تعداد مطالب : 1267
تعداد نظرات : 1077
زمان آخرین مطلب : 3037روز قبل


دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزدخدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد.جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پرو پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد. کفر گفت وسجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم اما یک روزدیگر هم رفت. تمام روز را به بد وبیراه و جار وجنجال از دست دادی. تنها یک روزدیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما یک روز ... با یک روز چه کار میتوان کرد... خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن راتجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است وآن که امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت وگفت: حالا برو و زندگی کن.
او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسیدحرکت کند. می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعدبا خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم. آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر ورویش پاشید،زندگی را نوشید وزندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیابدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشیدبگذارد. می تواند ...... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما ...اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفشدوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمیشناختندش سلام کرد و برای آنهاکه دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد امافرشته ها در تقویم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود.

 

 

يکشنبه 25/12/1387 - 20:40

 




زن خردمندی حین کوه پیمایی، سنگ گرانبهایی را در یک جویبار پیدا کرد.
روز بعد هم مرد همسفری را پیدا کرد که گرسنه بود.
زن خردمند کیفش را باز کرد تا غذایش را با او تقسیم کند.
همسفر گرسنه سنگ گرانبها را داخل کیف دید، از زیبایی سنگ تعریف کرد و از زن خواست تا آن را به او بدهد.
زن بدون تامل این کار را انجام داد.
همسفر رفت، در حالی که از بخت خود کیف می کرد.
او می دانست که ان جواهر آنقدر ارزش دارد که تا آخر عمر زندگی اش را تامین می کند.
ولی چند روز بعد او دنبال زن آمد و وقتی او را یافت، سنگ را به او برگرداند و گفت: می دانم این سنگ چقدر با ارزش است، ولی آن را به تو پس می دهم، به امید اینکه بتوانی چیزی به مراتب گرانبهاتر به من بدهی. اگر می توانی آن چیزی را به من بده که تو را قادر ساخت تا این سنگ گرانبها را به من ببخشی

 

 

يکشنبه 25/12/1387 - 20:35

 

رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند
کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .
هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن
زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است

يکشنبه 25/12/1387 - 20:29

 

دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از اوپرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعداز خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنهاوسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
فرشته جوان عصبانی شد و از فرشتهپیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."

فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم،دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن ومرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاورا به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیربه این نکته پی می بریم."

يکشنبه 25/12/1387 - 12:45



دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازى چشمشــان به هم افتاد.
و درهمان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:مامى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم.
و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: وخانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .

من روزها کار می کنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام.
خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.

خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.

در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمیرسندو بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.

دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .

خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا می شود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه.
خط اولی گفت: نباید نا امید شد.
ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پامی گذاریم.
بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. واندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزید.
از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند.
و ازآن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد.
آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، ازصحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی راملاقات کردند.
ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهدرساند. شما همه چیز را خراب میکنید.
فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن ناامیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.

پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است.

شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه موادخواص خود را از دست خواهند داد.
ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم می کنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید.

فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.

و بالآخره به کودکی رسیدند.
کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات.

آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت دروجودشان شکل می گرفت. ‏‏آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست می دادند.
خط اولی گفت: این بی ‏معنی است.
خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی می کرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــداکنیم.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم.
خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.
روی دست‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سردو خط موازی عاشقانه به هم می رسید‏.

 

يکشنبه 25/12/1387 - 12:39


بر سر قبر كشیشی در كلیسای وست مینستر نوشته شده است: كودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم. بعدها انگلستان را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم. اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!

يکشنبه 25/12/1387 - 12:29


پدر بزرگ، درباره چه می نویسید؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ
شدی، مثل این مدادبشوی.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:
اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !
پدر بزرگ گفت : بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ،
برای تمام عمرت با دنیابه آرامش می رسی :
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را
هدایت می کند. اسم این دست خداست، اوهمیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد
کمی رنج بکشداما آخر کار، نوکش تیز تر می شود (و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریکتر (
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح
یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه
مراقب باش درونت چه خبراست.
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی،
ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی،هشیار باشی وبدانی چه می کنی

 

يکشنبه 25/12/1387 - 12:11

شیخ  جنید بغدادی  به عزم سفر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان به دنبال او میرفتند.
شیخ از احوال بهلول پرسید. مریدان گفتند:
اومرد دیوانه ای است ، با او چکار داری؟!
جنید گفت:
بهلول ، کاری است.
جستجوکردند. او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیش او بردند.
هنگامی که جنید پیش رفت ، دید بهلول خشتی را زیر سرنهاده و خوابیده است. از چنین کاری در حیرت ماند.
سلام کرد. بهلول جوابش داد و پرسید :
 چه کسی هستی؟
گفت :
منم؛ جنیدبغدادی.
بهلولپرسید:
 همان شیخی که مردم را ارشاد می کند؟
 آری.
بهلول پرسید :
 آداب طعام خوردن خود رامی دانی؟
 آری میدانم.
 چگونه می خوری؟
جنید بغدادی پاسخ داد :
 اول بسم ا... می گویم واز جلوی خود غذا می خورم ، و لقمه کوچک بر می دارم و به طرف راست دهانم می گذارم وآهسته می جویم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم و در خوردن از یاد حق غافل نمی شوم وهر لقمه که می خورم الحمدالله می گویم و در اول و آخر غذا دست می شویم.
بهلول برخاست وگفت:
 تو می خواهی که مرشدخلق باشی و طعام خوردن خود نمی دانی!؟
و به راه خود رفت.
پس مریدان شیخ را گفتند.
 ای شیخ! این مرد دیوانه است!
جنید گفت:
 دیوانه به کار خویش هوشیار است و سخن راست از دیوانه بایدشنید.
بعد به دنبال بهلول روان شد و گفت:
 مرا با اوکار است.
چون بهلول اندکی راهبرفت، بر زمین نشست. شیخ دو مرتبه پیش او آمد و در کنارش قرار گرفت و گفت :
 شیخ بغدادی هستم که آداب طعام خوردن خود را نمی داند!
بهلول پرسید :
 آیا آداب سخن گفتن خود را می دانی ؟
گفت:
 آری.
 چگونه سخن می گویی؟
جنید پاسخ داد :
سخن را به اندازه میگویم؛ بی موقع و بی حساب حرف نمی زنم و به قدر فهم شنوندگان می گویم و مردم را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان نمی گویم که مردم از من ملول گردند.
بهلول گفت:
 طعام خوردن که جای خودداشت؛ اینک دانستم که سخن گفتن هم نمی دانی!
پس از جای برخاست و دوباره شیخ را به حال خود گذاشت ورفت.
مریدان گفتند:
یا شیخ ! دیدی که این مرد دیوانه است. تو از آدم دیوانه ، چه توقعی داری؟
جنید به آرامی جواب داد:
مرا با او کاری است که شما نمی دانید.
و دیگر بار به دنبالبهلول حرکت کرد تا به او رسید.
بهلول گفت:
 تواز من ، چه می خواهی ؟ ای شیخ! تو آداب خوردن و سخن گفتن خویش را نمی دانی ، آیا ازآداب خوابیدن آگاهی داری؟
بلی؛ آگاهی دارم!
 چگونه می خوابی؟
جنیدگفت:
چون از نماز اعشاء ودعای آن فارغ می شوم لباس خواب می پوشم.
سپس آنچه از آداب خوابیدن بود که از حضرت رسول(ص) رسیده بود ، بیان نمود.
در پایان سخنانش ،بهلول گفت:
دانستم که آداب خوابیدن همه نمی دانی !
وخواست برخیزد که جنید دامن لباسش را گرفت و گفت:
ای بهلول ! برای خدا این ها را به من بیاموز!
بهلول گفت:
تا کنون که ادعای دانایی می کردی ، از تو کناره می گرفتم؛ اما حال که به نادانی خویش معترف شدی ترابیاموزم. این ها که تو گفتی فرع است و اصل در خوردن آن است که :
لقمه حلال باید خورد و اگرغذای حرام را صدها نوع از این آداب که گفتی ، به جای بیاوری ، فایده یا ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید که خوشحال شده بود ، گفت:
خداوند پاداش نیکویی به تو دهد !
بهلول گفت:
درسخن گفتن ، باید که دل پاک باشد و نیت درست گردد و برای هدفی از آن خدا باشد؛ که ازبرای هدفی دنیایی سخن بگویی یا بیهوده و هرزه حرف بزنی هر کلام تو وبال گردنت خواهدشد. در چنین هنگامی سکوت و خاموشی بهتر و نیک تر است.
اما آداب خوابیدن را هم بشنو:
البه حرف هایی که در این باره بر زبان آوردی ، فرع میباشد و اصل این است که کینه مسلمانان و حب دنیا و مال دنیا در دل تونباشد.
جنید ، دست بهلول رابوسید و او را دعا کرد.

شنبه 24/12/1387 - 21:6

خدایا با من قهری ...!!!
بنده ی من نمازشب بخوان که یازده رکعت است...
خدایا! خستـه ام، نمـیتوانم نیمه شب یازده رکعت بخوانم!
بنده ی من! قبل از خواب این سه رکعت را بخوان...
خدایا! سه رکعت زیاد است !
بنده ی من ! قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو
خدایا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم می پرد !
بنده ی من! همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله ...
خدایا! هوا سرد است ونمـی توانم دستانم را از زیر پتو بیرون بیاورم !
بنده ی من ! در دلت بگو یاالله، ما نماز شب برایت حساب می کنیم .....
بنده اعتنایی نمی کند و مـی خوابد .....
ملائکه ی من! ببینید من این قدر ساده گرفته ام، اما بنده ی من خوابیده است. چیزی به اذان صبح نمانده است، او را بیدار کنید، دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است ...
خداوندا! دو بار او را بیدار کردیم، اما باز هم خوابید...
ملائکه ی من! در گوشش بگویید پروردگارت، منتظر توست...
پروردگارا! باز هم بیدار نمـی شود!
اذان صبح را مـی گویند، هنگام طلوع آفتاب است ...
ای بنده! بیدار شو، نماز صبحت قضا مـی شود...
خورشید از مشرق سر برمـی آورد. خداوند رویش را برمـی گرداند .
ملائکه ی من! آیا حق ندارم که با این بنده قهر کنم؟
وای نه ... !
خدای مهربونم..... با منم قهری.....؟؟ !
ولی بازهم خدا من رو می بخشد
و باز هم ...

 

جمعه 23/12/1387 - 18:7



هوا گرم بود و درخت با خود می گفت: كاش كسی از این حوالی بگذرد تا من خنكای سایه ام را نثارش كنم و خستگی را از تنش بیرون كنم. كاش پرنده ای، چهارپایی، انسانیناگهان در دوردست چشمش به موجودی افتاد كه آرام آرام به او نزدیك می شد. باورش نمی شد. خیلی وقت بود كسی از آن حوالی عبور نكرده بود. از خوشحالی نزدیك بود بال دربیاورد. با هیجان فریاد زد: یك انسان! و آهسته ادامه داد: حتماً در این آفتاب خیلی خسته شده است. باید با سایه ای خنك از او پذیرایی كنم… مرد به درخت رسید. با خود گفت: چه درخت تنومندی! … این هم از هیزم زمستان

جمعه 23/12/1387 - 17:51