تعداد مطالب : 1610
تعداد نظرات : 122
زمان آخرین مطلب : 2691روز قبل
جنگهاى پیامبر اسلام (ص ) بر دو نوع بوده است :
اول : جنگهائى كه پیامبر شخصا در آن حضور و مستقیما شركت داشته اند كه آن را غزوه گویند كه سیره نویسان و تاریخ نگاران مجموع غزوات پیامبر را كه خود ایشان در آن حضور داشته اند بیست و شش ‍ غزوه مى دانند كه به این ترتیب است .
1- ابواء 2- بواط 3- عشیره 4- بدرالاولى 5- بدرالكبرى 6- بنى سلیم 7- سویق 8- ذى امر 9- احد 10- نجران 11- اسد 12- بنى نضیر 13- ذات الرقاع 14- جنگ اخیر بدر 15- دومة الجندال 16- خندق 17- بنى قریظه 18- بنى لحیان 19- بنى قرد 20- بنى مصطلق 21- حدیبیه 22- خیبر 23- فتح مكه 24- حنین 25- جنگ طائف 26- تبوك .
پیامبر در نه غزوه خودش وارد جنگ و كارزار شد جنگ بدر در روز جمعه 17 رمضان سال دوم هجرت واقع شد و غزوه احد در ماه شوال سال سوم هجرى واقع شد.
جنگ خندق و بنى قریظه در شوال سال چهار هجرى و جنگ بنى مصطلق و بنى لحیان شعبان سال پنج هجرى و جنگ خیبر سال شش ‍ هجرى و فتح مكه رمضان سال هشت هجرى و جنگ حنین و طائف در شوال سال هشت هجرى واقع شد.(148) 
دوم : جنگهائى كه پیامبر خود مستقیما در آن شركت نداشتند بلكه عده اى از مسلمانان را به جنگ با كفار مى فرستاد كه این نوع جنگها را سریه مى نامند.
سریه هائى كه پیامبر خود در آن شركت نداشته است را مورخین سى و شش جنگ نقل كرده اند.
غزوه ابواء اولین غزوه اى و جنگى است كه در اسلام واقع شده است كه به آن غزوه ودان نیز مى گویند كه ودان كوهى است بین مكه و مدینه است ، فاصله بین كوه ودان و منطقه ابواء شش میل است كه پیامبر در فاصله میان این دو منطقه با سپاه كفار قریش روبرو شد و سعد بن عباده را به جاى خود در مدینه گذاشت و پرچم پیامبر در این جنگ سفید رنگ بود و حضرت حمزه رضى الله عنه این پرچم را به دست داشت این جنگ بدون هیچگونه خونریزى و كید و مكرى و فقط با یك قرار داد پایان یافت و پیروزى نصیب مسلمانان شد.(149) 

جمعه 19/4/1388 - 21:12
چند سال قبل یكى از اساتید دانشگاه آلمان ، در حضور سرپرست جمعیت اسلامى هامبورگ به شرف اسلام فائز گشت ، پس از مدتى تازه مسلمان بر اثر عارضه اى در یكى از بیمارستانها بسترى گردید.
سرپرست جمعیت اسلامى ، پس از حضور در بیمارستان ، جویاى حال او شد، اما بر خلاف انتظار با چهره افسرده و غمگین پرفسور مواجه گردید و علت افسردگى و ناراحتى را از ایشان سئوال نمود.
پروفسور كه تا آن لحظه سخن نمى گفت و سرگرم افكار ملالت بار خویش بود لب به سخن گشود و ماجراى شگفت انگیز و تاءسف آور خود را اینگونه توضیح داد:
امروز زن و فرزندم به ملاقات من آمدند از بخش مربوط بیمارستان به اطلاع آنها رسید كه من مبتلا به سرطان شده ام ، هنگام خروج از بیمارستان آنها مرا مخاطب ساخته و گفتند: طبق اطلاعى كه هم اكنون به مادادند، شما در اثر ابتلاى به سرطان در آستانه مرگ قرار گرفته و از عمرتان بیش از چند روز دیگر باقى نیست ، ما براى آخرین بار با شما خداحافظى مى كنیم و از عیادت مجدد شما معذرت مى خواهیم . سپس پروفسور بیمار ادامه داد كه : هرگز این ناراحتى و عذاب روحى من براى آن نیست كه درهاى امید به روى من بسته شده و از ادامه حیات ماءیوس گشته ام ، بلكه این رفتار دور از انصاف و غیر انسانى كه از زن و فرزند خود مشاهده نمودم مرا سخت تحت فشار و ناراحتى قرار داده است . سرپرست جمعیت اسلامى در حالیكه تحت تاءثیر حالت تاءسف بار او قرار گرفته بود، اظهار داشت :
چون در اسلام براى عیادت بیمار بسیار تاءكید شده من هرگاه فرصتى یافتم به ملاقات شما خواهم آمد و وظیفه دینى خود را انجام خواهم داد، از این بیان بر قیافه دردناكش شعف و خوشحالى زیادى پرتو افكند (و مسلمان شد).
وضع بیمار بتدریج رو به وخامت مى رفت ، و پس از چند روزى زندگى را بدرود گفت .
براى انجام مراسم دینى و دفن ، عده اى از مسلمانان به بیمارستان آمده و جنازه آن تازه مسلمان را به قبرستان حمل نمودند، اما قضیه به همین جا خاتمه نیافت مقارن دفن پروفسور ناگهان جوانى كه آثار عصبانیت از چهره اش نمایان بود با عجله از راه رسید و پرسید: جنازه پروفسور كجاست ؟
در جوابش گفتند: مگر تو با او نسبتى دارى ؟
او گفت : آرى او پدر من است و آمده ام جنازه اش را براى تشریح تحویل بیمارستان بدهم ، زیرا چند روز قبل از فوت ، جنازه پدرم را به مبلغ سى مارك (شصت تومان ) به بیمارستان فروخته ام .
اگر چه براى این موضوع اصرار و پافشارى زیادى كرد، ولى چون با مخالفت و عدم رضایت حضار روبرو گردید، ناچار از تعقیب قضیه منصرف شد.
بعد كه از شغل وى سئوال شد،
جوان گفت : صبحها در یكى از كارخانجات مشغول كار هستم و عصرها آرایشگرى سگ مى كنم .
این حادثه كه یك واقعیت تلخى است ، مى رساند كه تا چه حد مهر و عواطف انسانى در جامعه متمدن روبه نابودى گذارده است 
جمعه 19/4/1388 - 21:12
دریغا عمر چون باد بهارى 
وزد در صبحدم بر سبزه زارى 
دریغا زندگى خواب و خیالست 
بدنیا عمر جاویدان محالست 
همانا زندگى چون موج دریاست 
كه دورانش پر از آشوب و غوغاست 
چو بر ساحل رسد مفقود گردد 
همه غوغاى آن نابود گردد 
جوانى بگذرد چون باد صرصر 
بدنبالش رود هر چیز دیگر 
بهار عمر را باشد خزانى 
نبیند این خزان دیگر جوانى 
خوشا آنكس كه دائم شاد باشد 
زغمهاى جهان آزاد باشد 
نهد مرهم بزخم دردمندى 
كند خوشنود قلب مستمندى  

جمعه 19/4/1388 - 21:10
ضعف اعصاب بمردان ننگ است 
خاصه مردى كه بزن هم سنگ است 
آن كسانى كه بضعفند دچار 
باید این نسخه به بندند بكار 
هر كه كار آورد این دستورااست 
یابد از سستى اعصاب نجات 
هفته اى سوپ قلم شام و نهار 
گاه ماهى و گهى گوشت شكار 
نان خشخاشى و ته چین بره 
زعفران و دل شاهى و تره 
زنجبیل و عسل و میخك و هل 
با كمى تخم هویج و فلفل 
كار هرجور چه در روز و چه شب 
بیشتر از دو سه ساعت مطلب 
ترشى از هر رقمى نیست مفید 
چند روزى بجز اینها نخورید 
اگر این پند زمن گوش كنى 
ضعف اعصاب فراموش كنى 

جمعه 19/4/1388 - 21:10
او دست كودك خود را گرفته و مى رود، ناگهان موتور سوارى با برخورد به كودكش او را به زمین مى زند او كودك خود را در حالى كه زخم سطحى برداشته بود بلند مى كند و سوار بر همان موتور سیكلت مى شود و در حالیكه بر ترك موتور نشسته و بچه را در بغل گرفته ، در این هنگام یك فكر شیطانى به مغزش خطور مى كند، كه حلق بچه را فشار دهد و بچه را خفه كند و كشته شدن بچه را به گردن موتور سوار بیندازد و یك پول زیادى به عنوان پول خون از او بگیرد و شروع به این فكر شیطانى مى كند و بچه را مظلومانه خفه مى كند به این امید كه پول خون او را بگیرد ولى پس از شكایت ، بچه را پیش دكتر قانونى مى برند و دكتر قانونى تشخیص مى دهد كه بچه بر اثر خفگى مرده است و معلوم مى شود كه كار خود پدر بوده است پدر در حسرت پول در حالیكه عذر مى آورد كه من عیالمند هستم و بچه دارم و هیچ آهى در بساط ندارم مى ماند و با گناهى بزرگ در حسرت پول ، غم كشتن بچه ، و عذاب وجدان ، دنیا و آخرت خود را خراب مى كند. (145) 
فقر و ندارى هنگامى قابل تحمل است كه با صبر و شكیبائى همراه باشد و صبر واقعى یكى از ستونهاى ایمان است چنانكه در روایت است (( الفقر فخرى و به افتخر. )) یعنى فقر فخر من است و من به آن افتخار مى كنم در حالیكه همان حضرت مى فرماید: (( كاد الفقران یكون كفرا. )) چه بسا كه فقر و تنگ دستى انسان را به كفر بكشاند.
بعضى مردم مال دوست پول را نعوذ بالله خداى خود مى دانند و شاعر مى گوید:
اى زر تو؛ نه اى خدا ولیكن به خدا 
ستار عیوب و قاضى حاجاتى 
مولف گوید: بد نیست در این مورد به ترجمه بعضى از آیات سوره قلم اشاره كنم راجع به كیفر كسانى كه به فقیران و درویشان و محتاجان كمك نكردند: سوره قلم آیه 16 به بعد:
(( ((انا بلونا هم كما بلونا اصحاب الجنة اذا قسموا لیصر منها مصبحین و لا یستثنون ، فطاف علیها طائف من ربك و هم ناوئمون ، فاصبحت كالصریم فتنادوا مصبحین ، ان اغدوا على حرثكم ان كنتم صارمین ، فانطلقوا و هم یتخافتون ، ان لا یدخلنها الیوم علیكم مسكین ، و غدوا على حرد قادرین ، فلما راوها قالوا انا لضالون ، بل نحن محرومون ، قال اوسطهم الم اقل لكم لو لا تسبحون ، قالوا سبحان ربنا انا كنا ظالمین ، فاقبل بعضهم على بعض یتلاومون ، قالوا یا ویلنا انا كنا طاغین ، عسى ربنا ان یبدالنا خیرا منها انا الى ربنا راغبون كذلك العذاب الاخرة اكبر لو كانوا یعلمون .))
ترجمه : ما كافران را به قحطى و سختى مبتلا كنیم چنان كه اهل آن بستان و باغ را (كه مال مرد صالح با سخاوتى بود اولاد ناخلفش جز یك نفر) قسم خوردند كه صبحگاه میوه اش را بچینند (تا فقیران آگاه نشوند) و این فرزندان هیچ انشاء اللهى نگفتند و به خواست خدا معتقد نبودند، بدین سبب (همان شب ) هنوز بخواب بودند كه از جانب خدا آتش و عذابى نازل شد، و با مدادان نخل هاى آن بستان همه چون خاكسترى سیاه گردید، صبحگاه یكدیگر را صدا كردند، كه بر خیزید اگر میوه باغ را مى خواهید بچینید به نخلستان رویم آنها سوى باغ روان شده و آهسته سخن مى گفتند، كه امروز مواضب باشید فقیرى وارد نشود، و صبحدم با شوق و عزم و توانائى به باغ رفتند، چون باغ را به آن حال دیدند (از فرط غم ) با خود گفتند (باغ ما این نیست ) ما حتما راه را گم كرده ایم ، یا بلكه باغ همان است و ما (به قهر خدا) از میوه اش محروم شده ایم ؟ یك نفر از بهترین آن اولاد و عادلترینشان به آنها گفت : من به شما نگفتم چرا شكر نعمت و تسبیح و ستایش خدا را بجا نیاورید؟ (و به فقیران به شكرانه نعمت احسان نكردید؟) آنان همه گفتند خداى ما (از ظلم ) منزه است ، آرى ما خود در حق خویش ستم كردیم (كه ترك احسان نمودیم ) و رو یكدیگر كرده به ملامت و مذمت و نكوهش هم پرداختند، و با توبه و انابه گفتند اى واى بر ما كه سخت سركش گمراه بودیم ، (اینك به درگاه خدا توبه مى كنیم و) امیدواریم كه پروردگار ما، بجاى آن باغ بهترى از لطف خود به ما عطا كند، كه از این پس ما همیشه به خداى خود معتقد و مشتاقیم اینگونه است غذاب (دنیا) و البته عذاب آخرت بسیار سخت تر است اگر مردم بدانند.
خدایا از تو مى خواهیم كه خوف خودت را به دل ما بیندازى كه ما واجبات و خمس و زكات خود را ادا كنیم و هر چه داریم به فقراء و مستمندان هم انفاق كنیم آمین یا رب العالمین

جمعه 19/4/1388 - 21:10
امروز روز چهارشنبه مورخ 20/4/1378 مطابق 28 ربیع الثانى 1420 است كه منجمان از چند ماه قبل خبر داده بودند كه در یك چنین روزى كسوف (خورشید گرفتگى ) واقع مى شود ما مرتب در انتظار چنین روزى بودیم همه جا سخن از خورشید گرفتگى است ، یكى مى گفت من سى و سهخ سال یا سى و پنج سال قبل بود بچه بودم یادم هست كه خورشید گرفت دیگرى مى گفت همین دو سه سال قبل بود كه در بیرجند بودم و دیدم كه مقدارى از خورشید گرفت .
ولى امروز من در شهرستان نجف آباد هستم ، از ماهها پیش گفته شده كه در این شهر تمام قرص خورشید مى گیرد نه تنها در اینجا بلكه در اصفهان داران ، همدان ، بردسیر و كرمان و...
خلاصه این آخرین پدیده قرن بیستم است كه در این روز اتفاق مى افتد و تقریباساعت 5/4 بود كه خورشید به طور كامل پنهان شد و روز مانند شب تاریك شد و همه مردم هیجان زده به خیابانها ریخته بودند و بعضى در دانشگاه نجف آباد رفته كه با وسائل روز خورشید را رصد كنند و با وسیله مجهز آن را مشاهده نمایند.
و بعضى افراد براى خواندن نماز آیات به جماعت به مسجد رفته بودند در این حال بود كه پرندگان و وحوش و حیوانات دیگر با هیجانات عمیق به سر و صدا و آواز خوانى پرداخته و به ذكر خدامشغول شدند و من تنهاى تنها در منزل مانده بودم و این پدیده عظیم را مشاهده مى نمودم .
چون در روحیه ام اثر عجیبى گذاشته كه بى اختیار به گریه افتادم و زبانم به ذكر (( (العظمة لله الواحد القهار))) افتاده و پیوسته این آیه كه از علامات قیامت است در ذهنم نقش بسته كه : (( فاذا برق البصر، و خسف القمر و جمع الشمس و القمر و یقول الانسان یومئذ این المفر. و یااذا الشمس كورت و یا ان فى اختلاف الیل و النهار و الفلك ... لایات لاولى الالباب و یا الذین یذكرون الله قیاما و قعودا و على جنوبهم و یتفكرون فى خلق السموات و الارض ربنا ما خلقت هذا باطلا فقنا عذاب النار).))
و خلاصه در آن تاریكى روز تابستان نماز آیات را در حالیكه اشك بى اختیار از چشم جارى مى شد خواندم و گفتم واقعا چگونه این آیات و نشانه هاى الهى را مشاهده مى كنیم و هنوز به گناه و مال اندوزى و ریاست طلبى و غیبت و تهمت و... مشغولیم . سبحانك فقنا عذاب النار و باید توجه داشته باشیم كه اوست كه واقعا هر كارى كه بخواهد بكند مى كند:
اگر نازى كند درهم فرو ریزند قالبها.
در حسرت پلو
دختر بشقاب نیم خورده غذا را رها مى كند، عقب مى نشیند و مى گوید: مامان پس كى پلو درست مى كنى ؟ مادر مى گوید: هر وقت نمره بیست بگیرى .
از طرف دیگر هنگام ظهر است و دختر از مدرسه برگشته است ، خندان ، كیفش را باز مى كند و دفتر دیكته اش را نشان مى دهد و مى گوید: مامان ببین ؛ نمره بیست آوردم زن دفتر رامى گیرد نگاه مى كند و مى گوید: آفرین دخترم و او را مى بوسد.
دختر با بى میلى شروع به غذا خوردن مى كند، مادر زیر چشمى نگاهى به او مى كند و خیلى دلش مى خواهد براى دخترش پلو بپزد.
روز بعد دختر با كیف به در مى كوبد زن در را باز مى كند و مى بیند دفتر ریاضى توى دستهاى دختر است .
بیا یك بیست دیگه ، زن دخترش را بغل مى كند - مامان باز هم بیست ، پس چرا برایم پلو نمى پزى ؟ صدایش پر از خواهش است .
زن بلند مى شود چادر سرش مى كند و به در خانه همسایه مى رود و با ظرف كوچكى برنج بر مى گردد، و مى گوید همین الان برایت پلو درست مى كنم مشقهایت را بنوس .
سفره پهن است و دختر خوشحال كه مامان به قولش وفا كرده است .
مرد از راه مى رسد چشمش به ظرف پلو مى افتد، مى پرسد ما كه برنج نداشتیم از كجا؟
زن ماجرا را براى شوهر تعریف مى كند سگرمه هاى مرد درهم مى رود و دندانهایش به هم مى خورد یكباره از جا بلند مى شود و سیلى به گونه دختر مى زند.
زن مى گوید: چرا بچه ام را زدى ؟ مرد دهانش كف كرده انگار نمى شنود و بچه را بلند مى كند در حالیكه دختر بچه توى دستهاى پدر دست و پا مى زند پدر فریاد مى زند آبروى مرا بردى آخر به تو مى گویند بچه ؟ها؟ها؟ بگو؟
بگو؟ دختر جیغ و فریاد مى زند و گریه مى كند و التماس مى كند.
پدر با عصبانیت بچه را پرت مى كند و به زمین مى كوبد سر بچه به كمد آینه مى خورد مادر مى دود سر دختر را مى گیرد و دختر را از زمین بلند مى كند خون از گوشه دهان بچه بیرون مى زند مادر جیغ مى كشد و گریه دختر مظلوم براى همیشه خاموش مى شود.
(واى به حال زر اندوزان دنیا یكى از سیرى نمى تواند بخورد دیگرى از گرسنگى ناله مى زند و جان مى دهد این بوده سیره دنیا و خواهد بود مگر ما تصمیم بگیریم انسان شویم به امید آن روز كه به فرهنگ واقعى اسلام عمل نمائیم )(
جمعه 19/4/1388 - 21:9
در مردن من ناله و فریاد كنید 
هم روح مرا به فاتحه یاد كنید 
افسوس كه گل رخان كفن پوش شدند 
رفتند و به زیر خاك خاموش شدند 
گرگ اجل یكا یك از اینم گله مى برد 
وین گله رانگر چه خوش آسوده مى چرخد 
عمر بگذشت به بیهودگى و بوالهوسى 
اى پسر فكر كفن كن كه به پیرى برسى 
از مملكت وجود مى باید دفت 
دیر آمدیم و زود مى باید رفت 
زین بحر هر آنكه سر برون زد چو حباب 
تا چشم ز هم گشود مى باید رفت 
جوانى رفت و پیرى شد نصیبم 
فرازى رفت و اكنون در نشیبم 
طلب كردم طبیب درد پیرى 
اجل گفتا كه م بهتر طبیبم  

جمعه 19/4/1388 - 21:9
چه خوش باغى است باغ زندگانى 
گر ایمن بودى از باد خزانى 

جمعه 19/4/1388 - 21:7
چو دوران عمر از چهل در گذشت 
مزن دست و پا آبت از سر گذشت 
تفرح كنان بر هوى و هوس 
گذشتیم بر خاك بسیار كس 
كسانى كه از ما بغیب اندرند 
بیایند و بر خاك ما بگذرند 
دریغا كه فصل جوانى برفت 
به لهو و لعب زندگانى برفت 
دریغا كه مشغول باطل شدیم 
ز حق دور ماندیم و غافل شدیم 
دریغا كه بگذشت عمر عزیز 
بخواهد گذشت این دمى چند نیز 
جوانا ره طاعت امروز گیر 
كه فردا نیاید جوانى ز پیر 
من آنروز را قدر نشناختم 
بدانستم امروز كه باخستم 
به غفلت بدادم زدست آب پاك 
چه چاره كنون جز تیمم به خاك 
دریغا كه بى ما بسى روزگار 
بروید كل و بشكفد نو بهار 
بسى تیر و دیماه و اردیبهشت 
بیاید كه ما خاك باشیم و خشت 
پس از ما دهد گل بسى بوستان 
نشینند بر گرد هم دوستان 
بسى دوستان بر زمین پا نهند 
كه بى باك پا بر سر ما نهند 
كسانى كه ما بغیب اندرند بیایند 
بیایند و بر خاك ما بگذرند 

جمعه 19/4/1388 - 21:7
خرما نتوان خورد از این خار كه كشتیم 
دیبا نتوان بافت از پشم كه رشتیم 
بر لوح معاصى خط عذرى نكشیدیم 
پهلوى كبائر حسناتى ننوشتیم 
ما كشته نفسیم و بسى آه كه آید 
از ما به قیامت كه چرا نفس نكشتیم 
افسوس بر این عمر گرانمایه كه بگذشت 
ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم 
دنیا كه در او مرد خدا گل نسرشتست 
نامرد كه ماییم چرا دل بسرشتیم 
ایشان چو ملخ در پس زانوى ریاضت 
ما مور میان بسته دوان بر در و دشتیم 
پیرى و جوانى پى هم چو شب و روزند 
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم 
واماندگى اندر پس دیوار طبیعت 
حیف است و دریغا كه در صلح نهشتیم 
چون مرغ در این كنگره تا كى نتوان خواند 
یك روز نگه كن كه در این كنگره خشتیم 
ما را عجب از پشت و پناهت بود آن روز 
كه امروز كسى را نه پناهیم و نه پشتیم 
گر خواجه شفاعت نكند روز قیامت 
شاید كه ر مشاطه نرنجیم كه زشتیم 
باشد كه عنایت برسد ورنه مپندار 
با این عمل دوزخیان اهل بهشتیم 
سعدى مگر از خرمن اقبال بزرگان 
یك خوشه ببخشند كه ما تخم نكشتیم 
هر دل كه هواى عالم راز كند 
باید گره علاقه را باز كند 
دام است تعلقات دنیاى دنى 
در دام چگونه مرغ پرواز كند 

جمعه 19/4/1388 - 21:7