تعداد مطالب : 1267
تعداد نظرات : 1077
زمان آخرین مطلب : 3037روز قبل


یکی از پیروان "سوین شاکو" تعریف می کرد:
پس از صرف ناهار معلم مدرسه ما یک خواب کوتاه بعد از ظهری می کرد. ما بچه ها از او دلیل این کار را پرسیدیم. جوابمان داد:
می روم به دنیای خوابها که به دانایان قدیم بپیوندم، همان کاری که کنفوسیوس می کرد. هر وقت که کنفوسیوس به خواب می رفت خواب دانایان باستان را می دید و هنگام بیداری برای پیروانش نقل می کرد.
یک روز بسیار گرمی که ما به خواب رفته بودیم، استاد سر رسیدو سرزنشمان کرد که چرا خوابیده ایم. ما در جواب به او گفتیم که به دنیای رویاهارفته بودیم تا مثل کنفوسیوس بزرگان عهد قدیم را ببینیم. استاد از ما پرسید:
خوب، دانایان باستان چه به شما گفتند؟
یکی از ما جواب داد:
از آنها سوال کردیم که استاد ما هر روز بعد از ظهر به دیدن آنها می رود؟ جواب دادند که هرگز اورا ندیده اند!

 

جمعه 23/12/1387 - 17:31


ما همسایه خدا بودیم ...

شایدمرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری، اما من تورا خوب می شناسم.ما همسایه شمابودیم شما همسایه ما و همه مان همسایه خدا .

یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی . زیر بال فرشته ها قایم می شدی .و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم

خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی .توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود.نور از لای انگشت های نازکت می چکید.راه که می رفتی ردَی از روشنی روی کهکشان می ماند

یادت می اید ؟گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان .تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می امد.اما زورش به ما نمی رسید .فقط می گفت:همین که پایتان به زمین برسد ،میدانم چطور از راه به درتان کنم.

تو شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی .آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به ان ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی

اما همیشه خواب زمین را می دیدی.آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد .دلت می خواست به دنیا بیایی.و همیشه این را به خدا می گفتی.و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد. من هم همین کار را کردم ،بچه های دیگر هم؛ ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد.

تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تورا. ما دیگر نه همسایه هم بودیم نه همسایه خدا .ما گم شدیم وخدا را گم کردیم...

دوست من ، هم بازی بهشتی ام ! نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده،هنوزآخرین جمله خدا توی گوشم زنگ می زند ، از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ،اگرگم شدی از این راه بیا .بلند شو.
از دلت شروع کن.

شاید دوباره همدیگر را پیداکنیم

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:59


آن سال عید پاک زودتر از همیشه رسیده بود. مردم تازه سورتمه ها را کنار گذاشته بودند. هنوز برف اطراف حیاط دیده می شد و نهر ها جاری بودند. چالابی پر از فضله ی روان در گذر باریکی بین هر دو حیاط جمع شده بود و دو دختر کوچک از دو خانه ی جداگانه ، یکی کوچکتر و دیگری کمی بزرگتر ، برای بازی کنار چالاب آمده بودند . مادرشان به هر دو پلیور های نو پوشانده بودند. دختر کوچکتر پلیور نو سورمه ای و دختر بزرگتر پلیور زرد رنگ به تن داشت و هر دو روسری های قرمز رنگ دور سرشان پیچیده بودند. آن ها درست بعد از دعای عصر برای بازی در چالاب آمده، لباس های قشنگشان را به هم نشان دادند و شروع به بازی کردند . به نظرشان بامزه رسید که آب به اطراف بپاشند. دختر کوچکتر کفش به پا شروع کرد به راه رفتن در آب، اما دختر بزرگتر او را نگه داشت و گفت:
((مالاشا، این کار را نکن . مادر غرولند می کند . ببین، من کفشهایم را در می آورم. تو هم در بیاور.))
دختر ها کفشهایشان را در آوردند، دامنهایشان را بالا کشیدند و شروع به راه رفتن به سمت همدیگر کردند. مالاشا وقتی آب تا زیر زانویش رسید گفت: عمیق است، اکولیوشکا! من می ترسم.
پیش برو عمیق تر نمی شود . مستقیم بیا طرف من وقتی به هم نزدیک شدند آدولکا گفت: هی مالاشا ، مواظب باش روی من آب نپاشی.
ولی هنوز لحظه ای از حرف او نگذشته بود که مالاشا پایش را محکم در آب زد و پولیور آکولکا را خیس کرد نه تنها به پلیور آب پاشید بلکه آب به چشم ها و بینی آکولکا هم رفت. آکولکا وقتی لکه ها را روی لباسهایش دید مثل دیوانه ها به ماشالا فحش داد و سعی کرد که او را بزند و بعد هم فرار کرد . ماشالا که وحشت کرده بود متوجه کار بدش شد . از چاله بیرون آمد و به طرف خانه فرار کرد . مادر آکولکا همان موقع رسید و بلوز گل آلود دخترش را دید و فریاد زد: ای بدبخت ، کجا بودی که اینطور به لباست گند زدی؟
مالاشا عمدا بهم آب پاشید.
مادر آکولکا مالاشا را محکم گرفت و پشت گردنی به او زد، مالاشا هم فریادی کشید که همه ی خیابان صدایش را شنید و بعد مادرش دوان دوان از راه رسید.
چرا دختر مرا می زنی؟ و بعد شروع به جیغ کشیدن و فریاد زدن بر سر همسایه اش کرد. خیلی زود زن ها بدون شوخی به هم بد و بیراه می گفتند و تند تند پشت هم کلمه های تند تحویل هم می دادند . حالا مردها هم خودشان را رساندند و در فاصله ای خیلی کوتاه ، جمعیت بسیاری جمع شده بود. هر کس جیغ می کشید و فریاد می زد و قسم می خورد و هیچ کس به حرف دیگری گوش نمی داد. مردم فریاد می زدند و قسم می خوردند. کسی دیگری را هل داد و دعوایی درست و حسابی راه می افتاد. پیرزنی، مادر بزرگ آکولکا، بیرون آمد و راهی بین دهقان ها پیدا کرد و سعی داشت مردم را آرام کند: چتان شده برادرها؟
حالا وقت جنگ و دعوا است؟ امروز باید همه تان شاد باشید. به شری که راه انداخته اید نگاه کنید
ولی هیچکس اهمیتی به پیر زن نداد و نزدیک بود او را نقش بر زمین کنند. اگر این کارش بخاطر آکولکا و مالاشا نبود، او ابدا هیچ تاثیری روی جمعیت نمی گذاشت. در حالی که زن ها داشتند به هم فحش می دادند ، آکولکا پلیورش را تمیز کرد و به طرف چالاب رفت . سنگی برداشت و شروع به کندن شیاری روی زمین کرد تا آب در خیابان راه بیفتد. وقتی داشت شیار را می کند مالاشا هم به کمک او آمد و شروع به ساختن جوی کوچکی با تکه ای چوب کرد. دهقان ها هم به هم می توپیدند.
اما هر کدام از دختر ها جوی کوچکی ساخت که آب را به طرف کانال آب می برد. آن ها خرده چوبی در آب انداختند و آب هم به طرف جایی که مادر بزرگ سعی داشت مرد ها را از هم جدا کند، جریان پیدا کرد. دختر ها ، یکی این طرف و دیگری سوی دیگر جوی کوچک دوان دوان دنبال خرده چوب آمدند.
آکولکا داد زد: بگیرش مالاشا، بگیرش. مالاشا سعی کرد چیزی بگوید ولی از خنده زیاد نمی توانست. و دختر ها می دویدند و به خرده چوب ها که د رآب بالا و پایین می رفتند، می خندیدند و درست به میانه دهقان ها دویدند، مادر بزرگ آن ها را دید و رو کرد به مرد ها: شما مردم باید از خدا بترسید . نگاه کنید شما به خاطر این دو دختر کوچک جنگ و دعوا را شروع کردید ولی آن ها خیلی وقت است که آشتی کرده اند ، ببینید ، این عزیزان به خاطر خوش قلبی شان دوباره دارند بازی می کنند. آن ها عاقل تر از شمایند.
دهقان ها نگاهی به دختر ها انداختند و خجالت کشیدند و بعد به خودشان خندیدند و به قایله خاتمه دادند و به خانه هایشان رفتند.
ترجمه: (نوشین گنبدی پور(

 

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:59

 

هنگام افطار شد مادر رفت تا قرص نانی كه برای افطارخانواده مهیا كرده بود را بیاورد تا با هم افطار كنند ناگهان صدای در آمد مثل این كه مهمان رسیده در را باز كرد شخصی پشت در بود گفت: السلام علیكم یا اهل بیت نبی! من مسكینم غدا نخورده ام خانواده آن شب قرص نان را به او دادند و با آب افطار كردند آخه اون ها به خاطر بچه هاشون كه بیمار بودند نذر كرده بودند كه اگر خوب شدند سه روزه بگیرند و حالا بچه ها خوب شده بودند آن ها داشتند به نذرشان عمل می كردند بنابراین می بایست دو روز دیگر پی در پی روزه بگیرند فردای آن شب دوباره قرص نان دوم را می خواستند برای افطار سر سفره ببرند كه باز صدای در آمد این بار یتیمی درب خانه آمده بود كه تقاضای غذا می كرد قرص نان را هم به یتیم گرسنه دادند و دوباره با آب افطار كردند روز سوم را هم روزه گرفتند باز هنگام افطار صدای درب خانه در آمد این بار اسیری جنگی درب خانه آمد و از اهل بیت پیامبر تقاضای نان می كرد قرص نان سوم را هم به اسیر دادند چیزی نگذشت كه پیامبر به خانه علی آمد برای ملاقات آن ها دید دخترش فاطمه حسن و حسین و علی رنگ به رخسار ندارند ماجرا را به پیامبر گفتند حضرت دست به دعا برداشت برای آنان دعا كرد ( و یطعمون الطعام علی حبه مسكینا و یتیما و اسیرا انما نطعمكم لوجه الله لا نرید منكم جزاء و لا كفورا ) آیات قرآن در شأن آنان نازل گشت و آن شب از غداهای بهشتی خوردند

 

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:57



وقتی کودکی هفت ساله بودم، پدربزرگم مرا به برکه ای در یک مزرعه برد و به من گفت: سنگی را به داخل آب بینداز و بهدایره هایی که توسط این سنگ ایجاد شده نگاه کن. سپس از من خواست که خودم را به جایآن سنگ تصور کنم. او گفت: " تو می توانی تعداد زیادی از جلوه ها و نمودها را درزندگیت خلق کنی اما امـواجی که از این جلوه ها پدیـد می آید، صلح و آرامش موجود درتمام مخلوقات تو را بر هم خواهد زد. به خاطر داشته باش که تو در برابر هر آن چه دردایره زندگیت قرار می دهی مسوولی و این دایره به نوبه خود با بسیاری از دایره هایدیگر ارتباط خواهد داشت. نیازمند خواهی بود تا در مسیری زندگی کنی که اجازه دهد،خوبی و منفعت ناشی از دایره ات، صلح و آرامش را به دیگران منتقل کند. آن جلوه هاییکه از عصبانیت و حسادت ناشی می شود، همان احساسات را به دیگر ذایره ها خواهدفرستاد. تو در برابر هر دوی آن ها مسئولی."
این نخستین بار بود که دریافتم هرشخص قادر است صلح و یا ناسازگاری درونی خلق کند که در جهان پیرامونش جریان یابد. اگر وجودمان سرشار از نزاع، نفرت، تردید و خشم باشد، هرگز نمی توانیم صلح را درجهان برقرار سازیم. ما احساسات و افکاری را که در درون نگاه داشته ایم از خود ساطعمی کنیم، چه در مورد آن ها صحبت کنیم چه سکوت اختیار کنیم.
هرآن چه در درون خویشداریم به جهان پیرامون ما سرایت می کند خلق زیبایی یا ناسازگاری با تمامی دوایردیگر زندگی مرتبط می باشد.
این تمثیل جاودانی را به خاطر بسپاریم: به هر چیزی کهتوجه کنیم، رشد و توسعه می یابد.

 

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:53



دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید. سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود.

دانه دلش می خواست به چشم بیاید امانمی دانست چگونه. گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت. گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و گاهی فریاد می زد و می گفت: « من هستم ، من این جاهستم. تماشایم کنید

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند یاحشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند، کسی به او توجه نمی کرد.

دانه خسته بود از این زندگی ، از این همه گم بودن و کوچکی خسته بود . یک روز رو به خدا کرد و گفت: « نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ کس نمی آیم. کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می آفریدی.» خدا گفت: « اما عزیز کوچکم! تو بزرگی،بزرگتر از آن چه فکر می کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی. رشدماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده ای. راستی یادت باشد تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی، دیده نمی شوی. خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی

دانه ی کوچک معنی حرف های خدا را خوب نفهمید اما رفت زیر خاک و خودش را پنهان کرد. رفت تابه حرف های خدا بیشتر فکر کند.

سالهای بعد دانه ی کوچک، سپیداری بلند وباشکوه بود که هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد؛ سپیداری که به چشم همه می آمد.

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:53


نوعی دید

زندگی برایم تیره و تار شده بود !
حتی دیگر قادربه تشخیص افرادی که می شناختم نبودم .
درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبانمی آمدند .
به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود .
سرم مدامگیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید.
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:44

 

دلش برای اون عده ای که باید شبا گرسنه بخوابن میسوخت،همونایی که از زور سرما به هم می چسبیدن تا گرم بشن،اون عده ای که چشماشون بهچراغ قرمز چهار راهها بود تا بدوند و گل کبریت به راننده ها بفروشند.پسرها ودخترهایی که به خاطر اعتیاد پدر و نداشتن مادر مجبور بودن تن به هر کاریبدن.
آره دلش برای این موجودات مفلوک می سوخت،از خدا گله کرد خدایا چرا این قدربدبخت آفریدیشون؟و خدا جوابی نداد!بالاخره یه روز بعد از کلی گریه کردن از خونه زدبیرون تا مثل اونا زندگی کنه،چرا؟چون خدا بین اون و دیگران تبعیض قائل شده بود.رفتو در پست ترین قسمت شهر با همونا زندگی کرد، اما...اما یه هفته بیشتر دوومنیاورد.درسته اونا با نداریشون بازم شاد بودن ولی زندگی تو اون خونه خرابه ها که نهحمام دشت و نه هیچ امکانات رفاهی را نتونست تحمل کنه و برگشت.
و اون وقت خداجواب سوالش را داد:آن درد و رنج را برای آنان آفریدم ،چرا که خود خواستند و این دردو رنج را برای تو، چون شجاعت آن درد و رنج را نداشتی

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:44


اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند.

شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .

صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند : ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی

مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: : ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی

این بار مرد گفت بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟

راهبان پاسخ دادند  تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌ من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد

راهبان پاسخ دادند : تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : صدا از پشت آن در بود
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت : ممكن است كلید این در را به من بدهید؟
راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد . پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: این كلید آخرین در است  .

مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:43

 

یکی از نویسندگان معروف چنین شرح می دهد:

 

پدر بزرگ من حکیم بود. او دردوران پیری اش به یکی از شهرستان ها رفت و در آن جا اقامت کرد. برای معالجه بیمارانش و رفتن به آبادی های اطراف، یک ارابه تک اسبی داشت و یک سگ هم نگهداری می‌کرد. اسب و سگ همدیگر را خیلی دوست داشتند. به یکدیگر اخت شده بودند و با همبازی می کردند. پدربزرگم وقتی سوار ارابه اش می شد و به راه می افتاد، سگ نیز دنبال ارابه حرکت می کرد.

 

گاهی پدربزرگم که می دانست باید به جاهای دوری برود، برای این که سگش خسته نشود، به ما سفارش می کرد که سگ را در طویله ببندیم تا دنبال ارابه نرود. ما هم همین کار را می کردیم ولی وقتی پس از یکی دو ساعت او را آزاد می کردیم،جای پاهای اسب را بو می کرد و به راه می افتاد. همیشه آن قدر می رفت تا بالاخره اسب را پیدا می کرد و با هم به خانه بر می گشتند.

 

مدتی به این منوال گذشت تا این که پدربزرگم بر اثر کهولت دیگر قادر به رفتن به آبادی های دیگر و معالجه بیماران نبود. پس تصمیم گرفت ارابه را به همراه اسبش بفروشد. خریدار ارابه، چندین شهر دورتر اقامت داشت و می خواست اسب و ارابه را به آن جا ببرد. ما چون می دانستیم سگ مان هم به دنبال آن ها می رود، او را به مدت 3 روز بستیم. در این مدت سگ خیلی بیتابی می کرد ولی تصمیم نداشتیم او را باز کنیم. تا این که بعد از 3 روز بالاخره اورا آزاد کردیم. به محض آزاد شدن، سگ شروع کرد به دنبال اسب گشتن. او به جاهای بسیاردور می رفت و بی نتیجه باز می گشت.

 

حدود 15 روز مداوم، کار هر روز سگ مان همین بود. تا این که یک روز رفت و دیگر برنگشت. هر کجا را که فکر می کردیم، به دنبالش گشتیم ولی هیچ نشانی از او نبود.

 

تا این که حدود یک ماه و نیم بعد، خبر سگ مان را از خریدار ارابه شنیدیم. سگ مان بعد از طی مسافت 600 کیلومتر، سرانجام اسب راپیدا می کند و به داخل خانه ای که او در آن جا بوده می رود. وقتی از در خانه واردمی شود، چنان خسته بوده که زیر پاهای اسب افتاده و همان جا می‌میرد . . .

 

پنج شنبه 22/12/1387 - 21:42