تعداد مطالب : 1267
تعداد نظرات : 1077
زمان آخرین مطلب : 3037روز قبل



راهبی کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:پیرمرد، بهشت وجهنم را به من نشان بده!

راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد،شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!

راهب به آرامی گفت: خشم تونشانه ای از جهنم است.

سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.

آنگاه راهب گفت: این هم نشانه بهشت!

 

شنبه 29/1/1388 - 20:45


درجزیره ای زیبا تمام حواس، زندگی می کردند: شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبررسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آمادهو جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیرهبود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره راترک می کرد کمک خواست و به او گفت: آیا می توانم با تو همسفر شوم؟
ثروت گفت: نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجودندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمکخواست.
غرور گفت: نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیفشده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به اوگفت: اجازه بده تا من باتو بیایم.
غم با صدای حزن آلود گفت: آه، عشق، من خیلیناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدازد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظهبالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: بیا عشق، من تو را خواهم برد.
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نامپیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکیرسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود،چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود،رفت و از او پرسید:  آن پیرمرد که بود؟
علم پاسخ داد:  زمان
عشق با تعجبگفت: زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفتزیراتنها زمان قادر به درک عظمت عشق است

جمعه 28/1/1388 - 16:23

موش گفت:
افسوس!. دنیا روز به روز تنگ تر می شود. سابق جهان چنان دنگال بود كه ترسم می گرفت. دویدوم و دویدم تا دست آخر هنگامی كه دیدم از هر نقطه ی افق دیوار هایی سر به آسمان می كشند آسوده خاطر شدم. اما این دیوار های بلند با چنان سرعتی به هم نزدیك می شوند كه من از هم اكنون خودم را درآخرِ خط می بینم و تله ای كه باید در آن افتم پیش چشمم است.
چاره ات در این است كه جهتت را عوض كنی.
گربه در حالی كه او را می درید چنین گفت.
داستان کوتاه از فرانتس کافکا.

پنج شنبه 27/1/1388 - 15:47

رسول خدا(ص ) فرمود: موسى (ع ) در مكانى نشسته بود، ناگاه شیطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت ، نزد موسى (ع ) آمد و (به عنوان احترام موسى ( كلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسى (ع ( ایستاد و سلام كرد، و بین آن دو چنین گفتگو شد:

موسى : تو كیستى ؟
ابلیس : من شیطان هستم .
موسى : ابلیس توهستى ، خدا تو را دربدر و آواره كند؟
ابلیس : من نزد تو آمده ام تا به خاطرمقامى كه در پیشگاه خدا دارى به تو سلام كنم .
موسى : این كلاه چیست كه بر سردارى ؟
ابلیس : با (رنگها و زرق و برق ) این كلاه دل مردم را مى ربایم .
موسى : به من از گناهى خبر بده كه هر گاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابلیس گفت : اذا اعجبة نفسه ، و استكثر عمله و صغر فى عینه ذنبه .
در سه مورد بر انسان مسلط مى شوم :
1- هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود رابپسندد و خودبین باشد؛
2 -هنگامى كه او عملش را زیاد تصور كند؛
3- هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.

منبع:داستان دوستان جلد 4

چهارشنبه 26/1/1388 - 17:11

دختری در چین زندگی می كرد که با جدیت درس نمی خواند . وی اصلا نمیدانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد . روزی از روزها ، قبل ازامتحانات مدرسه دوست این دختر به وی خبر داد كه به سوالات امتحانی دست یافته است . در حقیقت ، دختر می توانست برای شركت در امتحان از همین ورقه استفاده كند . دخترکلیه پاسخ های ورقه را كه در دست داشت حفظ كرد . با توجه به ضعف درسی وی گمان براین بود كه او در این امتحانات از نمره 100 فقط 30 نمره خواهد گرفت . اما او موفقشد در آزمون مدرسه نمره 98 بگیرد. این مساله باعث شد كه دانش آموزان دچار تردیدشوند كه مبادا دختر در امتحان تقلب كرده است . با وجود این اتفاق معلم دختر راستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی از آن به بعد موفقیت های بیشتری به دستخواهد آورد . دختر نیز كه هیجان زده شده بود ، شروع به گریه كرد . او از سخنان معلمبی نهایت خوشحال شده بود و دریافته بود كه اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بیشتریكسب خواهد کرد . از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و برایاینكه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساسمی كرد . چند سال بعد ، او در یكی از دانشگاه های معروف پکن پذیرفته شد . در واقعبدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر این گونه تغییر نمی كرد و آینده خوبی در انتظار وینبود . اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسیر زندگی وی را متحول كرد . بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و برای معلم خود حقیقت را فاش كرد . معلم کهدیگر سالمند شده بود ، گفت : عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیراتوانایی های تو را می شناختم و می دانستم كه تو نمی توانی نمره 98 بگیری . اما فکرکردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بیشتر کوشش کنی . بدین سبب ، تو راتشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم . دختر با شنیدن این سخنان به گریه افتاد . وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همین مساله راهزندگی وی را تغییر داده است. بله دوستان ، در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت هایزیادی رخ داده و بوجود می آید . لذا نباید به این آسانی این فرصت ها را از دست داد

 

 

سه شنبه 25/1/1388 - 16:34

بابت گناهانش ناراحت بود. هر كاری می كرد فایده اینداشت. همیشه شیطان را لعنت می كرد. شنیده بود ماه رمضان شیطان در زنجیر می شود وكاری از دستش بر نمی آید . منتظر ماه رمضان شد . رمضان كه آمد كلی ذوق كرد.چند روزگذشت اما چندان فرقی نكرد. فهمید خرابكاریهایش زیاد ربطی به شیطان نداشته و كرم ازخود درخت بوده… با خودش گفت احتمالا باید از شیطان معذرت خواهی كنم

 

دوشنبه 24/1/1388 - 17:18

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را درکنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای اوگذاشت و انجا را ترک کرد. عصر ان روز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار راشناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آن راببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهیدخواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

يکشنبه 23/1/1388 - 21:51



یك بازرگان موفق وثروتمند ،از یك ماهی گیر شاد كه در روستایی در مكزیك زندگی می كرد و هرروز تعدادكمی ماهی صید می كرد و می فروخت پرسید : چقدر طول می كشد تا چند تا ماهی بگیری؟

ماهی گیر پاسخ داد: : مدت خیلی كمی

بازرگان گفت : چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید كنی؟

پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر كردن خانواده ام كافی است .

بازرگان متعجب پرسید : پس بقیه وقتت راچیكار می كنی؟

ماهی گیر جواب داد: با بچه ها یم گپ می زنم . با آن ها بازی میكنم . با دوستانم گیتار می زنم .

بازرگان به او گفت : اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری می توانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد آن
قایق های دیگری خریداری كنی آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری خواهی داشت .

بعد شركتی تاسیس می كنی و این دهكده كوچك را ترك می كنی و به مكزیكوسیتی می روی و
بعدها به نیویورك وبه مرور آدم مهمی می شوی .

ماهی گیر پرسید : این كار چه مدتی طول می كشد و پاسخ شنید : حدودا بیست سال .

و بازرگان ادامه داد: در یك موقعیت مناسب سهام شركتت را به قیمت بالا میفروشی و این كار میلیون ها دلار نصیبت میكند.

ماهی گیر پرسید : بعد چه اتفاقی می افتد ؟

بازرگان حواب داد : بعد زمان باز نشستگیت فرا می رسد . به یك دهكده ی ساحلی می روی برای تفریح ماهیگیری میكنی . زمان بیشتری با همسر وخانواده ات می گذرانی و با دوستانت گیتار می زنی و خوش میگذرانی.

ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه كرد

اما آیابازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید؟

شنبه 22/1/1388 - 21:11
چرا گرفته دلت ،مثل آنکه تنهایی. چقدر هم تنها! خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی. دچار یعنی عاشق. و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهی كوچك،دچار آبیبیكران باشد. چه فكر نازك غمناكی! ******************** ماهی كوچك دچار آبی بی كران بود. آرزویش همه این بود كه روزی بهدریا برسد. و هزار و یك گره آن را باز كند و چه سخت است وقتی كه ماهی كوچك عاشقشود. عاشق دریای بزرگ. ماهی همیشه و همه جا به دنبال دریا می گشت، اما پیدایش نمیكرد. هر روز و هز شب می رفت، اما به دریا نمی رسید. كجا بود این دریای مرموز گمشدهپنهان كه هر چه بیشتر می گشت، گم تر می شد و هر چه كه می رفت ، دورتر.... ماهی مدام می گریست، از دوری و از دلتنگی.و در اشك و دلتنگی اش غوطه میخورد. همیشه با خود می گفت: اینجا سرزمین اشكهاست .اشك عاشقانی كه پیش از منگریسته اند، چون هیچ وقت دریا را ندیدند؛ و فكر می كرد شاید جایی دور از این قطرههای شور حزن انگیز دریا منتظر است. ماهی یك عمر گریست و در اشكهای خود غرقشد و مرد ،اما هیچ وقت نفهمید كه دریا همان بود كه عمری در آن غوطه می خورد. ******************** قصه كه به اینجا رسید، آدم گفت: ماهی در آببود و نمی دانست، شاید آدمی با خداست و نمی داند. و شاید آن دوری كه عمری از آن دمزدیم، تنها یك اشتباه باشد آن وقت لبخند زد. خوشبختی از راه رسید و بهشتهمان دم برپا شد....
جمعه 21/1/1388 - 11:32

ساعت 3 شب بودكه صدای تلفن پسری را از خواب بیدار كرد. پشت خط مادرش بود.
پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟
مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارك.
پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

پنج شنبه 20/1/1388 - 13:39