزیر که نوشته روی پوست آهو را شوخی می‌انگاشت، گفت:« عمر امیرالمؤمنین دراز باد! این انفیه‌دان سحر‌آمیز است. خوبست کمی آنرا بیازماییم.»
خلیفه روی در هم کشید و با نظر وزیر مخالفت کرد:
« آمدیم و نوشته درست بود و ما بال در‌آوردیم. حال اگر ورد این نوشته ما را به صورت اصلی خودمان باز نگردانید چطور؟»
وزیر گفت:« چرا برنگرداند؟ اگر انفیه بتواند به ما بال بدهد ورد هم خواهد توانست که دستهایمان را به ما پس بدهد.»
خلیفه سخت به وسوسه افتاده بود. به آسمان صاف بغداد نگاه کرد و آرزو کرد کاش بالی می‌داشت تا می‌توانست بر فراز پایتخت زیبایش به پرواز دربیاید. پس کمی انفیه بو کشید و انفیه‌دان را به وزیرش داد و او هم با نفس عمیقی انفیه را بالا کشید. ناگهان صدای خش‌خش شنیده شد مثل اینکه پرها می‌رسیدند و خلیفه در برابر خود لک‌لک بزرگی دید که بال گسترده است. دهان به خنده باز کرد و می‌خواست بگوید:
« ای علی بن منظر جادو بر تو اثر کرد!» اما نتوانست.
بجای این کلام از دهان خلیفه صدای دورگه‌ای بیرون آمد که می‌گفت:« کالپ! کالپ.»
وزیر اعظم بالهایش را بهم زد و نوکش را باز کرد. خیلی باز. اما تنها کلامی را که توانست بر زبان بیاورد این بود؟« کالپ! کالپ!»
بهر جهت خلیفه و وزیرش شدند دو تا حاجی لک‌لک. اما در عوض زبان درختها و آسمان و هوا را می‌فهمیدند.
خلیفه نوک درازش را باز کرد و گفت:« کالپ! کالپ! بیا روی برکه پرواز بکنیم!»
وزیر اعظم بالهایش را بهم زد و گفت:« کالپ! یعنی چه فکر بکری!»
بالهای پهن و سفیدشان را باز کردند و به پرواز در‌آمدند. چقدر از این آزادی کم‌نظیر خوشحال بودند! روی آب پریدند. سرتاسر شهر را زیر پا گذاشتند. خلیفه رعایای خود را دید. گروهی در نماز بودند، گروهی در خواب خوش، عده‌ای وراجی می‌کردند، عده‌ای دست به یخه شده بودند. جمعی می‌خریدند و عده‌ای می‌فروختند. خلیفه با چشمهای ریز اما دوربینش حتی خدمه کاخ سلطنتی را شناخت و سربازان را از سرجوخه‌ها تمیز داد و با خود اندیشید:
« واقعآ که یک لک‌لک می‌تواند بیش از من که خلیفه‌ام از اوضاع شهر آگاه باشد.»
آفتاب داشت غروب می‌کرد که وزیر اعظم نزدیک امیرالمؤمنین پرید و گفت:« جلال خلیفه افزون باد! اینک موقع آنست که به قصر باز گردیم زیرا شب نزدیک است و بزودی متوجه غیبت ما خواهند شد.»
خلیفه چنان از پرواز خود لذت می‌برد که تمایلی به بازگشت نداشت اما ضمناَ می‌دانست که حق با وزیر اعظم است. پس آهی کشید و هر دو بالها را بهم زدند و از فراز به نشیب رو آوردند و به کنار آبگیر فرود آمدند و آنجا با پاهای دراز و باریکشان ایستادند.
خلیفه انفیه‌دان را زیر درختی پنهان کرده بود. آن را جست و از نو شروع کرد به خواندن ورد. نوکش را جمع‌وجور کرد و گفت« گرساَ کاوسی!»
و چشم دوخت به وزیر اعظم و در این انتظار بود که صورت آشنا و آفتاب سوخته و سر و دستار او را ببیند. اما انگار نه انگار، خبری از علی بن منظر نبود و خلیفه نمی‌توانست از حیرت و آشفتگی روی پا بند بشود. همان حاجی لک‌لک با پرها و بالهایش ایستاده بود و خلیفه را زل‌زل نگاه می‌کرد.
خلیفه با وحشت فریاد زد:« گرساَ کاوسی! گرساَ کاوسی! گرساَ کاوسی!»
اما فریادها بیهوده بود زیرا هر دو حاجی لک‌لک ماندند.
زبان وزیر اعظم از وحشت بند آمده بود. بالهایش را سخت بهم زد، پرهایش را هم بهم زد، اول روی یک پا ایستاد و بعد روی پای دیگر. باد انداخت در گلویش و داد زد:
« گرساَ کاوسی! گرساَ کاوسی!»
آب از آب تکان نخورد، صدای لک‌لک‌ها در هوا طنین انداخت و آنها از ترس از خود بیخود شده بودند. پرواز می‌کردند. خود را به آب و درخت می‌زدند، پرهای خود را می‌کندند و به دست باد می‌دادند و هوا را از ناله وحشتناک خود آکنده بودند. بعد از پا در‌آمدند . تصمیم گرفتند آرام بگیرند و به فکر چاره باشند.
حاجی لک‌لکی که روزگاری خلیفه بغداد بود با اندوه گفت:« ای علی بن منظر. به نظرم دشمنان ما این دام را برای ما گسترانیده‌اند و بر ما غلبه کرده‌اند. اکنون چه کنیم تا از این دام برهیم؟»
وزیر که دیگر خسته شده بود گفت:« ای امیر شریف. من چیزی نمی‌دانم. بایستی مدتها لک‌لک باشیم تا باطل‌السحری بیابیم و بتوانیم به صورت اصلی خود برگردیم.»
امیرالمؤمنین و وزیر اعظم گرسنه شدند و شروع کردند به جستجو در میان نی‌های کناره. نوک‌های درازشان را در آب آرام و گل‌آلود کناره فرو کردند و هر چه ماهی ریزه به چنگ آوردند فرو دادند. ماه طلوع کرد و گردش شبانه خود را بر فراز شهر بغداد آغاز کرد. و وقتی چشمش افتاد به دو لک‌لک بزرگ که در کنار هم در آب کم عمق دریاچه به خواب رفته بودند تعجب کرد.
سحر شد و اولین اشعه خورشید آسمان و زمین را روشن کرد. خلیفه و وزیر اعظم بال‌زنان بر فراز بغداد به پرواز در‌آمدند و با کنجکاوی به تمام سوراخ و سمبه‌های بغداد سر کشیدند تا ببینند غیبت آنها چه هیجانی در پایتخت انگیخته. ابتدا بر فراز کاخ پرواز کردند و متوجه وحشت خدمه و درباریان شدند. و به چشم خود دیدند که درباریان همه جا را به امید پیدا کردن خلیفه می‌گردند، به تمام اتاقهای حرمسرا و قصر سر می‌کشند. وجب به وجب باغ و اصطبل را می‌گردند. خلیفه نزدیک‌تر و نزدیک‌تر پرید و فریاد غلامان را شنید که می‌گفتند:
« آه اینک پرندگان هوا نزدیک می‌شوند تا ما را در یافتن امیرالمؤمنین کمک کنند. و ما می‌دانیم که شیاطین و اجنه سرور ما را ربوده‌اند.»
وقتی تمام شهر بغداد را زیر پا گذاشتند خلیفه از دو مسئله خوشنود شده بود و تسلا یافته بود. یکی اینکه مردم پایتخت از غیبت او مطلع نبودند و تنها درباریان از این امر آگاه شده بودند و دیگر اینکه درباریان از غیبت او بسیار اندوهگین بودند.
اما روز دوم غیبت، به دستور سران کاخ منادی در بازار ندا داد که امیرالمؤمنین و وزیر اعظم ناپدید شده‌اند و هیچکس هم نمی‌‌داند کجا رفته‌اند. فریاد « وامصیبتا» از مردم برخاست. این فریاد چنان به اندوه و وحشت آمیخته بود و چنان بلند بود که به آسمان رسید و گوش فلک را کر کرد. این فریاد مثل غرش رعد به گوش لک‌لک‌ها رسید و آنها را دلشکسته کرد.
هر شب لک‌لک‌ها به کناره آبگیر می‌رفتند و هر شب ماهی‌های ریزه را قورت می‌دادند و روی یک پا می‌ایستادند و به خواب می‌رفتند.
هفته‌ها گذشت و لک‌لک‌ها برنامه روزانه و شبانه را تکرار می‌کردند. اول گشتی بر فراز شهر می‌زدند و بعد کناره آبگیر- خوراک ماهی- و بعد خواب روی یک پا. روزی بر فراز شاهراهی که بغداد را به کشور همسایه می‌پیوست پرواز می‌کردند. ناگهان زیر پای خود کاروانی را در حرکت دیدند و چه کاروان باشکوه و جلالی! مردان جامه‌های درخشان ابریشمی، شمشیرهای مرصع به کمر آویخته بر شترها و اسب‌ها سوار بودند. و زین و برگ اسب‌ها و شالهایی که بر شترها افکنده بودند! چقدر شاهانه و باشکوه بود. غلام‌ها و خدمه به چپ و راست می‌رفتند و سواران با پای پیاده همراهی می‌کردند. خلیفه از دیدار این کاروان یکه خورد و مشکوک شد، چنان به عجله و یکراست فرود آمد که نزدیک بود بخورد به صورت اولین مرد سوار. و این سوار هم از دیدار لک‌لک جا خورد. خلیفه خوب سوار را با لباسهای شاهانه‌اش ورانداز کرد و بعد اوج گرفت. اوج گرفت. نوکش مثل پرنده‌های تشنه باز مانده بود. فریاد دردناکی کشید.
« علی بن منظر. این شاهزاده را شناختم. بله خودش است. این « قدچور » است. کسی که همیشه دشمن خاندان ما بوده است! از ورود او به شهر بی‌صاحب بغداد سخت بیمناکم.»
و لک‌لک‌ها کاروان را تا شهر بغداد دنبال کردند. این کاروان با تشریفات زیاد به قصر خلیفه رسید- درهای کاخ گشوده شد و شاهزاده و کسانش قدم بر فرشهای گسترده نهادند و با آسودگی خاطر وارد کاخ شدند. لک‌لک‌ها وحشیانه بالهای خود را بهم زدند. خلیفه دیگر از نفس افتاده بود. جلو چشمش دشمن خانه‌اش را تصاحب می‌کرد و همه درهای قصر به روی او گشوده بود. آنگاه درباریان خودش، خدمه و غلامانش همگی به حضور غاصب بار یافتند و در برابر او به سجده افتادند. شاهزاده غاصب با غرور فراوان سری تکان داد وخطاب به آنها گفت:
« به پدر شریف من« قدچورخان» که پادشاه کشور همسایه شماست خبر رسیده است که امیرالمؤمنین خلیفه بغداد دار فانی را بدرود گفته است. چون پدرم آگاه بود که خلیفه بی‌عقبه است و وارثی ندارد مرا که کوچکترین فرزندان او هستم مأمور شهر بغداد کرده است تا بر شما حکومت کنم.»
سران دربار تعظیم کردند و خوشامد گفتند. مردم بغداد هم که وقتی کاروان را دیده بودند به دنبال آنها راه افتاده بودند و اینک اطراف در قصر به هم فشار می‌آوردند فریادی از مسرت کشیدند و یکصدا گفتند:
« عمر خلیفه جدید دراز باد!»
وزیر اعظم نوکش را در گوش خلیفه گذاشت و نجوی کرد:« فایده اینکه اینجا بمانیم و خون دل بخوریم چیست؟ شهر ما از دست رفته است و مردم بیچاره خواهند شد زیرا این قدچور مرد نابکاری است و بر مردم ستم خواهد کرد. بیایید به جنگل انبوه پناهنده بشویم و سعی کنیم آرامش و تسلا بیابیم.»
لک‌لک‌ها نفس‌زنان به کناره آبگیر رسیدند، بالها را مثل بادبان زورقها گشودند و از روی آبگیر گذشتند- از روی تپه‌ها پرواز کردند و رفتند رفتند تا رسیدند به جنگلی که خنک بود و تاریک و آرام. و آنجا آرامشی غمگین یافتند. پس از جستجو در جنگل نهر باریکی یافتند و به ماهیها و کرمهای آن برای خوراک دلخوش کردند و دیگر لام تا کام ازبغداد یا خلیفه جدیدش حرفی نزدند.
ماهها یکی پس از دیگری سپری شد. کار روزانه وزیر اعظم آن بود که صبح زود به جستجوی غذا برخیزد. روزی بعد از خداحافظی با امیرالمؤمنین لک‌لک شده، که هنوز در عزای از دست دادن تاج و تخت زاری می‌کرد و کز می‌کرد و روی یک پا می‌ایستاد چشمش افتاد به قورباغه سبز و نرم و کوچکی. قورباغه ورمی‌جهید و حاجی لک‌لک، وزیر اعظم سابق هم او را قدم به قدم دنبال می‌کرد. همینطور رفت تا رسید به جایی از جنگل که هنوز پای هیچ لک‌لکی به آنجا نرسیده بود. در آنجا جنگل چنان انبوه بود ، و درختها چنان سر در گوش هم کرده بودند که حتی یک شعاع نور خورشید هم نمی‌توانست به زمین آن قسمت از جنگل بتابد. آنجا تاریک تاریک بود و خیلی آرام، پرنده پر نمی‌زد، کوچکترین نسیمی نمی‌وزید، انگار خیمه ضخیمی آنجا افراشته بودند و همه صداها را خاموش کرده بودند. دیاری نبود و خلوتی بود که در سکوت مطلق فرو رفته بود.
اما ناگهان در این خلوتگاه آرام صدای جیغی شنیده شد. و وزیر لرزید و از ترس از جا پرید. بعد صدای تق- تق- یکنواختی بگوش رسید. اما چشم جایی را نمی‌دید. وزیر اعظم کورمال کورمال رفت جلو و وقتی چشمش افتاد به یک دارکوب و فهمید که صدای تق‌تق کار اوست نفس راحتی کشید. دارکوب سر قرمز رنگش را مرتب بالا می‌برد و خم می‌کرد و نوک کوچکش را به تنه درخت می‌کوفت. علی بن منظر به تماشای دارکوب ایستاد و ناگهان نظرش جلب شد و از آنچه دید از حیرت خشکش زد. این دارکوب همانطور که به تنه درخت نوک می‌زد، قطره‌های درشت اشک که مثل الماس می‌درخشید از چشمش می‌ریخت و چک‌چک روی برگهای درخت می‌ریخت و عین شبنم برگها را آب می‌داد. وزیر اعظم آهسته و پاورچین پاورچین نزد خلیفه برگشت و هر چه دیده بود برای امیرالمؤمنین تعریف کرد. بعد هر دو لک‌لک پریدند و پریدند و به جایگاه تاریک و آرام جنگل آمدند سر وقت دارکوب، خلیفه که تصور می‌کرد دیگر از هیچ چیز دنیا تعجب نخواهد کرد وقتی پرنده کوچک را دید که زارزار مثل ابر بهار گریه می‌کند حیرت‌زده شد. جلو رفت و گفت:
« دارکوب عزیز، آیا زبان حاجی لک‌لک را می‌فهمی؟»
دارکوب کله قشنگ وخوشرنگش را برگرداند و به لک‌لک مزاحم نگاه کرد و گفت:
« تو کی هستی؟»
خلیفه پرسید:
« پس تو زبان ما را می‌فهمی؟ خیلی اسباب خوشوقتی است. چرا وقتی در جستجوی کرم نوک به درخت می‌کوبی گریه می‌کنی؟»
دارکوب بینوا در حالیکه بغض گلویش را گرفته بود چهچه حزن‌انگیزی زد و گفت:
« آه! داستان من دراز است. من ای لک‌لک جان باید عوض اشک خون گریه کنم. تو همیشه لک‌لک بوده‌ای و از زندگی خود به همین صورتی که هستی لذت می‌بری. اما من- مجبورم که به شکل دارکوب زندگی کنم و دارکوب باشم در صورتی که روزی برای خودم آدم بودم.»
لک‌لک‌ها از هیجان بالهای خود را بهم زدند.
و خلیفه با مهربانی و دلسوزی پرسید : « دارکوب جان، بگو ببینم چه بر سرت آمده؟»
« مرد نابکاری به نام« قدچور خان» که پادشاه کشوری است که آن طرف جنگل قرار دارد مرا جادو کرده است و به صورت دارکوب در‌آورده.»
خلیفه زیر لب گفت:« پس قدچورخان جادوگر است.» و بعد پرسید:« خوب چه باید کرد تا تو به صورت اصلی خودت برگردی؟» دارکوب جواب داد که:« چون من راضی نشدم که زن پسر بدجنس این جادوگر بشوم مرا به شکل دارکوب در آورد و حالا سرنوشت من این است که تا آخر عمر دارکوب بمانم مگر مردی از آدمیان بیاید و مرا خواستگاری کند اما در این بیغوله تاریک مرد کجا بود؟»
و زد زیر گریه و دوباره اشکها از چشمهای دارکوب سرازیر شدند و روی برگها ریختند. و همچنان اشکریزان ادامه داد:
« علاوه بر این سرنوشت شوم من مجبورم که هر شب شاهد افسونهای شیطانی سه جادوگر باشم که در این جنگل اسرار‌آمیز با قدچورخان میعاد دارند.»
خلیفه پرسید:« میعادگاهشان کجا هست؟»
دارکوب به طرف جنوب اشاره کرد و گفت: آنجا زیر درختها در قطعه زمین دایره شکلی که از علف هرز پوشیده شده» و آهی کشید و با نوک کوچک خود تق‌تق به درخت کوبید.
خلیفه به وزیر نگاه کرد. سری تکان داد و هر دو بال‌ زنان به طرف جنوب به پرواز در‌آمدند. به زودی در انبوه جنگل به نقطه معهود و سرسبز رسیدند. پرنده‌ها فرود آمدند و در همان نزدیکی‌ها خود را زیر بوته‌ای پنهان کردند. در تمام روز در پناهگاه ماندند و وقتی ماه قطعه زمین پوشیده از علف را با نور پریده رنگ خود چراغانی کرد، اجر صبر و انتظار خود را گرفتند. سه مرد مانند دزدها از تاریکی سر بدر آوردند و آهسته به قطعه زمین دایره شکل خزیدند و چهار زانو روی علف‌ها نشستند و بعد دو مرد نقابدار که ردای سیاه بر تن داشتند به آنها پیوستند. وقتی دو مرد نقاب‌ها را برداشتند خلیفه به همراه خود اشاره‌ای کرد و آنها در ماه چشمهای لوچ قدچورخان و نیمرخ مغرور شاهزاده جوان، خلیفه جدید بغداد را تشخیص دادند.
خان آهسته از پسرش پرسید:« خوب فرزند بگو ببینم مردم بغداد چگونه مقدم تو را پذیرفته‌اند؟ »
شاهزاده جوان جواب داد که:« می‌خواهید چگونه از من پذیرایی کنند. بالاخره من بر آنها حاکم هستم. البته مردم مانند اوایل راضی و خوشنود نیستند اما از ترس اطاعت می‌کنند. ولی خیلی دلم می‌خواهد ببینم چگونه خلیفه سابق را دست بسر کردید؟»
پیرمرد مکارانه خندید و گفت:
آکنون که نقشه‌های من به خوبی عملی شده است این راز را بر تو فاش می‌کنم. خود را به صورت فروشنده دوره‌گردی در‌آوردم و به خلیفه و وزیر اعظمش انفیه‌دانی سحر‌آمیز فروختم. انفیه‌های این جعبه می‌توانست آنها را جادو بکند و به صورت لک‌لک دربیاورد. آنها که نوشته داخل جعبه را شوخی م‌انگاشتند انفیه‌ها را بالا کشیدند و به صورت لک‌لک درآمدند اما نقین داشتند که ورد معهود را می‌تواند باز آنها را تغییر شکل بدهد. ولی من حساب کار خودم را کرده بودم و یک حرف ورد را عوضی نوشته بودم. به جای« کرساَ کاوسی» نوشته بودم« گرساَ کاوسی». با این ترتیب خلیفه و وزیر اعظمش تا ابدالاباد لک‌لک خواهند ماند.»
پسر خندید.
لک‌لک‌ها آنچه را باید بدانند دانستند. صبر کردند تا آب‌ها از آسیاب افتاد. همینکه مطمئن شدند کسی دیگر آنها را نخواهد دید پرواز کنان به جانب درخت و دارکوب کوچک رفتند . هنوز پایشان به زمین نرسیده بود که ورد درست را به زبان آوردند. و به زودی خلیفه بغداد با وزیر اعظم به جای لک‌لک‌ها بر پا ایستادند. دارکوب که به این تغییر شکل نگاه می‌کرد حیرت‌زده شد. خلیفه با تمام شکوه خلافت قدم پیش نهاد ، در برابر مرغ کوچک سر فرود آورد و گفت:
« ای دارکوب زیبا، آمده‌ام که تو را شریک عمر خود گردانم.»
جلو چشمهای دو مرد پرنده از نظر ناپدید شد و آنها شاهزاده خانمی را دیدند باریک اندام، با چشمهای خندان که از میان درختها با طنازی قدم به جلو گذاشت. سر فرود آورد و گفت:
« ای آقای شریف. تو به من عمر دوباره بخشیده‌ای و من جان ناقابل خود را به دست تو می‌سپارم.»
خلیفه و وزیر در کنار شاهزاده خانم قرار گرفتند و رو به شهر آوردند و به بغداد رسیدند. مردم، حاکم عادل خود را دیدند که از کوچه‌های بغداد می‌گذرد. مثل این که این همه مدت از بغداد دور نبوده است. انگار همین دیروز بود که از میان آنها رفته. مردم با حیرت خود را به خلیفه محبوبشان رسانیدند. می‌خواستند در برابر او به خاک بیفتند اما خلیفه همچنان می‌رفت تا به در قصر رسید. وزیر اعظم به دربان قصر ندا داد که« اینک امیرالمؤمنین باز گشته است! در را بگشا!»
مردم بغداد که از بیداد خلیفه جدید به جان آمده بودند با فریادهای شادمانی امیرالمؤمنین را خوشامد گفتند. دربان در را گشود و لشکریان گرد امیرالمؤمنین حلقه زدند.
پسر قدچورخان را به زودی دستگیر کردند و کت بسته نزد پدر ملعونش باز فرستادند.
شهر را آذین بستند و هفت شبانه روز برای عروسی حاجی لک‌لک و دارکوب خانم جشن گرفتند و شادی کردند. اما دیگر خلیفه هرگز روی یک پا ننشست و همیشه چهارزانو می‌نشست و همچنین دیگر هرگز اسم ماهی و خوراک ماهی را نیاورد که نیاورد. هم مردم و هم خلیفه و اهل بیتش زندگی آرام و راحتی را گذراندند و امیرالمؤمنین به منادی فرمان داد که در شهر جار بزند که برای صد سال و یک روز هیچ آشپزی حق ندارد ماهی بپزد و خود خلیفه هر وقت فکر ماهی می‌افتاد دلش بهم می‌خورد. فرمان خلیفه تا زنده بود اجرا شد و بعد از مرگ او هم وزیر اعظم دست بردار نبود.
جمعه 13/10/1387 - 16:52

ریشه یابی خشونت

زدن رستم اسفندیار را

یا ریشه یابی خشونت

- شترق...
و این صدا در تمام ممالک اعم از کابلستان و توران غربی و توران شرقی و زابلستان و بخش دهریزک افغانستان و محله پودنك به بالا شنیده شد ، بس که قوی بود این بانگ همانند آمپلی فایرهای ایتس ایتس کن و نبود هیچ، جز صدایی مشکوک.
تمام اهالی و اعاظم و اصاغر ایران زمین با خود اندیشیدی که: وااا... خاک عالم... این دیگه چه صدایی بود؟
عده ای متفکرانه همی پاسخ دادی این عذاب الهی بود و جز آن نبود. عده ای سر در گریبان بردندی و بیرون آوردندی و گفتندی: سُک، سُک (یعنی این از صداهای جنگ اتمی بودی، اما نبودی).
این صدای مشکوک که اگر تمام ترقه های چهارشنبه سوری تمام ممالک را جمع می کردندی آنچنان صدا نمی دادندی، همه را اندر خود خمار کرده بود، خمار آسا... همگان در کف گیر، تا شب.

شب هنگام خیال همگان راحت گشت از بابت شنیدن حادثه در خبر 19 و 21 و 22 و 22:30 و 24:05 و الی الاخ... مجریان زیبا روی و زیبا صفت و قلیل السوتی، خنده کنان گفتندی که این صدای رعب آور مربوط به دعوای دوتن از اراذل بوده به نام های "رستم" معروف به رستم دستان یا رستم هوشی و "اسفندیار" معروف به اسفندیار رویین تن یا اسی قمه.

اهم اخبار:

رستم دستان یا رستم هوشی که یکی از سابقه داران این سرزمین است (تمام سوابق موجود میباشد) به شب هنگام با اسفندیار رویین تن یا اسی قمه دست به یقه شدند، خوف آسا.
ماجرا از اینجا شروع شدی که اسفندیار اسب رستم را " یابو" نامیده و وی نیز هیکل او را "اسکلت". ولی پادشاه ایران خواستشان از خشونت پرهیز کنند که همانا گفتگو و مذاکره بسی بهتر از خشونت است. اما کو گوش شنوا؟ اسفندیار رستم را تهدید کردی که اگر راست میگوید دم قصر بایستد آخر وقت؛ و رستم هم قبول کرده است نابهنجار.

اصل ماجرا:
روزی رستم با رخش خود بصورتی بس دلربا بهمراه یک سیستم" وی سی دی- دی وی دی- چنجر" در ترنم و آواز و حرکت و جلب توجه بودی که اسفندیار سر میرسد و به او میگوید: آهای داداش، اونو کمش کن. ولی رستم قبول نمی کند و کار به جایی رساندی که اسفندیار همی گفت: برو با اون یابو که بابات برات خریده.
وای... رستم و توهین به رخش؟ وای... واحسرتا که رستم بچه خوبی شده بوده و طرفدار صلح و گفتگو و محیط زیست، و الان هم در تیریپ روشنفکرانه؛
و با این عجز فقط توانستی جواب دادندی: برو با اون هیکل اسکلتت... رفتی باشگاه تارعنکبوت؟! وای... چه شود؟ توهین به رخش رستم و هیکل اسفندیار؟ و به این ترتیب قرار دوئل شد برقرار.
شب هنگام هر دو پهلوان بر سر قرار حاضر و رستم در پی پوزش و عذر خواهی فراوان:
من امشب نه از بهر جنگ آمدم پی پوزش و نام و ننگ آمدم
اما اسفندیار قبول نکردی و در دل همی با خود می گفتی: اِهِکی... کارِ سه سوته... یه آپرگاد... تموم.
اسفندیار اصرار همی میکرد که باید دستت بند زنم و صورتت سیلی و پشتت تی پا ولی با زبان خوش بهتر است و خود جلو آ بهر تسلیم:
تو چشام نیگا کن و دستتو بذار تو دستم...
لابه رستم در دل سنگ اسفندیار کارگر نیافتادی و به ناچار به هم حمله ور شدند خفن آلود:
دویدند از کین دل سوی هم در صلح بستند بر روی هم
سرانجام رستم خونسردانه دست خود را بالا برد و ناگهان...
شترق...
بر او راست خم کرد و چپ کرد راست ناگهان صدای سیلی برخاست
و این بود علت آن صدا... و اما بعد از آن:
اسفندیار گریه کنان به پیش پدر رفتی و سپاهی فراهم آوردی و به جنگ رستم عازم، همانا با کین دل.
لطفاً مابقی را در شاهنامه ابوالقاسم فردوسی رویت نمایید.

نتیجه غیر اخلاقی: مبارزه با آلودگی صوتی قدمتی بسیار زیاد دارد
جمعه 13/10/1387 - 16:50

چگونه جذاب و دلربا باشیم؟

فریبندگی یعنی اینکه بتوانید دیگران را به سوی خود جذب کنید. این خصلت اخلاقی به مرور زمان بدست می آید، از آنجایی هر یک از افراد در زمان تولد با میزان مختلفی جذابیت پا به این دنیا می گذارند می توان گفت که درصد بسیار زیادی از جذابیت اکتسابی است و با کمی تمرین به راحتی قابل دسترسی خواهد بود. مانند رقصیدن هر چه بیشتر تلاش کنید، موفق تر خواهید بود. تلاش و توجه تمام و کمال به نیازها و خواست های دیگران می تواند به شما این اطمینان را بدهد که به چهره یک فرد جذاب تبدیل شده اید.


مراحل :
1- طرز ایستادن خود را تصحیح کنید. اگر شرایط بدنی شما در حد مطلوب قرار داشته باشد، گویای این مطلب است که یک فرد با اعتماد به نفس بالا هستید، حتی اگر از درونتان هم یک چنین احساسی نداشته باشید. در زمان راه رفتن باید محکم و ثابت قدم بردارید. کمرتان کاملاً صاف باشد، و شانه ها به سمت عقب گرایش داشته باشند. شاید در ابتدا زمانیکه یک چنین وضعیتی را تمرین می کنید برایتان قدری عجیب و دشوار باشد، اما پس از سپری شدن چند روز به آن عادت پیدا می کنید.
2- ماهیچه های صورت را رها کنید. سعی کنید ماهیچه های صورتتان را رها کنید تا صورت، حالت طبیعی و دلپذیر خود را داشته باشد. با این چهره می توانید رو به دنیا کنید و به همگان بگویید که از هیچ چیز نمی هراسید.
3- ارتباط برقرار کنید. هنگامیکه با فرد دیگری روبرو می شوید، با چشم های خود با او ارتباط برقر کنید، سرتان را به نشانه تائید تکان دهید، لبخند بزنید و شادی خود را به او انتقال دهید. اصلاً نگران عکس العمل فرد مقابل نباشید و البته در عین حال باید به یاد داشته باشید که در این کار زیاده روی نکنید.
4- نام افراد را به خاطر بسپارید. زمانیکه برای اولین بار کسی را ملاقات می کنید سعی کنید که نام او را به خاطر بسپارید. این کار برای خیلی از افراد دشوار است. زمانیکه نامشان را می گویند، آنرا چندین مرتبه با خود تکرار کنید تا نامشان در ذهنتان باقی بماند و سپس نام خود را نیز به آنها بگویید؛ به عنوان مثال سلام "سارا" من "مانی" هستم. زمانی هم که با آنها خداحافظی می کنید، باز هم سعی کنید چند مرتبه دیگر نام آنها را تکرار کنید تا به طور کامل در ذهنتان باقی بمانند. هر چقدر بیشتر نام آنها را تکرار کنید، بیشتر به یادتان می ماند و طرف مقابل هم احساس می کند که او را بیشتر دوست می دارید و احتمال این امر که با شما بیشتر گرم بگیرد افزایش پیدا می کند.
5- به دیگران علاقمند باشید. اگر شما یکی از آشناهای قدیمی را ملاقات کردید به عنوان مثال یک همکار، همکلاسی، دوست یکی از دوستان و ... در مورد خانواده و علاقمندی های جدید آنها سوالاتی مطرح کنید. اسم افراد نزدیک به آنها را بپرسید و نام آنها را به خاطر بسپارید. مطرح کردن یک چنین مسائلی، موضوعات جدیدی برای صحبت کردن در اختیار شما قرار می دهد و آنوقت مجبور نیستید که تنها در مورد کار و کلاس های درسی با هم صحبت کنید. می توانید تا حدودی در مورد خودتان نیز صحبت کنید. در تمام طول بحث خودتان را علاقمند نشان دهید و نشان دهید که تمایل دارید به گفتگوی خود با او ادامه دهید.
6- گفتگو در مورد موضوعات مناسب. باید در مورد موضوعاتی صحبت کنید که طرف مقابل به آنها علاقه دارد، حتی اگر خودتان هم علاقه شدید به آنها نداشتید، بازهم این کار را ادامه دهید. به عنوان مثال اگر در یک جمع ورزشی قرار گرفتید، در مورد بازی دیشب یا گل کردن تیمی که به تازگی وارد لیگ شده صحبت کنید. اگر با کسانی هستید که به سرگرمی های مختلفی علاقمند هستند، می توانید در مورد سرگرمی های مورد علاقه آنها از جمله ماهیگیری، بافتنی، کوهنوردی، و سینما صحبت کنید.
هیچ کس از شما انتظار ندارد که در تمام زمینه ها یک متخصص باشید، باید به آنها بگویید که فقط به دلیل علایق شخصی است که تمایل دارید در مورد موضوعات مختلف با دیگران به بحث و گفتگو بنشینید. ذهن خود را باز کنید، اجازه دهید تا دیگران توضیحات لازم در مورد موضوعات مختلف را برای شما بازگو کنند. روراست باشید و به آنها بگویید که دانشتان در مورد برخی چیزها محدود است و بدتان نمی آید که چیزهای بیشتری در مورد آن مبحث یاد بگیرید.
7- به جای غیبت کردن دیگران را تکریم کنید. اگر در جمعی در حال صحبت کردن هستید که همه افراد به نحوی در مورد یک شخص بخصوص در حال غیبت کردن هستند، بد نیست شما چیزی در مورد آن بگویید که دوست می دارید. گفتن چیزهایی که در دیگران دوست می دارید می تواند 100% شما را تبدیل به یک فرد جذاب کند. در عین حال با این کار می توانید حس اعتماد دیگران را نیز به خود جلب کنید. همه اطرافیان به این نتیجه می رسند که شما هیچ وقت ایده ی بدی نسبت به دیگران ندارید. همه به این نتیجه می رسند که آبرویشان در دست شما محفوظ خواهد بود.
8- دروغ نگویید. شاید به دلایلی دروغ بگویید اما مدارک و شواهدی وجود دارد که بر خلاف گفته های شماست. اگر به مریم بگویید که عاطفه را دوست دارید و به نسیم بگویید که عاطفه را دوست ندارید، مطمئن باشید که مریم و نسیم با هم صحبت می کنند، حرف های شما را با هم در میان می گذارند، و با این کار اعتبارتان را نزد آنها از دست خواهید داد، و از آن به بعد هم دیگر هیچ کس حرف های شما را باور نخواهد کرد.
9- با صداقت از دیگران تعریف و تمجید کنید. این کار خصوصاً در ارتقای عزت نفس دیگران نقش مهمی را بازی میکند. چیزهایی که خوشتان می آید را انتخاب کنید و در هر شرایطی به آنها اشاره داشته باشید. اگر از کاری و یا از کسی خوشتان می آید راهی برای بیان آن پیدا کنید و فوراً به آن اشاره کنید. اگر برای انجام این کار بیش از اندازه صبر کنید، ممکن است حرف های شما قدری ریاکارانه جلوه کنند. زمانیکه احساس می کنید با تشویق های خود می توانید زمینه پیشرفت را برای آنها فراهم آورید، حتماً این کار را انجام دهید و از آنها تعریف کنید. اگر احساس میکنید که چیزی در مورد فردی تغییر پیدا کرده است (به عنوان مثال مدل مو، طرز لباس پوشیدن و .. به آن توجه کنید و چیزی را که در مورد آن خوشتان آمده، به زبان بیاورید. اگر مستقیماً سوالی می پرسید، با خوشرویی آنرا بیان کنید و سپس سوال خود را با یک تعریف بجا به پایان برسانید.
10- در پذیرش تعریف و تمجید مهربان باشید. این فکر را که برخی از تعریف و تمجید ها هدف خاصی را در پس خود دارند را از ذهن بیرون کنید. در قبول هر نوع تعریف و تمجیدی پرحرارت و علاقمند ظاهر شوید. خیلی بیشتر از گفتن یک "خیلی ممنون" ساده پیش بروید و آنرا با جملاتی نظیر: "خوشحالم که خوشت آمده" و یا "خیلی مهربانی که به این مورد اشاره کردی" همراه کنید. این عبارات خودشان می توانند به عنوان نوعی تعرف و تمجید در جواب تعریف های فرد مقابل به شمار روند. در عین حال باید دقت داشته باشید که برداشت بدی از تعریف های دیگران نکنید. به عنوان مثال اگر کسی به قصد تعریف از شما گفت: "نمیدانی چقدر دلم می خواست که من هم به اندازه تو ... بودم" شما نباید در جواب او بگویید من اصلاً هم یک چنین خصوصیتی را نداشته و ندارم و احساس می کنم که برداشت تو در این مورد غلط بوده و قضاوت نادرستی داشتی."
11- تن صدای خود را کنترل کنید. یکی از نکات ضروری که باید همواره به خاطر داشته باشید، ماهیت صحبت کردن است. برخی از افراد هستند که در درون خود احساس ناامنی می کنند و به راحتی نمی توانند تعریف و تشکر دیگران را پذیرا شوند. در مورد یک چنین افرادی بیشتر باید دقت کنید و روان و سلیس با آنها صحبت کنید. اگر تمایل داشتید به آنها بگویید که "امروز زیبا شده اید" تن صدایتان باید همانطوری باشد که می گویید: "امرور روز زیبایی است." هر گونه تغییر در تن صدا و نحوه بیان کردن آن، این شک را در آنها بوجود می آورد که گفته های شما از سر صدق و درستی نیست. می توانید برای تمرین، صدای خود را روی نوار ضبط کنید و چند مرتبه آنرا گوش کنید تا متوجه هر گونه تغییری بشوید. از خودتان سوال کنید که صدای شما نشان می دهد که از روی صداقت صحبت می کنید؟ تا زماینکه به یک عبارت خالصانه و صادقانه نرسیده اید، به ظبط کردن صدای خود ادامه دهید.

چند نکته :
همیشه خونسرد باقی بمانید. قصد شما خوشحال کردن دیگران است و نباید به این موضوع فکر کنید که ممکن است آنها در قبال شما چه واکنشی نشان داده و چه خیال بافی هایی در ذهن خود انجام دهند. اگر این کار را انجام دهید، آنوقت تمام تاثیر این کار بر روی صورت شما نمایان خواهد شد، و تبدیل به فردی می شوید که فقط در پی راضی کردن اطرافیانش است. کسی که نیازهای شخصی اش را زیر پا می گذارد تا دیگران دوستش بدارند. باید همیشه به خاطر داشته باشید که مردم آنقدر کارهای متنوع دارند که نمی توانند که همواره به شما فکر کنند. بیشتر اوقات در مورد خودشان و کارهایی که باید انجام دهند، فکر می کنند.
میزان جذابیتی که می توانید بدست آورید، به میزان خلاقیت شما در تحسین کردن دیگران بستگی دارد. تعریف ها و تحسین های خود را با لحنی قاطع اما در عین حال شاعرانه بیان کنید. هیچ اشکالی ندارد که چند قطعه از قبل آماده شده را در ذهن داشته باشید تا در زمان تحسین کردن از فردی بیان کنید، اما افراد جذاب کسانی هستند که بتوانند در همان لحظه چیزی را ابداع کنند و نوآوری به خرج دهند. اگر ذهن شما خلاقیت داشته باشد و دائماً ابداع و نوآوری کنید، دیگر نگران تکرار مکررات هم نخواهید شد.
گاهی اوقات مجبور می شوید عقایدی را بیان کنید که شاید کمتر اتفاق می افتد دیگران نظر مثبتی نسبت به آن داشته باشند. در چنین شرایطی می توانید این کار را با قدری شوخی بیامیزید. شوخی و خنده مانند قاشق پر از شکری هستند که به بیمار کمک می کنند دارو را راحت تر فرو ببرد.

همدلی یکی از ملزومات بی چون و چرای جذابیت است. باید بدانید که چه چیزهای اطرافیانتان را خوشحال میکنند و چه مواردی موجبات ناراحتی آنها را فراهم می آورند، آنوقت می توانید بهترین انتخاب را در مورد آنها داشته باشید.
اگر احساس می کنید که به یکباره نمی توانید عضلات صورت خود را رها کنید، می توانید این کار را از شانه های خود شروع کنید، اگر از جای اصلی خود بالاتر آمده باشند، نشان دهنده این مطلب هستند که شما قدری عصبی هستید. آنها را به سر جای خودشدان بازگردانید، ژست عمومی بدن خود را تصحیح کنید، نفس عمیقی بکشید و لبخند بزنید.

هشدار :
از بحث و جدل بپرهیزید. حتی اگر نیمی از افراد با شما مواق باشند، باز هم شما نمی توانید جذابیت 100% پیدا کنید. چیزهایی که بر زبان می آورید باید برای تمام افراد خوشایند باشند. زمانی که احساس کردید دلتان می خواهد در یک بحث شرکت کنید، از خودتان بپرسید که: "آیا واقعاً لازم است که در همین لحظه، نظر خودم را مطرح کنم؟" اگر احساس می کنید که هیچ گونه الزامی در این کار وجود ندارد، بنابراین قدری بذله گویی کنید و مطرح کردن نظر خود را بگذارید برای یک وقت دیگر.
هیچ گاه به جوک هایی که خودتان تعریف می کنید، نخندید. این کار سیمای قشنگی ندارد. می توانید لبخند بزنید؛ همین کفایت می کند، اصلاً هم ناراحت نشوید اگر هیچ کس به آن نخندید. گاهی اوقات افراد متوجه جوک نمی شوند. این امر باید برای خود آنها ناراحت کننده باشد که متوجه منظور شما نشده اند. هدف شما صرفاً خوشحال کردن آنها بوده است.
هیچ گاه در مورد مسائل مختلف توضیح بیش از اندازه ندهید چون صرفاً ارزش گفته های خود را از بین می برید. این کار نشان دهنده این مطلب است که شما از اعتماد به نفس پایینی برخوردار هستید و به سختی می توانید باور کنید که دیگران حرف های شما را متوجه شده اند. همچنین ممکن است این سوء تفاهم را نیز ایجاد کند که شما به مخاطبان خود اعتماد ندارید و تصور می کنید که آنها متوجه منظورتان نمی شوند و خودتان قصد دارید به جای آنها تصمیم بگیرید. زمانیکه نکات غیر ضروری را از گفته های خود حذف می کنید، مردم با اشتیاق بیشتر به حرف های شما گوش می دهند. با این کار ممکن است که برای کسب اطلاعات بیشتر نیز وارد بحث شده و سوالاتی را مطرح کنند. باید اعتماد کنید که مخاطبانتان حساب دو دوتا چهارتا سرشان می شود.
برخی از افراد هستند که مقوله تکبر و جذابیت را اشتباه می گیرند. درحقیت باید دانست که تکبر نقطه مقابل جذابیت است. جذابیت حس رضایت دیگران را بر می انگیزد، اما تکبر فقط می خواهد حس رضایت فردی را برانگیزاند. تکبر افرادی را جذب می کند که در وجود خود ناامنی هایی دارند، اما جذابیت توانایی جذب تمام افراد را دارد.

 

جمعه 13/10/1387 - 16:47
پیشگویی های منجم یهودی و سطیح کاهن كاهن به معناى غیبگو است و"سطیح كاهن "یكى از مشهورترین غیبگویان تاریخ است. وى از مردم یمن بوده وهمواره بر زمین افتاده بود ومیگویند 50 سال عمركرده است. (2) مرحوم علامه مجلسى دركتاب "بحارالانوار" ازكتاب مشارق الانوار تألیف حافظ رجب برسى، كه از علما ومحدثان شیعه است، خبرى را درباره ظهور امام زمان (ع)از سطیح كاهن بدین مضمون نقل نموده است:  منجم یهودى  هنگام تولد حضرت ولى عصر(ع)منجمى یهودى در قم اقامت مى كرد كه در آن سامان شهرت بسزایى داشت. احمد بن اسحاق كه از شخصیت هاى معروف قم و وكیل امام حسن عسكرى (ع)در قم بود، پیش منجم یهودى رفت وگفت: براى ما در فلان روز مولودى به دنیا آمده است، فالى او را براى ما ببین. یهودى گفت: آن چه من از محاسبه هاى خود به دست مى آورم، این است كه او یا پیامبر خواهد بود و یا وصی پیامبر. او شرق و غرب جهان را تحت حكومت و سیطره خود در خراهد آورد. من چنین در مى یابم كه احدى روى زمین نمى ماند، جز این كه در برابر او تسلیم مى شود(1) سطیح كاهن  كاهن به معناى غیبگو است و"سطیح كاهن "یكى از مشهورترین غیبگویان تاریخ است. وى از مردم یمن بوده وهمواره بر زمین افتاده بود ومیگویند 50 سال عمركرده است. (2) مرحوم علامه مجلسى دركتاب "بحارالانوار" ازكتاب مشارق الانوار تألیف حافظ رجب برسى، كه از علما ومحدثان شیعه است، خبرى را درباره ظهور امام زمان (ع)از سطیح كاهن بدین مضمون نقل نموده است: ذاجدن پادشاه براى استفسار از موضوعى كه در آَن تردید داشت به دنبال سطیح كامن فرستاد . چون سطیح آَمد خواست او را امتحان كند، لذا یك دینار دركفش خود پنهان كرد و آَن گاه به وى اجازه داد كه داخل شود. چون وارد شد، شاه گفت: اى سطیح براى تو چه پنهان كرده ام سطیح گفت: دركفش خود یك دینار پنهان كرده اى شاه پرسید: این را ازكجا دانستى؟ سطیح گفت: از یك نفر جن كه مانند برادر، همه جا با من همراه است. شاه گفت: اى سطیح از آَن چه در روزگاران پدید مى آَید مرا مطلع گردان سطیح گفت: هنگامى كه نیكان از میان بروند واشرار به جاه و مقام برسند، و مقدرات الهى را تكذیب نمایند، واموال را به سختى حمل كنند... و اختلاف كلمه پدید اَید... ستارهء دنباله دارى كه عرب را پریشان كند، طلوع نماید. در آَن هنگام، باران نبارد و رودها خشك شود و اوضاع روزگار دگرگون گردد... آن گاه مردى از اولاد صَخر (3) خروج میكند وپرچم هاى سیاه را به پرچم هاى سرخ تبدیل مى نماید و محرمات را مباح میگرداند... در آن موقع مهدى فرزند پیغمبر ظاهر مى شود و این در وقتى است كه مظلومى در مدینه وپسر عموى وى در خانه خداكشته شود .... او حق را به اهل حق برگرداند و میهمانی را در میان مردم افزون گرداند و با عدالت خوى غبار ضلالت را از میان ببرد (4) پی نوشت ها: 1.روزگار رهایی ج 1، ص 141.

2. بحارالانوار ج 51، ص 65 غیبة طوسى، ص 13 1 كشف الغمه، ج 3، ص 263 و 267

3. صَخر: نام ابوسفیان پدر معاویه است و مقصود از او سفیانى مشهور مى باشد.4.بحارالانوار ج 51 ص 162  

منبع: پایگاه مرکز جهانی اطلاع رسانی آل البیت

جمعه 13/10/1387 - 16:44
تشرف علامه حلى و كتاب عالم سنىشهید ثالث ، قاضى نوراللّه شوشترى (ره )، مى فرماید: بین اهل ایمان معروف است كه یكى از علماى اهل سنت ، كه در بعضى از فنون علمى ،استاد علامه حـلـى (ره ) اسـت كتابى در رد مذهب شیعه امامیه نوشت و در مجالس ومحافل آن را براى مردم مـى خـوانـد و آنـان را گمراه مى نمود، و از ترس آن كه مبادا كسى از علماى شیعه كتاب او را رد نماید، آن را به كسى نمى داد كه نسخه اى بردارد.عـلامه حلى همیشه به دنبال راهى بود كه كتاب را به دست آورد و رد كند.ناگزیر رابطه استاد و شاگردى را وسیله قرار داد و از عالم سنى درخواست نمود كه كتاب را به اوامانت دهد.آن شخص چون نمى خواست كه دست رد به سینه علامه حلى بزند، گفت : سوگند یاد كرده ام كه این كتاب را بیشتر از یك شب پیش كسى نگذارم .مرحوم علامه همان مدت را نیز غنیمت شمرد.كتاب را از او گرفت و به خانه برد كه در آن شب تا جـایى كه مى تواند از آن نسخه بردارد.وقتى به نوشتن مشغول شد و شب به نیمه آن رسید، خواب بر ایشان غلبه نمود.همان لحظه حضرت صاحب الامر روحى وارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء حاضر شدند و به او فرمودند: كتاب را به من واگذار و توبخواب .عـلامـه حلى خوابید.وقتى از خواب بیدار شد، نسخه كتاب از كرامت و لطف حضرت صاحب الامر (ع ) تمام شده بود.الـبته این قضیه را به صورتهاى دیگرى هم بیان كرده اند، از جمله در كتاب قصص العلماء این طور آمده است كه : عـلامـه حـلـى (ره ) كتاب را توسط یكى از شاگردان خود كه نزد آن عالم مخالف درس مى خواند براى یك شب به عنوان عاریه به دست آورد و مشغول نسخه بردارى از آن شد.همین كه نصف شب گذشت ، علامه بى اختیار به خواب رفت و قلم از دستش افتاد.وقتى صبح شد و وضع را چنین دید اندوهناك گردید، ولى وقتى كتاب راملاحظه كرد، دید تمامش نوشته و نسخه بردارى شده است و در آخـر آن نـسخه این جمله نوشته شده : كتبه م ح م د بن الحسن العسكرى صاحب الزمان (این نسخه راحجة بن الحسن العسكرى صاحب الزمان (ع ) نوشته است ).علامه فهمید كه آن حضرت تشریف آورده و نسخه را به خط مبارك خود تمام نموده اند.

منبع:

العبقری الحسان تالیف: مرحوم حاج شیخ علی اکبر نهاوندی ترجمه سید جواد معلم

جمعه 13/10/1387 - 16:42

حوادث آخرالزمان از کلام شیخ مفید

شیخ مفید در كتاب "ارشاد" می فرماید:روایاتی بما رسیده است كه متضمن ذكر علامات امام زمان و ظهور قائم است ،و مشتمل بر حوادثی است كه پیش از آمدنش واقع می شود و هم آیات و علائمی خواهد بود از جمله:خروج سفیانی، كشته شدن سید حسنی و نزاع بنی عباس بر سر سلطنت دنیوی و گرفتن قرص آفتاب در نیمه ماه رمضان و گرفتن ماه در آخر آن ماه  ،در "بیدا"زمین فرو می رود و یك فرو رفتگی در زمین مغرب و دیگری در مشرق پدید می آید .آفتاب از ظهر تا عصر از حركت می ایستد و آفتاب از سمت مغرب طلوع می كند و مردی پاك دل با هفتاد مرد صالح در بیرون كوفه به قتل می رسند.و كشته شدن مردی هاشمی در بین ركن و مقام و خراب شدن دیوار مسجد كوفه و آمدن پرچمهای سیاه از خراسان و خروج مرد یمنی و قیام مردی از اهل مغرب در مصر و تصرف شهر شامات توسط وی و فرود آمدن لشكر ترك در جزیره و رومیان در رمله و طلوع ستاره ای از شرق كه مانند ماه می درخشد، آنگاه گرفته شود و كمانی به طوریكه دو سر آن می خواهد به هم برسد و سرخی در آسمان پدید آید و در اطراف آسمان پخش گردد و آتشی دراز در مشرق نمایان می شود و سه روز یا هفت روز در هوا می ماند و عرب از قید ذلت آزاد می گردند و شهرها را تصرف نموده و از فرمان پادشاه عجم بیرون می آیند.اهل مصر حاكم خود را می كشند و شام ویران می شود سه لشكر با پرچمهای مشخص در آنجا به جان هم می افتند ،پرچمهای قیس و عرب به مصر درآیند و پرچم كند بحران می رود و لشكری از جانب مغرب می آید و در خرابه های حیره منزل می كند . پرچمهای سیاه از مشرق به طرف حیره می آیند و شكافی در نهر فرات پدید می آید و آب آن كوچه های كوفه را می گیرد.شصت نفر دروغگو كه همه مدعی پیغمبری هستند خواهند آمد و قیام دوازده نفر از نسل ابوطالب كه همه ادعای امامت دارند .بستن پلی در بغداد نزدیك محل كرخ ، و برخاستن باد سیاهی در اول روز در بغداد  و هم زلزله ای در آنجا می آید كه بسیاری از مردم را در زمین فرو می برد .و ترس بر اهل عراق و مردم بغداد مستولی می شود. و مرگهای سریع آنها را از پای در می آورد . و آفت به جان و مال و محصول آنها می افتد. و ملخ های به موقع و بی موقع می آید و غله و كشت و زرع آنها را می خورد و زراعت آنها تقلیل میابد.دو دسته از مردم عجم به جان هم افتاده ، خون بسیاری در میان آنها ریخته می شود. بردگان از فرمانبرداری آقایان خود سر باز می زنند و ارباب خود را به قتل می رسانند. و بعضی از بدعت گذاران دین از صورت آدمی بیرون می آیند و به صورت میمون و خوك می شوند و بردگان بر شهرهای بزرگ غلبه یابند و صدایی از آسمان می آید به طوریكه تمام ساكنان زمین هر كس با زبان خود آنرا می شنود. و یك صورت و سینه برای مردم در نور آفتاب آشكار می شود . و مردگانی از قبرها بیرون آمده به دنیا بر می گردند و با مردم معاشرت نموده به ملاقات یكدیگر می روند ، آنگاه این علائم با آمدن بیست و چهار باران ختم می شود.سپس زمینهای مرده زنده و سر سبز شده، بركات آن آشكار می گردد و تمام بدبختیها از پیروان حق یعنی شیعیان مهدی (عج) بر طرف می شود. در آن هنگام متوجه می شوند كه او از مكه ظهور می كند و برای یاری او به مكه می روند. جنانكه در اخبار آمده است.سپس شیخ مفید می گوید : پاره ای از این وقایع حتمی است كه باید واقع شود و پاره ای مشروط به شرایطی است.بر گرفته از كتاب "مهدی موعود"،علامه مجلسی،ترجمه علی دوانی،ص 996
جمعه 13/10/1387 - 16:40

 در عجبم که سلام آغاز هر دیداری ا ست در حالی که در نماز پایان است و شاید این بدین معناست که پایان هر نمازی آغاز دیداری دوباره است

                                                 دکتر علی شریعتی

دوشنبه 16/2/1387 - 1:36


علایم ظهور به دو دسته كلى تقسیم مى شوند  علایم حتمى و علایم غیر حتمى چنانكه فضیل بن یسار از امام باقر ع روایت كرده است كه آن حضرت فرمود:

نشانه هاى ظهور دو دسته هستند  یكى نشانه هاى حتمى و دیگرنشانه هاى غیر حتمى، خروج سفیانى از نشانه هاى حتمى است كه راهى جز آن نیست.
منظور از علایم حتمى آن است كه به هیچ قید و شرطى مشروط نیست و قبل از ظهور باید واقع شود مقصود از علایم غیر حتمى آن است كه حوادثى به طور مطلق و حتم از نشانه هاى ظهور نیست بلكه مشروط به شرطى است كه اگر آن شرط تحقق یابد مشروط نیز متحقق مى شود و اگر شرط مفقود شود مشروط نیز تحقق نمى یابد.
اما علایم غیر حتمى بسیارند كه به یك روایت از امام صادق ع اكتفا مى كنیم كه در این روایت چنان روى علایم و مفاسد انگشت گذارده شده كه گویى این پیشگویى مربوط به 13 یا 14 قرن پیش نیست بلكه مربوط به همین قرن است و امروز كه بسیارى از آنها را با چشم خود مى بینیم، قبول مى كنیم كه به راستى معجزه آساست .
امام صادق ع در این روایت به 119 نشانه و علامت از علایم ظهور اشاره مى كند ما در اینجا فقط به ذكر برخى از آن مواد 119 گانه اشاره مى نماییم.
حضرت صادق ع به یكى از یارانش فرمود:
1 ـ هرگاه دیدى كه حق بمیرد و طرفدارانش نابود شوند 
2 ـ دیدى كه ظلم وستم فراگیر شده است 
3 ـ و دیدى كه قرآن فرسوده و بدعت هایى از روى هوا و هوس در مفاهیم آن آمده است 
4 ـ و دیدى كه دین خدا(عملا) تو خالى شده و همانند ظرفى آن را واژگون سازند 
5 ـ و دیدى كه كارهاى بد آشكار شده و از آن نهى نمى شود و بدكاران بازخواست نمى شوند 
6 ـ  و دیدى كه نشانه هاى برجسته حق ویران شده است، در این وقت خود را حفظ كن و از خدا بخواه كه از خطرات گناه نجاتت بدهد.

7 ـ و دیدى كه شخص بدكار دروغ مى گوید و كسى دروغ و نسبت نارواى او را ردّ نمى كند 
8 ـ و دیدى كه بچه ها به بزرگان احترام نمى گذارند 
9 ـ و دیدى كه قطع پیوند خویشاوندى شود 
10 ـو دیدى كه بدكار را ستایش كنند و او شاد شود و سخن بدش بر او نگردد
11 ـ و دیدى كه نوجوانان پسر همان كنند كه زنان مى كنند 
12 ـ و دیدى كه زنان با زنان ازدواج كنند 
13 ـ و دیدى كه انسانها اموال خود را به غیر اطاعت خدا مصرف مى كنند و كسى مانع نمى شود 
14 ـ و دیدى كه افراد با كار و تلاش نامناسب مؤمن به خدا پناه مى برند 
15 ـ و دیدى كه مدّاحى دروغین از اشخاص زیاد مى شود 
16 ـ و دیدى كه همسایه همسایه خود را اذیت مى كند و از آن جلوگیرى نمى شود
17 ـ و دیدى كه كافر به خاطر سختى مؤمن شاد است 
18 ـ و دیدى كه شراب را آشكارا مى آشامند و براى نوشیدن آن كنار هم مى نشینند و از خداى متعال نمى ترسند 
19 ـ و دیدى كسى كه امر به معروف مى كند، خوار و ذلیل است 
20 ـ ودیدى كه آدم بدكار در آنچه خداوند دوست ندارد، نیرومند و مورد ستایش است 
21 ـ و دیدى كه اهل قرآن و دوستان آنها خوارند
22 ـ و دیدى كه مردم به شهادت و گواهى ناحق اعتماد مى كنند 
23 ـ و دیدى كه جرأت بر گناه آشكار شود و دیگر كسى براى انجام آن منتظر تاریكى شب نگردد
24 ـ و دیدى كه مؤمن نتواند نهى از منكر كند مگر در قلبش 
25 ـ و دیدى كه والیان در قضاوت رشوه بگیرند 
26 ـ و دیدى كه پستهاى مهم والیان بر اساس مزایده است نه بر اساس شایستگى 
27 ـ و دیدى كه مردم را از روى تهمت و یا سوء ظن بكشند 
28 ـ و دیدى كه شنیدن سخن حق بر مردم سنگین است ولى شنیدن باطل برایشان آسان است 
29 ـ و دیدى كه همسایه از ترس زبان به همسایه احترام مى گذارد 
30 ـ و دیدى كه حدود الهى تعطیل مى شود و طبق هوى و هوس عمل مى شود 
31 ـ و دیدى كه معاش انسان از كم فروشى به دست مى آید 
32 ـ و دیدى كه مرد به خاطر دنیایش ریاست مى كند
33 ـ و دیدى كه نماز را سبك شمارند 
34 ـ و دیدى انسان ثروت زیادى جمع كرده ولى از آغاز آن تا آخر زكاتش را نداده است 
35 ـ ودیدى كه دلهاى مردم سخت و دیدگانشان خشك و یاد خدا برایشان گران است 
36 ـ و دیدى كه بر سر كسبهاى حرام آشكارا رقابت مى كنند 
37 ـ و دیدى نماز خوان براى خود نمایى نماز مى خواند 
38 ـ و دیدى مردم در اطراف قدرتمندانند 
39 ـ و دیدى طالب حلال سرزنش و مذمت مى شود و طالب حرام ستایش و احترام مى گردد
40 ـ و دیدى در مكه و مدینه كارهایى مى كنند كه خدا دوست ندارد و كسى از آن جلوگیرى نمى كند و هیچ كس بین آنها و كارهاى بدشان مانع نمى شود
41 ـ و دیدى كه به فقیر چیزى دهند كه به او بخندند ولى در غیر خدا ترحّم است 
42 ـ و دیدى كه مردم مانند حیوانات در انظار یكدیگر عمل جنسى بجا آورند و كسى از ترس مردم از آن جلوگیرى نمى كند 
43 ـ و دیدى كه عقوق پدر و مادر رواج دارد و فرزندان هیچ احترامى براى آنها قائل نیستند بلكه نزد فرزند از همه بدترند 
44 ـ و دیدى كه پسر به پدرش نسبت دروغ بدهد و پدر و مادرش را نفرین كند و از مرگشان شاد گردد
45 ـ و دیدى كه اگر روزى بر مردى بگذرد ولى او در آن روز گناه بزرگى مانند بدكارى، كم فروشى و زشتى انجام نداده، ناراحت است 
46 ـ و دیدى كه قدرتمندان غذاى عمومى مردم را احتكار كنند 
47 ـ و دیدى كه اموال خویشان پیامبر ص (خمس) در راه باطل تقسیم مى گردد و با آن قمار بازى و شرابخورى شود 
48 ـ و دیدى كه همّ و هدف مردم شكمشان و شهوتشان است
49 ـ و دیدى كه صدقه را با وساطت دیگران و بدون رضاى خداوند و به خاطر در خواست مردم بدهند 

علایم و نشانه هاى حتمى ظهور امام زمان (عج)
علایم و نشانه هاى حتمى، آن است كه به هیچ قید و شرطى مقیّد و مشروط نیست و قبل از ظهور باید واقع شود با استفاده از روایات معصومینع علایم حتمى الوقوع عبارتند از:
1ـ امام صادق ع فرمود:
پیش از ظهور قائم (عج) پنج نشانه حتمى است: خروج یمانى و سُفیانى، صیحه آسمانى، قتل نفس زكیّه، و فرو رفتن در بیابان.
2 ـ و نیز در جاى دیگر امام صادق ع فرموده است:
وقوع ندا از امور حتمى است و سفیانى از امور حتمى است و یمانى از امور حتمى است و كشته شدن نفس زكیه از امور حتمى است و كف دستى كه از افق آسمان بیرون مى آید، از امور حتمیه است.
 
و اضافه فرمود:
و نیز وحشتى در ماه رمضان است كه خفته را بیدار مى كند و شخص بیدار را به وحشت انداخته و دوشیزگان پرده نشین را از پشت پرده بیرون آورد.
3 ـ حضرت على ع از رسول خدا ص روایت نموده كه فرمود: ده چیز است كه پیش از ظهور به وقوع خواهد پیوست.
1ـ سفیانى 
2 ـ دجّال 
3 ـ دخان 
4ـ دابّه 
5 ـ خروج قائم 
6 ـ طلوع خورشید ازمغرب 
7 ـ نزول عیسى 
8 ـ خسوف در مشرق 
9 ـ خسوف در جزیرة العرب 
10 ـ آتشى كه از مركز عدن شعله مى كشد و مردم را به سوى بیابان محشر هدایت مى كند.

يکشنبه 5/12/1386 - 16:34