تعداد مطالب : 1610
تعداد نظرات : 122
زمان آخرین مطلب : 2691روز قبل
چو زن راه بازار گیرد بزن 
و گرنه تو در خانه بنشین چو زن 
ز بیگانگان چشم زن دور باد 
چو بیرون شد از خانه در گور باد 

جمعه 19/4/1388 - 21:1
دل بدریاى غم و ورطه خون غوطه ور است 
ناخدا غایب و كشتى امان در خطر است 
تن ما تابع روح است به بیدارى دل 
خفته اى اى عجبا مركب ما در گذر است 
با سر آمد بزمین عاقبت آن خفته سوار 
كز خطرهاى گذرگاه جهان بى خبر است 
مى رود عمر تو در خواب و اجل در پیش است 
با چه سرعت بنگر چرخ زمان در گذر است 
تا بود فرصت و حالى و مجالى دارى 
كار نیكى بنماگر چه بسى مختصر است 
كین بود حاصل عمر تو در این دار فنا 
ورنه این آمدن و رفتن تو بى ثمر است 

جمعه 19/4/1388 - 21:1
عمر نیكو گهرى بود كه از دست دادم 
كند اى با خبران بى خبرى بنیادم 
عنكبوتى است فلك در پى صید مگسان 
مگسى بودم و در دام فلك افتادم 
شاد از دانش و بینش دل صاحب نظران 
به امیدى منه دل بر مست خراب آبادم 
دشمنى نیست خطرناكتر از نفس و عجب 
كه من از شادى این دشمن دون دلشادم 
در كمند هوس و بند هوا گشته اسیر 
مگر انگشت یدالله كند آزادم 

جمعه 19/4/1388 - 21:0
ببین چون گرفتند از ما كنار 
رفیقان و پیران و یاران یار 
برفتند و رفت از جهان نامشان 
نیارد كسى یاد از ایامشان 
شب و روز بى ما باید بسى 
كه از روز ما یاد نارد كسى 
بسى دوستان بر زمین پا نهند 
كه بى باك پا بر سر ما نهند 
بیاید بسى در جهان سوگ و سور 
كه ما خفته باشیم در خاك گور 
دریغا كه تا چشم بر هم زنى 
در این عالم از مما نبینى تنى ( 

جمعه 19/4/1388 - 20:59
بیا جانا برادر عارفانه 
نگاهى كن بر اوضاع زمانه 
كه تاگیرى زاحوال جهان پند 
شوى دمساز یزدان خردمند 
چه بسیار از خداوندان نعمت 
شهنشاهان صاحب قدر و صولت 
بدنیا مال دنیا را نهادند 
تو گوئى هرگز از مادر نزادند 
دو صد قرن است كه ذوالقرنین سالار 
بزندان لحد باشد گرفتار 
ز دارائیش داراى جهان دار 
خبر دارى كه چون شد آخر كار 
بناگه چون غبارى بر هوا رفت 
تنش بر خاك و بر گور فنا رفت 
فرو رفته به قعر گور بهرام 
به عبرت بین چه شد او را سرانجام 
گرفتار اجل چنگیز مغرور 
تن تیمور شه شد طعمه مور 
هنوز از فاختر فریاد كوكو 
بیاید از سرم بام هلاكو 
نشانى نیست از ملك ملگكشاه 
نه آن كاخش بجا ماند و نه آن جاه 
چه شد تخت شهنشاهى قیصر 
كجا شد تاج خاقان مظفر 
بدنیا مال دنیا را نهادند 
تو گوئى هرگز از امدر نزادند 

جمعه 19/4/1388 - 20:59
خبر دارى اى استخوان قفس 
كه جان تو مرغى است نامش نفس 
چو مرغ از قفس رفت و بگسست فید 
دگر ره نگردد به سعى تو صید 
نگهدار فرصت كه عالم دمى است 
دمى پیش دانا به از عالمى است 
سكندر كه بر عالمى حكم داشت 
در آندم كه مى رفت عالم گذاشت 
میسر نبودش كز او عالمى 
ستانند و مهلتش دهندش دمى 
برفتند و هر كس در او آنچه كشت 
نماند بجز نام نیكو و زشت 

جمعه 19/4/1388 - 20:59
ایها الناس جهان جاى نت آسائى نیست 
مرد دانا به جهان داشنت ارزانى نیست 
خفتگان را چه خبر زمزمه مرغ سحر 
حیوان را خبر از عالم حیوانى نیست 
داروى تربیت از پیر طریقت بستان 
كادمى را بتر از علت نادانى نیست 
روى اگر چند پرى چهره و زیبا باشد 
نتوان دید در آینه كه نورانى نیست 
شب مردان خدا روز جهان افروز است 
روشنان را به حقیقت شب ظلمانى نیست 
پنجه دیو به بازوى ریاضت بشكن 
كین به سر پنچگى ظاهر جسمانى نیست 
طاعت آن نیست كه بر خاك نهى پیشانى 
صدق پیش آر كه اخلاص به پیشانى نیست 
حذر از پیروى نفس كه در راعه خدا 
مردم افكن تر از این غول بیابانى نیست 
عالم وعابد و صوفى همه طفلان رهند 
مرد اگر هست بجز عالم ربانى نیست 
با تو ترسم نكند شاهد روحانى روى 
كالتماس تو بجز راحت نفسانى نیست 
خانه پر گندم و یك جو نفرستاده بگور 
برگ مرگت چو غم برگ زمستانى نیست 
ببرى مال مسلمان و چو مالت ببرند 
بانك و فریاد بر آرى كه مسلمان نیست 
آخرى نیست تمناى سر و سامان را 
سر و سامان به از این بى سر و سامانى نیست 
آنكس از دزد بترسد كه متاعى دارد 
عارفان جمع نكردند و پریشانى نیست  
وانكه را خیمه به صحراى فراغت زده اند 
گر جهان زلزله گیرد غم ویرانى نیست 
یك نصیحت ز سر صدق جهانى ارزد 
نشنوى ار سخنم فایده دو جهانى نیست 
حاصل عمر تلف كرده و ایام به لغو 
گذرانیده به جز حیف و پشیمانى نیست 
سعدیا گر چه سخندان و نصایح گوئى 
به عمل كار برآید به سخندانى نیست 
تا به خرمن برسد كشت امیدى كه تراست 
چاره كار بجز دیده بارانى نیست 
گر گدائى كنى از درگه او كن بارى 
كه گدایان درش را سر سلطانى نیست 
یا رب از نیست بهست آمده صنع توئیم 
و آنچه هست از نظر علم تو پنهانى نیست 
گر برآنى و گرم بنده مخلص خوانى 
روى نومیدى از حضرت سلطانى نیست 
ناامید از در لطف تو كجا شاید رفت 
تو ببخشاى كه درگاه ترا ثانى نیست 
دست حیرت گزى ار یكدرمت فوت شود 
هیچ از عمر تلف كرده پشیمانى نیست  

جمعه 19/4/1388 - 20:58
شرف نفس بجودست و كرامت به سجود 
هر كه این هر دو ندارد عدمش به زوجود 
اى كه در نعمت و نازى بجهان غره مباش 
كه محالست در این مرحله امكان خلود 
اى كه در شدت فقرى و پریشانى حال 
صبر كن كین دو سه روزى بسر آید معدود 
خاك راهى كه بر او مى گذرى ساكن باش 
كه عیونست و جفونست و حدودست و قدود 
این همان چشمه خورشید جهان افروز است 
كه همى تافت بر آرامگه عاد و ثمود 
خاك مصر طرب انگیز نبینى كه همان 
خاك مصرست ولى بر سر فرعون و جنود 
دنیا آن قدر ندارد كه بر او رشك برند 
اى برادر كه نه محسود بماند نه حسود 
قیمت خود به مناهى و ملاهى مشكن 
گرت ایمان درست است بروز موعود 
دست حاجت كه برى پیش خداوندى بر 
كه كریمست و رحیمست و غفورست و ودود 
كرمش نامتناهى نعمش بى پایان 
هیچ خواهنده از این در نرود بى مقصود 
پند سعدى كه كلید در گنج سعد است 
نتواند كه بجاى آورد الا مسعود 

جمعه 19/4/1388 - 20:57
اندر این خشت خراب بى طپش 
واى جغدى هم نمى آید بگوش 
مردمانش بس سلیمند و شریف 
چشمه سارش همچو رودى در خروش 
چون نسیم صبحگاهان مى وزد 
نخلهایش مى شوند پر جنب و جوش 
در سحرگاهان از آن جاى حزین 
واى بلبلها رسد تا بیخ گوش 
روز و شبها بس بود مورو پشه 
متصل انسان بود پر جنب و جوش 
نیست راحت بهر كس در این مكان 
زان مگسها و پشه هاى چموش 
یاران زبس كه كثیف است هواى خشت 
مور و پشه بسى پر است در فضاى خشت 
در این دیار دور نباشد بجز پشه 
ما را بگشت پشه انیس وفاى خشت 
ماه مبارك رمضان من شدم روان 
از آن دیار و میهن خود در لقاى خشت 
كردم بذهن خود چو مجسم نخیل آن 
كردم مسافرت زبهر صفاى خشت 
دیوانه شدم بنده در این خشت دیوانه 
پشه هاى سیخكى ما را كرده دیوانه 
بسكه خاراندم تنم خون شد از آن روانه 
سوختم زگرماى آن همچو شمع و پروانه 

جمعه 19/4/1388 - 20:56
دوستى كم كن تو با اشخاص دون 
تا كه پاى از منجلاب آرى برون 
روتو غزلت بهر خود گیراى جوان 
تا كه سالم ماندت جسم و روان 
وه چه آلام و ستمها دیده ام 
وه چه آزار و محنها دیده ام 
گر رفیقى با توگردد مهربان 
زان حذر كن تا كه برنارى زیان 
روصدیقى بهر خود پیدا بكن 
تا كشاند مر تو را اندر جنان 
احمدى در عمر خود یارى ندید 
از كسى هرگز وفادارى ندید 
اى كه باشى دائما در مدرسه 
روز و شب اندر خیال و وسوسه 
سعى كن بهر عمل نى علم خشگ 
تا كنى تحصیل از آهوى مشگ 

جمعه 19/4/1388 - 20:56