تعداد مطالب : 663
تعداد نظرات : 400
زمان آخرین مطلب : 1897روز قبل
امید
چهار شمع به آهستگی می‌سوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش می‌رسید.شمع اول گفت: من صلح و آرامش هستم، هیچ كسی نمی‌تواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم كه به زودی می‌میرم....... سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به كلی خاموش شد شمع دوم گفت: من ایمان و اعتقاد هستم، ولی برای بیشتر آدمها دیگر چیز ضروری در زندگی نیستم پس دلیلی وجود ندارد كه دیگر روشن بمانم......... سپس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت: من عشق هستم ولی توانایی آن را ندارم كه دیگر روشن بمانم، انسانها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده‌اند و اهمیت مرا درك نمی‌كنند، آنها حتی فراموش كرده‌اند كه به نزدیكترین كسان خود عشق بورزند .............. طولی نكشید كه عشق نیز خاموش شد.

ناگهان كودكی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را دید، گفت: چرا شما خاموش شده‌اید، همه انتظار دارند كه شما تا آخرین لحظه روشن بمانید ......... سپس شروع به گریستن كرد........... پــــــــس...شمع چهارم گفت: نگران نباش تا زمانیكه من وجود دارم ما می‌توانیم بقیه شمع‌ها را دوباره روشن كنیم، مـن امـــید هستم.

با چشمانی كه از اشك و شوق می‌درخشید ..... كودك شمع امید را برداشت و بقیه شمع‌ها را روشن كرد.

نور امید هرگز نباید از زندگی شما محو شود .
سه شنبه 10/12/1389 - 23:43
دوستی را باید از کویر آموخت ، که به عشق خورشید ، از دریا بودن گذشت .
سه شنبه 10/12/1389 - 23:42
«برای همه‌کس خوشبختی یک معنی بیشتر ندارد! رسیدن به آرزوی موهوم.»
سه شنبه 10/12/1389 - 23:37
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست. لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی.پرهایش را بزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند
سه شنبه 10/12/1389 - 23:36
سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر که بتوانی چراغی به آن نصب کنی.
سه شنبه 10/12/1389 - 23:35
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشگل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.
سه شنبه 10/12/1389 - 23:35
از حضرت عیسی(ع) پرسیدند که سخت ترین چیز در هستی چیست؟ گفت: خشم خدا. گفتند: از این خشم چگونه امان یابیم. گفت: ترک خشم خویش کنید تا ایمن از خشم خدا شوید.
سه شنبه 10/12/1389 - 23:34
جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست.
سه شنبه 10/12/1389 - 23:34
می خواستم زندگی كنم ، راهم را بستند ستایش كردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !
سه شنبه 10/12/1389 - 23:33
تا آیینه رفتم که بگیرم خبر از خود ... دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست ... من در پی خویشم به تو بر می خورم اما ... در تو شده ام گم که به خود دسترسی نیست
سه شنبه 10/12/1389 - 23:32