تعداد مطالب : 1267
تعداد نظرات : 1077
زمان آخرین مطلب : 3037روز قبل

كرگدن گفت:نه"امكان ندارد كرگدن ها با كسی دوست بشوند
دم جنبانك گفت:اما پشت تو می خارد.لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یكی باید پشت تو را بخاراند.
یكی باید حشره های تو را بر دارد.
كرگدن گفت:امامن نمی توانم با كسی دوست بشوم .پوست من خیلی كلفت است .همه به من می گویند پوستكلفت.
دم جنبانك گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه بهپوست.
كرگدن گفت:ولی من كه قلب ندارم,من فقط پوست دارم.
دم جنبانك گفت:اینامكان ندارد,همه قلب دارند.
كرگدن گفت:كو كجاست,من كه قلب خودم را نمیبینم.
دم جنبانك گفت:خوب,چون از قلبت استفاده نمی كنی,قلبت را نمی بینی.ولی منمطمئنم كه زیر این پوست كلفت یك
قلب نازك داری.
كرگدن گفت:نه ,من قلب نازكندارم,من حتما یك قلب كلفت دارم.
دم جنبانك گفت:نه,تو حتما یك قلب نازك داری,چونبه جای این كه دم جنبانك را بترسانی ,به جای اینكه لگدش
كنی,به جای این كه دهنگشاد وگنده ات را باز كنی و ان را بخوری,داری با او حرف می زنی.
كرگدن گفت:خوب ,این یعنی چه؟
دم جنبانك گفت:وقتی یك كرگدن پوست كلفت,یك قلب نازك دارد یعنیچی؟یعنی اینكه می تواند دوست داشته باشد,
می تواند عاشق بشود.
كرگدنگفت:اینها كه می گوییی یعنی چه؟
دم جنبانك گفت:یعنی…………..…..بگذار روی پوست كلفتقشنگت بنشینم,بگذار………………….
كرگدن چیزی نگفت .یعنی داشت دنبال یك جمله مناسب میگشت.فكر كرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.
اما دم جنبانك پشت كرگدننشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را
برمی داشت.كرگدن احساس كرد چقدر خوشش می اید .اما نمی دانست از چی خوشش میاید.
كرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم اینكه من دلم می خواهد تو روی پشت منبمانی و مزاحم های كوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانك گفت:نه,اسم این نیاز است ,من دارم به تو كمك می كنم و تو از اینكه نیازت بر طرف می شود,احساس خوبی داری.یعنیاحساس رضایت می كنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.
كرگدن نفهمید كه دم جنبانكچه می گوید.
روزها گذشت,روزها,هفته ها وماه ها و دم جنبانك هر روز می امد و پشتكرگدن می نشست .هر روزپشتش را می خاراند
و هر روز حشره های كوچك مزاحم را ازلای پوست كلفتش بر می داشت و كرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یك روز كرگدن به دمجنبانك گفت:به نظر تو این موضوع كه كرگدنی از اینكه دم جنبانكی پشتش را می خاراند وحشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یك كرگدن كافی است؟
دم جنبانكگفت:نه,كافی نیست.
كرگدن گفت:درست است كافی نیست.چون من حس می كنم چیزهای دیگریهم دوست دارم .راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا كنم.
دم جنبانك چرخی زد وپرواز كرد ,چرخی زد و اواز خواند ,جلوی چشمهای كرگدن.
كرگدن تماشا كرد وتماشاكرد و تماشا كرد.اما سیر نشد.
كرگدن می خواست همین طور تماشا كند.كرگدن با خودشفكر كرد:این صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست و این دم جنبانك
قشنگترین دم جنبانكدنیا و او خوشبخترین كرگدن روی زمین.وقتی كرگدن به اینجا رسید احساس كرد كه یك چیزنازك از چشمش افتاد.
كرگدن ترسیدوگفت: دم جنبانك, دم جنبانك عزیزم,من قلبم رادیدم,همان قلب نازكم را كه می گفتی ,اما قلبم از چشمم افتاد
حالا چه كاركنم؟
دم جنبانك بر گشت و اشكهای كرگدن را دید.امد و روی سر او نشست و گفت:غصهنخور دوست عزیز,تو یك عالم از این قلبهای نازك داری.
كرگدن گفت:راستی اینكهكرگدنی دوست دارد :دم جنبانكی را تماشا كند و وقتی تماشایش می كند ,قلبش از چشمش میافتد,یعنی چه؟
دم جنبانك چرخی زد و گفت:یعنی اینكه كرگدنها هم عاشق میشوند.
كرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟
دم جنبانك گفت:یعنی كسی كه قلبش از چشمهایش میچكد.
كرگدن باز هم منظور دم جنبانك را نفهمید ,اما دوست داشت دم جنبانك باز همحرف بزند.باز پرواز كند و او باز هم تماشایش كند وباز قلبش از چشمهایشبیافتد.
كرگدن فكر كرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد ,یك روز حتما قلبشتمام می شود.
ان وقت لبخند زد وبا خودش گفت:من كه اصلا قلب نداشتم .حالا كه دمجنبانك به من قلب داد,چه عیبی دارد ,بگذار تمام قلبم را برای او بریزم.

 

چهارشنبه 5/1/1388 - 10:58

پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزیدو چشمانش خوب نمی دید و به سختی می توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.

پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم، و گرنه تمام خانه را به هم میریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجاغذا بخورد. بعد از اینکه یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بودغذایش را در کاسه چوبی بخورد.
هروقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و هیچ نمی گفت.
یک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـارساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازی می کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم،داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید! و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند

 

 

سه شنبه 4/1/1388 - 10:53

جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا میكرد. رفتن و ردپای آن را. و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند. جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند. او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش می خواند و فكر می كرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها، با این آواز كمی بلرزد.

روزی كبوتری از آن حوالی رد می شد، آواز جغد را كه شنید، گفت: بهتر است سكوت كنی و آواز نخوانی. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگین شان می كنی. دوستت ندارند. می گویند بدیمنی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.

قلب جغد پیر شكست و دیگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره های خاكی من! پس چرا دیگر آواز نمی خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدایا! آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهای تو بوی دل كندن می دهد و آدمها عاشق دل بسته اند. دل بستن به هر چیز كوچك و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشا و اندیشه ای! و آن كه می بیند و می اندیشد، به هیچ چیز دل نمی بندد. دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین كار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان كه آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره های دنیا می خواند و آنكس كه می فهمد، می داند آواز او پیغام خداست.

نویسنده: عرفان نظرآهاری

 

دوشنبه 3/1/1388 - 11:26



سالها بود میشناختمش.آنقدر به او اعتماد داشتم،از چشمانم بیشتر.وقتی آن راز را به او گفتم میدانستم به کسی نخواهد گفت.اما من که به او اعتماد داشتم پس چرا دلم اینقدر شور میزد؟دوباره به او زنگ زدم و ازش خواهش کردم (برای بار هزارم) که لطفا بین خودمان بماند و او هم گفت:مگر تو به من شک داری؟ خیالم اسوده تر شد.اما نه ته دلم یه جورایی احساس می کردم این موضوع به زودی فاش خواهد شد.
به چشم زخم خیلی اعتقادداشتم و می ترسیدم اگر دیگران بفهمند آن را از دست بدهم.
من که ماهیانه صدهزارتومان حقوق می گرفتم و می بایستی خرج چهار خواهر و برادر و مادر مریضم را می دادمبه طور غیر منتظره ای در بانک برنده ی یک واحد اپارتمان شده بودم!با خودم فکر کردماگر این اپارتمان را بفروشم و یک آپارتمان کوچکتر بخرم می توانم تا مدتها خانواده ام را تا مین کنم.دوست نداشتم اطرافیانم پی به این موضوع ببرند چون ممکن بود از من توقع بی جا داشته باشند،ولی آن روز صبح یکی از همسایه ها را دیدم که جلو آمد و به من تبریک گفت و پرسید خوب مثل این که یک همسایه ی خوب را داریم از دست میدهیم!!!فکم پایین افتاد،آنقدر تعجب کردم که فقط جای دو تا شاخ روی سرم خالیبود!!هیچی نگفتم ،سریع به اولین تلفن نزدیک شدم و به دوستم زنگ زدم و هر چه به دهنم می رسید نثارش کردم.بنده ی خدا هر چه قدر قسم می خورد که مگر چی شده؟لطفا توضیح بده من بیشتر عصبانی می شدم.
وقتی دیدم تقریبا همه ی اهل محل از موضوع باخبرند درصدد بر آمدم که بفهمم موضوع از کجا آب می خورد؟!در نهایت فهمیدم که بانک مورد نظربر روی پرده ای نام مرا نوشته و به من تبریک گفته است.فکر این جایش را نکرده بودم!! چه قدر زود قضاوت کردم من،دوست چندین ساله ام را به خاطر یک قضاوت عجولانه از خودم رنجاندم

 

يکشنبه 2/1/1388 - 10:50



چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنارگودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتندکه دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد .
دو قورباغه این حرفها رانادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغههای دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگرقورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اماقورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار  اما او با توان بیشتری تلاش کردو بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ،‌ بقیه ی قورباغه ها از اوپرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

شنبه 1/1/1388 - 11:50



کمی پس از آن که آقای داربی از "دانشگاه مردان سختکوش" مدرکش را گرفت و تصمیم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دریافت که "نه" گفتن لزوماً به معنای "نه" نیست. او در بعد از ظهر یکی از روزها به عمویش کمک می کرد تا در یک آسیاب قدیمی گندم آرد کند.

عمویش مزرعه بزرگی داشت که در آن تعدادی زارع بومی زندگی می کردند. بی سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالی به درون آمد، دختر یکی از مستاجرها بود؛ دخترک نزدیک در نشست. عمو سرش را بلند کرد،دخترک را دید، با صدایی خشن از او پرسید: "چه می خواهی؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگیرم و برایش ببرم."

عمو جواب داد: " ندارم، زود برگردبه خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جای خود ایستاده. وقتی سرش رابلند کرد، کودک را دید بر سرش فریاد کشید که: "مگر نگفتم برو خانه. زودباش."

دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جای خود تکان نخورد. عمو کیسه گندم راروی زمین گذاشت ترکه ای برداشت و آن را تهدید کنان به دخترک نشان داد. منظور او اینبود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربی نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهدصحنه ناخوشایندی خواهد بود. زیرا می دانست که عمویش عصبانی است. وقتی عمو به جایی که کودک ایستاده بود، نزدیک شد، دخترک قدمی به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد ودر حالی که صدایش می لرزید با فریادی بلند گفت: "مادرم 50 سنت را می خواهد." عموایستاد. دقیقه ای به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روی زمین گذاشت، دست در جیب کرد ویک سکه 50 سنتی به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالی که همچنان درچشمـان مردی که او را شکسـت داده بود می نگریست به سمت در رفت. وقتی دخترک آسیاب راترک کرد، عمو روی جعبه ای نشست و از پنجره مدتی به فضای بیرون خیره شد. این نخستین بار بود که کودکی بومی به لطف اراده خود توانسته بود سفید پوست بالغی را شکست دهد.

نویسنده: ناپلئون هیل

منبع: بیندیشید و ثروتمند شوید

جمعه 30/12/1387 - 9:36


روزی پسـری جـوان وپرشـور از شهـری دور نزد شیوانا آمد و به او گفت که می خواهد در کمترین زمان ممکن درس های معرفت را بیاموزد و به شهر خودش برگردد. شیوانا تبسمی کرد و گفت: برای چه این قدر عجله داری!؟
پسرک پاسخ داد: می خواهم چون شما مرد دانایی شوم وانسان های شهر را دور خود جمع کنم و با تدریس معرفت به آن ها به خودببالم!
شیوانا تبسمی کرد و گفت: تو هنوز آمادگی پذیرش درس ها را نداری! برگرد و فعلاً سراغ معرفت نیا!
پسرک آزرده خاطر به شهر خود برگشت. سال هاگذشت و پسر جوان به مردی پخته و باتجربه تبدیل شد. ده سال بعد او نزد شیوانا بازگشت و بدون این که چیزی بگوید مقابل استاد ایستاد! شیوانا بلافاصله او را شناخت و از اوپرسید : آیا هنوز هم می خواهی معرفت را به خاطر دیگران بیاموزی؟!
مرد سرش راپایین انداخت و با شرم گفت: دیگر نظر دیگران برایم مهم نیست. می خواهم معرفت را فقط برای خودم و اصلاح زندگی خودم بیاموزم. بگذار دیگران از روی کردار و عمل من به کارآیی و اثر بخشی این تعلیمات ایمان آورند.

شیوانا تبسمی کرد و گفت: تواکنون آمادگی پذیرش تمام درس های معرفت را داری. تو استاد بزرگی خواهی شد! چرا که ابتدا می خواهی معرفت را با تمام وجود در زندگی خودت تجربه کنی و آن را در وجودخودت عینیت بخشی و از همه مهم تر نظر دیگران در این میان برایت پشیزی نمی ارزد!

 

 

پنج شنبه 29/12/1387 - 10:40



فرشته‌ نبود. بال‌ هم‌ نداشت. رویین‌تن‌ نبود و پیكرپولادی‌ نداشت. مادرش‌ الهه‌ای‌ افسانه‌ای‌ نبود و پدرش‌ نیم‌ خدایی‌ اسطوره‌ای.اوانسان‌ بود. انسان. و همین‌جا زندگی‌ می‌كرد. روی‌ همین‌ زمین‌ و زیر همین‌آسمان...

شب‌ها همین‌ ستاره‌ها را می‌دید و صبح‌ها همین‌ خورشید را. انسان‌بود، راه‌ می‌رفت‌ و نفس‌ می‌كشید. می‌خوابید و بلند می‌شد. گرسنه‌ می‌شد و غذامی‌خورد. غمگین‌ می‌شد و شاد می‌شد. می‌جنگید و پیروز می‌شد. زخم‌ هم‌ برمی‌داشت. شكست‌ هم‌ می‌خورد. مثل‌ من، مثل‌ تو، مثل‌ همه.
***
فرشته‌ نبود، بال‌ هم‌نداشت. انسان‌ بود. با همین‌ وسوسه‌ها. با همین‌ دردها و رنج‌ها. با همین‌تنهایی‌ها و غربت‌ها. با همین‌ تردیدها و تلخی‌ها. انسان‌ بود. ساده‌ مردی‌ اُمی. نه‌ تاجی‌ و نه‌ تختی. نه‌ سربازانی‌ تا بن‌ دندان‌ مسلح‌ و نه‌ قصر و بارویی‌ سربه‌ فلك‌ كشیده.
آزارش‌ به‌ هیچ‌ كس‌ نرسید و جوری‌ نكرد و هیچ‌ از آنهانخواست‌ و جز راستی‌ نگفت. اما او را تاب‌ نمی‌آوردند. رنجش‌ می‌دادند و آزارش‌می‌رساندند. دروغگویش‌ می‌خواندند. شعبده‌باز و شاعرش‌ می‌گفتند.
و به‌ خدعه‌ وبه‌ نیرنگ‌ پشت‌ به‌ پشت‌ هم‌ می‌دادند و كمر به‌ نابودی‌اش‌ می‌بستند. اما مگر اوچه‌ كرده‌ بود؟ جز آن‌ كه‌ گفته‌ بود، خدا یكی‌ است‌ و از پس‌ این‌ جهان، جهان‌دیگری‌ است‌ و آدمیان‌ در گرو كرده‌ خویشند. مگر چه‌ كرده‌ بود؟ جز آن‌ كه‌ راه‌را، راه‌ رستگاری‌ را نشانشان‌ داده‌ بود.
اما تابش‌ را نمی‌آوردند. زیرا كه‌بت‌ بودند، بت‌ساز، بت‌ شیفته، بت‌ انگار و بت‌ كردار.
***
فرشته‌ نبود. بال‌ هم‌ نداشت. و معجزه‌اش‌ این‌ نبود كه‌ ماه‌ را شكافت. معجزه‌اش‌ این‌ نبود كه‌به‌ آسمان‌ رفت. معجزه‌اش‌ این‌ بود كه‌ از آسمان‌ به‌ زمین‌ برگشت. او كه‌ بامعراجش‌ تا ته‌ته‌ آسمان‌ رفته‌ بود می‌توانست‌ برنگردد، می‌توانست. اما برگشت. بازهم‌ روی‌ همین‌ خاك‌ و باز هم‌ میان‌ همین‌ مردم.
***
و زمین‌ هنوز به‌عشق‌ گام‌های‌ اوست‌ كه‌ می‌چرخد.
و بهار هنوز به‌ بوی‌ اوست‌ كه‌ سبز می‌شود.
و خورشید هنوز به‌ نور اوست‌ كه‌ می‌تابد.
به‌ یاد آن‌ انسان، انسانی‌ كه‌فرشته‌ نبود و بال‌ هم‌ نداشت

 

پنج شنبه 29/12/1387 - 10:15



فرشته‌ نبود. بال‌ هم‌ نداشت. رویین‌تن‌ نبود و پیكرپولادی‌ نداشت. مادرش‌ الهه‌ای‌ افسانه‌ای‌ نبود و پدرش‌ نیم‌ خدایی‌ اسطوره‌ای.اوانسان‌ بود. انسان. و همین‌جا زندگی‌ می‌كرد. روی‌ همین‌ زمین‌ و زیر همین‌آسمان...

شب‌ها همین‌ ستاره‌ها را می‌دید و صبح‌ها همین‌ خورشید را. انسان‌بود، راه‌ می‌رفت‌ و نفس‌ می‌كشید. می‌خوابید و بلند می‌شد. گرسنه‌ می‌شد و غذامی‌خورد. غمگین‌ می‌شد و شاد می‌شد. می‌جنگید و پیروز می‌شد. زخم‌ هم‌ برمی‌داشت. شكست‌ هم‌ می‌خورد. مثل‌ من، مثل‌ تو، مثل‌ همه.
***
فرشته‌ نبود، بال‌ هم‌نداشت. انسان‌ بود. با همین‌ وسوسه‌ها. با همین‌ دردها و رنج‌ها. با همین‌تنهایی‌ها و غربت‌ها. با همین‌ تردیدها و تلخی‌ها. انسان‌ بود. ساده‌ مردی‌ اُمی. نه‌ تاجی‌ و نه‌ تختی. نه‌ سربازانی‌ تا بن‌ دندان‌ مسلح‌ و نه‌ قصر و بارویی‌ سربه‌ فلك‌ كشیده.
آزارش‌ به‌ هیچ‌ كس‌ نرسید و جوری‌ نكرد و هیچ‌ از آنهانخواست‌ و جز راستی‌ نگفت. اما او را تاب‌ نمی‌آوردند. رنجش‌ می‌دادند و آزارش‌می‌رساندند. دروغگویش‌ می‌خواندند. شعبده‌باز و شاعرش‌ می‌گفتند.
و به‌ خدعه‌ وبه‌ نیرنگ‌ پشت‌ به‌ پشت‌ هم‌ می‌دادند و كمر به‌ نابودی‌اش‌ می‌بستند. اما مگر اوچه‌ كرده‌ بود؟ جز آن‌ كه‌ گفته‌ بود، خدا یكی‌ است‌ و از پس‌ این‌ جهان، جهان‌دیگری‌ است‌ و آدمیان‌ در گرو كرده‌ خویشند. مگر چه‌ كرده‌ بود؟ جز آن‌ كه‌ راه‌را، راه‌ رستگاری‌ را نشانشان‌ داده‌ بود.
اما تابش‌ را نمی‌آوردند. زیرا كه‌بت‌ بودند، بت‌ساز، بت‌ شیفته، بت‌ انگار و بت‌ كردار.
***
فرشته‌ نبود. بال‌ هم‌ نداشت. و معجزه‌اش‌ این‌ نبود كه‌ ماه‌ را شكافت. معجزه‌اش‌ این‌ نبود كه‌به‌ آسمان‌ رفت. معجزه‌اش‌ این‌ بود كه‌ از آسمان‌ به‌ زمین‌ برگشت. او كه‌ بامعراجش‌ تا ته‌ته‌ آسمان‌ رفته‌ بود می‌توانست‌ برنگردد، می‌توانست. اما برگشت. بازهم‌ روی‌ همین‌ خاك‌ و باز هم‌ میان‌ همین‌ مردم.
***
و زمین‌ هنوز به‌عشق‌ گام‌های‌ اوست‌ كه‌ می‌چرخد.
و بهار هنوز به‌ بوی‌ اوست‌ كه‌ سبز می‌شود.
و خورشید هنوز به‌ نور اوست‌ كه‌ می‌تابد.
به‌ یاد آن‌ انسان، انسانی‌ كه‌فرشته‌ نبود و بال‌ هم‌ نداشت

 

چهارشنبه 28/12/1387 - 10:19



در دستانم دو جعبه دارم كه خدا آنها را به من هدیه داده است.
او به من گفت:
غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع كن.
من نیز چنین كردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم رادر جعبه طلایی !
با وجود اینكه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه كاسته می شد !
در جعبه سیاه را باز كردم و با تعجب دیدم كه ته آن سوراخ است!!!
جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من كجاهستند؟!
خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو این جا هستند، نزد من!
از اوپرسیدم: خدایا،‌ چرا این جعبه ها را به من دادی؟
چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را؟
و خدا فرمود:
بنده ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آنست كه قدرشادیهایت را بدانی و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها كنی!

سه شنبه 27/12/1387 - 12:31