تعداد مطالب : 1267
تعداد نظرات : 1077
زمان آخرین مطلب : 3037روز قبل


یک روز گرم شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهای ضعیف جدا شدند و ارام بر روی زمین افتادند شاخه چندین بار این کار را با غرور خاصی تکرار کرد تا این که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسیار لذت می برد .برگی سبز و درشت و زیبا به انتهای شاخه محکم چسبید ه بود و همچنان از افتادن مقاومت می کرد .در این حین باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ی خشکی که می رسید ان را از بیخ جدا می کرد و با خود می برد .
وقتی باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با دیدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بین شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندین با ر خودش را تکاند تا این که به ناچاربرگ با تمام مقاومتی که از خود نشان می داد از شاخه جدا شد و بر روی زمین قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتی چشمش به ان شاخه افتاد و بی درنگ با یک ضربه ان را از بیخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روی زمین افتاد.
ناگها ن صدای برگ جوان را شنید که می گفت:
اگر چه به خیالت زندگی ناچیزم در دست تو بود ولی همین خیال واهی پرده ای بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه حیاتتت من بودم

 

سه شنبه 27/12/1387 - 12:7

 

جبران خلیل جبران...



روزی،بر فراز چراگاهی بزرگ ، گوسفندی با بره اش در حال چرا كردن بودند. عقابی بالای سر این دو چرخ می زد و با چشمانی پر از گرسنگی گوسفند وبره اش را بر انداز می كرد ومیخواست به پایین بیاید و شكارش را بگیرد. اما در همین حین عقاب دیگری در آسمان پدیدار شد و بر بالای سر گوسفند و بره به پرواز در-
آمد .
هنگامی كه دو رقیب همدیگر را دیدند با فریاد های خشم آلود جنگی تمام عیار را آغاز كردند . گوسفندنگاهی به بالای سر خود انداخت و شگفت زده شد.
سپس به بره ی خود رو كرد و گفت :
" چه شگفت كودك من! این دو پرنده شكوهمند با هم نبرد می كنند تا از مقداربیشتری از آسمان بهره مند شوند ! آیا وسعت این فضای بیكرانه برای هر دوی این هاكافی نیست؟
بره ی كوچك من! ای كاش هر چه زود تر بین برادران بالدارت
صلح و دوستی بر قرار باشد!"
وبره در حالی كه معصومانه به آن دو عقاب می نگریست این آرزو رادر قلب كوچك خود تكرار كرد.

 

سه شنبه 27/12/1387 - 11:59


باران بدجوری به صورتش می خورد.سرش را بالا گرفت و مأیوسانه نگاهی به صف طویل اتوبوس انداخت.صدایی گفت:ببخشید آقا!ساعت چنده؟
مردبرگشت و نگاهی به صورت درهم رفته پیرمرد انداخت و بی حوصله گفت:پنج.
با توقف اتوبوس جنب و جوشی در صف افتاد.
جمعیتی که توی اتوبوس بودند کمی جابجا شدند:بیا توآقا...یه نفر جا داره!
مرد برگشت و نگاهی به پیرمرد انداخت و یک قدم عقب کشید:شما بفرمایید پدر جان!
پیرمرد سوار شد.صورت خندان پیرمرد از پشت شیشه اتوبوس به مرد آرامش می داد.
باز هم باران می بارید اما این بار مرد نفر اول صف بود...

سه شنبه 27/12/1387 - 11:48

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت. نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند كه پس از نماز ، بر منبر رودو پند گوید. پذیرفت.
نماز جماعت تمام شد. چشم ‏ها همه به سوى او بود. مرد صاحبدل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.
بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آن گاه خطاب به جماعت گفت :
مردم! هر كس از شما كه مى ‏داند امروز تا شب خواهد زیست ونخواهد مرد ، برخیزد !
كسى برنخاست. گفت :
حالا هر كس از شما كه خود را آماده مرگ كرده است ، برخیزد !
باز كسى برنخاست. گفت : شگفتا از شما كه به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید !

سه شنبه 27/12/1387 - 11:37



به شیطان گفتم: لعنت بر شیطان! لبخند زد. پرسیدم: چرا می خندی؟ پاسخ داد:از حماقت تو خنده ام می گیرد پرسیدم: مگر چه كرده ام؟ گفت: مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام با تعجب پرسیدم: پس چرا زمین می خورم؟! جواب داد: نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند. پرسیدم: پس تو چه كاره ای؟ پاسخ داد: هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز

 

سه شنبه 27/12/1387 - 11:21

دیروز از همهمه ی شهر گریختم و رفتم تا در سكوت مزرعه ها قدم بزنم. به سوی تپه ی بلندی رفتم كه طبیعت با دستان سخاوتمند خود، به اوموهبتی عظیم بخشیده بود.
از آن، بالا رفتم و به عقب برگشتم. شهر، با برج های بلند و معابد بزرگش، در لا به لای ابری ضخیم از دود كارخانه ها نمایان شد.

نشستم و بر كردار مردمان شهر اندیشه كردم. به نظر، بیشتر آنها بیهوده و بی هدف حركت می كردند و زندگی شان سراسر سختی و كشمكش می باشد. به خود جرات دادم تادرباره رفتار و اعمال فرزندان آدم بیندیشم؛ در آن میان، گورستانی دیدم با سنگ هایی از مرمر اعلا و درختان سرو بلند.

آن جا، بین شهر مردگان و زندگان نشسته بودم و به سكوت حاكم، تلاش و همهمه ی بی پایان، دغدغه ی همیشگی زندگی و جایگاه رفیع مرگمی اندیشیدم.
در شهر زندگان، هوس و آرزو، عشق و نفرت، فقر و ثروت، ایمان و بی ایمانی.
در شهر مردگان، جهانی خاك؛ خاكی كه طبیعت در همه جا پراكنده و گیاهان ودیگر موجودات، در اعماق سكوت شب، در آن به كام می رشند.

در افكارم سرگردان بودم. ناگهان جمعیت انبوهی را دیدم كه به آرامی گام برمی داشتند. موسیقی محزونی شنیدم با نوایی غمگین و افسرده، كه فضا را پر كرده بود. از برابر دیدگانم، گروه عظیمی كه مردمی فروتن و افتاده در آن بودند، عبور می كرد. آن ها، به دنبال جنازه ی مردی ثروتمند و مالدار به راه افتاده بودند... زندگان، مرده ای را بر دوش می بردند؛و زاری و فغان، صدای ناله و سوگنامه ها، روز را پر از غم و اندوه كرده بود.

در اطراف محل دفن، بخور و عود سوزاندند؛ با نی، نوای عزا نواختند وكشیشان به نماز ایستادند. خطیبی بر سكویی ایستاد و با لحنی سراسر ستایش و تمجید،عباراتی بر زبان آورده شاعران، با اشعار و سروده های خود، سوگواری كردند و مراسمی غم انگیز و ملال آور فراهم آوردند. پس از مدتی، جمعیت پراكنده شد و سنگ قبر باشكوهو زیبایی، كه سنگ برانی ماهر آن را تراشیده بودند، نمایان شد. روی آن، حلقه ها و تاجهای زیبا و آراسته ای كه استادان این فن مهیا كرده بودند، قرار دادند. سپس، جمعیت به سوی شهر بازگشت.

من همچنان نشسته، از دور نظاه گر بودم و سخت دراندیشه.

خورشید رو به غروب می رفت. سایه ی صخره ها بلندتر شد و طبیعت، جامهی نور را از تن بیرون می كرد. در همان لحظه، چیز دیگری دیدم... برشانه های دو مرد،تابوتی ساده حمل می شد. به دنبال آن ها، زنی با لباس های كهنه و مندرس حركت می كردكه كودكی بر بغل داشت. به دنبال آنان، سگی نیز بود كه گاهی به زن و گاهی به جعبه یچوبی كوچك نگاه می كرد... اینان، تشییع كنندگان جنازه ی مردی فقیر و بی چیز بودند. آن زن، با گریه ی بی صدای خود، حكایت از اندوهی بی پایان داشت؛ كودك از گریه یمادر، می گریست و حیوان با وفا، حركاتش سرشار از اندوه و غصه بود.

وقتی به گورستان رسیدند، تابوت را پایین آورده، داخل گودالی دورافتاده و ترسناك قراردادند... گوری به دور از مقبره های مرمرین و باشكوه. در سكوت و پریشانی، به سوی شهربازگشتند. سگ، بارها به آخرین آرامگاه یار و اربابش نگاه می انداخت تا آن كهسرانجام، پشت درختان بلند، از دیدگان ناپدید شدند.

به شهر زندگان نگاه كردم و با خود گفتم: اینج اف برای ثروتمندان و قدرتمندان است. سپس به شهر مردگان نگاه كردم و گفتم: اینجا نیز برای ثروتمندان و قدرتمندان است. آن گاه به آسمان، به جاییكه اشعه های زرین خورشید روز در آن پیداست و كردم و گفتم:
پس كجاست... ای سرورعالمیان، كجاست جایگاه فقیران و ضعیفان؟

این را گفتم و همچنان به آسمان چشم دوختم كه ناگهان صدایی از درون خود شنیدم كه گفت:
آنجا...!

 

سه شنبه 27/12/1387 - 11:16

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسی نداری ، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا .
دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت : به هر یک از شما دانه ای می دهم ، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد ، ملکه آینده چین می شود
دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت .
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند ، اما بی نتیجه بود ، گلی نرویید
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است . شاهزاده توضیح داد : این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند : گل صداقت ...
همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.
برگرفته از کتاب پائولو کوئلیو

سه شنبه 27/12/1387 - 10:49



پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چندماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده وتونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

پسرک ماسه ها را بهکناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تراز توان او بود و باز به درون گودال باز میگشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زوربلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ به وسط گودال میلغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش رابا ناله و درماندگی ادامه می داد.

اشک پسرک از سر نا امیدی جاری شد. در تماماین لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. درهمان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدرپسرک با ملایمت اما محکم پرسید: ” چرا تمام نیروی ای را که در اختیار توست به کارنمی بری؟

پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:” اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم.”

پدر به آرامیحرف او را تصحیح کرد.” نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از منکمک نخواستی!”

پدر خم شد،

سنگ را برداشت

و آن را از گودال شنیبه بیرون پرتاب کرد…..

 

سه شنبه 27/12/1387 - 9:55



روزی ، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند . گرگ بسیار خوشحال شد وفکر کرد که اگر در مقابل غارکمین کند ، می تواند حیوانات مختلف را صید کند . بدین سبب ، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند .

روز اول ، یک گوسفند آمد . گرگ به دنبال گوسفند رفت .اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت . گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست . گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد .

روز دوم ، یک خرگوش آمد . گرگبا تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تر در کنار سوراخ قبلی فرار کرد . گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند .

روز سوم ، یک سنجاب کوچک آمد . گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب راصید کند . اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد . گرگ بسیارعصبانی شد و کلیه سوراخ ها ی غار را مسدود کرد . گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود .

اما روز چهارم ، یک ببر آمد . گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت . ببر گرگ را تعقیب کرد . گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد .

دوستان عزیز ، با شنیدن این داستان ، چه اندیشه به ذهنتان خطور می کند کارشناسان و متفکران می گویند که مطلق گرائی نشانه اشتباه است . مذهب شناسان گفته اند که بستن راه دیگران قطع راه برگشت خود است . کارشناس علم محیط معتقدند : کسی که تعادل در عادات و طرز زندگی موجودات را برهم بزند میوه تلخ آن را خواهد چید . و دهقانان گفته اند کسی که بذری نمی کارد محصول فراوان برداشت نخواهد کرد .

يکشنبه 25/12/1387 - 20:50


داستانی را كه می خواهم برایتان نقل كنم درباره سربازی است كه پس از جنگ ویتنام می خواست به خانه خود بازگردد.
سرباز قبل از این كه به خانه برسد، از نیویورك با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت: پدر و مادر عزیزم، جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم، ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم كه می خواهم او را با خود به خانه بیاورم. پدر و مادر او در پاسخ گفتند: ما با كمال میل مشتاقیم كه او را ببینیم. پسر ادامه داد: ولی موضوعی است كه باید در مورد او بدانید، او در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یك دست و یك پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم كه اجازه دهید او با ما زندگی كند.
پدرش گفت: پسر عزیزم، متأسفیم كه این مشكل برای دوست تو بوجود آمده است. ما كمك می كنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا كند. پسر گفت: نه، من می خواهم كه او در منزل ما زندگی كند.آنها در جواب گفتند: نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود. ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را برهم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش كنی.
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع كرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.چند روز بعد پلیس نیویورك به خانواده پسر اطلاع داد كه فرزندشان در سانحه سقوط از یك ساختمان بلند جان باخته و آنها مشكوك به خودكشی هستند.
پدر و مادر آشفته و سراسیمه به طرف نیویورك پرواز كردند و برای شناسایی جسد پسرشان به پزشكی قانونی مراجعه كردند. با دیدن جسد، قلب پدر و مادر از حركت ایستاد. پسر آنها یك دست و پا داشت!

يکشنبه 25/12/1387 - 20:46