تعداد مطالب : 2583
تعداد نظرات : 2637
زمان آخرین مطلب : 4روز قبل

  تا کی ....؟

هر جمعه به انتظار بودن تا کی؟

                                دلتنگی و شعر سرودن تا کی؟

ای منجی ما بیا ز پشت پرده....

                               این غربت جمعه ها شمردن تا کی؟

                                            شعر از:حمید رضا علیپور

جمعه 7/10/1397 - 11:17

 

حیف او که امام ما شده است

 

آبروبخش نام ما شده است

حیف آن نام کیمیایی که

وقت غم ها کلام ما شده است

بانی اشک های جمعه او

لقمه های حرام ما شده است

خون به قلب سفید او کردن

عادت صبح و شام ما شده است

علت واقعی غیبت او

گنه خاص و عام ما شده است

اینقدر لاف خدمتش نزنیم

لایق او کدام ما شده است؟

ماکجا و غلام او گشتن

کفتر پشت بام او گشتن...

"محمد حسین رحیمیان "

جمعه 30/9/1397 - 18:12

چه عیدی ست یلدا 

نه حیوانی گردن زده می شود و نه انسانی در ایینی به خاک می افتد 

همچون نوروز 

همتایش فقط مهربانی است 

شادی با هم بودن و انسانیت را ستودن

یلدایتان مبارک

جمعه 30/9/1397 - 17:54

دیریست که ما منتظر روی تو هستیم

 

ما بند نجابت به تن اسم تو بستیم

دیریست که دلداده ما خانه نشین است

جای قدمش بوسه به صد چاک زمین است

پلک دلم امشب به نبودت پر درد است

این فصل کبود از غم هجران تو سرد است

ای ساقی دلهای جهان مست نگاهت

این ماه فرومانده ز چشمان سیاهت

دیریست که ما منتظر و خانه بدوشیم

وقتی که قمر نیست همه تا رو خموشیم

ای صاحب این ثانیه ها پس تو کجایی

فهمیده ام این جمعه گذشت و نمی یایی

دیریست که در جمعه همه مست غروییم

از ناله پریم وغزل سنگ و رسوبیم

جمعه 23/9/1397 - 16:42

مولا، یا صاحب الزمان
با یادت آرام می گیرم، نمازت را سحرگاهان در آرامش و سکوت می خوانم، با ذکر دعاها و زیارتت زنده می شوم و با شنیدن نام زیبایت می گریم. هفته ام را به امید جمعه ات آغاز می کنم،صبح های جمعه به امید دیدارت از خواب برمیخیزم و بعد از ظهرها در غم نیامدنت با آسمان شریک می شوم.
آدمیان انتظار می کشند، انتظار دوست، انتظار دیدار مجدد، اما انتظار کسی که چیزی جز خوبی و عظمت و زیبایی و کمال از او نشنیده ای شیرین ترین انتظار است.
پس مولای من منتظرانت را بیش از این چشم انتظار آمدنت نگذار، بیا دل های بی قرار آنان را تسکین ده، بیا حکومت عدل الهی را گسترش ده، بیا کفر و سیاهی و ظلمت را ریشه کن نما.
چشمانم را به تقویم جمعه ی این هفته میدوزم و از معبودم می خواهم که انتظار ما منتظران را پایان دهد.
به امید خدا، قرار ما این جمعه، مولا یا صاحب الزمان. 

 

اَللّهُمَّ عجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَج

جمعه 16/9/1397 - 16:48

"خداوند" عاشق‌تر از همه تو را دوست دارد...
هر روز صبح "آفتاب" را به تو هدیه می‌کند...
هر "بهار"، دامنی از "گـــــل" برایت می‌فرستد و... یادت باشد فرزند آدم؛ فقط "اوست" هر وقت بخواهی چیزی بگویی خوب حرف‌هایت را گوش می‌کند.
پس همین حالا هر چه می‌خواهی بگو...
از خدا بخواه سردی شب‌های "انتظار" را به گرمی روزهای "ظهور" حجتش پیوند بزند.
"او" که به تنهایی تمام دردهای عالم را به دوش می‌کشد تا زمین به شیوه‌ی "صالحان" گردشی دیگر آغاز کند.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دستم تهی‌ست... راه بیابان گرفته‌ام... محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز..

جمعه 9/9/1397 - 15:56

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا

 گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا

 


 کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست

 قطره شدم که راهی دریا کنی مرا

 


 پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم

 شاید قرار نیست مداوا کنی مرا

 


 من آمدم که این گره ها وا شود همین

 اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا

 


 حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم

 حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا

 


 من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام

وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا

 


آقا برای تو نه ! برای خودم بد است

هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا

 


من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی

وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا

 


این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین

شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

 


"علی اکبر لطیفیان "

 

جمعه 18/8/1397 - 21:23

هی قد کشیدیم و قد کشیدیم ، شدیم آدم بزرگ

آدم بزرگ هایی که گاهی گم می شوند

بی طاقت می شوند سر هیچ!

یادشان می رود خلیفه خدایند روی زمین

آدم بزرگ هایی که

گاهی فراموش می کنند "زمین خدا هیچ وقت خالی از حجت نیست"

ما

 جانمان را با آیات تطهیر و مباهله شستشو می دهیم

وقتی چشممان به خورشید است

 وقتی صدای گام های یک مرد آسمانی گوشمان را می نوازد

نگران چه ایم؟

وقتی فردا از آن من و توست

جمعه 11/8/1397 - 16:21

دعا کنید رسد آن زمان که یار بیاید

خزان باغ جهان را زنو،بهار بیاید

دعا کنید،دعایی که آفتاب درخشان

به سرپرستی گلهای روزگار بیاید

کتاب عشق گشایید و "و ان یکاد"بخوانید

دعا کنید که آن یار غمگسار بیاید

سیمین دخت وحیدی

جمعه 20/7/1397 - 16:35

بی قرارم  گر چه می دانم می آیی عاقبت

حلقه های بسته را خود می گشایی عاقبت

با وجود تیرگیها در شبستانی خموش

ماه رویت را به عالم می نمایی عاقبت

از غمت مانده سراپا شیشه دل پر غبار

گرد دلتنگی ز دلها می زدایی عاقبت

گر چه در دام بلا زندانی ام،اما چه غم

می رسد با مقدمت فصل رهایی عاقبت

تک سوار عرصه عدل خدا،موعد ما

حتم دارم،حتم دارم تو می آیی عاقبت

اللهم عجل لولیک الفرج بحق انبیا و المرسلین

 

 

جمعه 13/7/1397 - 17:44