تعداد مطالب : 2586
تعداد نظرات : 2637
زمان آخرین مطلب : 7روز قبل

کویر دل بزرگی دارد که بی "امید" دق نمی‌کند.
ما؛ سال‌هاست آواز "انتظار" از حلقوم ساعت‌هایمان می‌تراود.
سال‌هاست دود غلیظی از بغض فراق در گلویمان می‌پیچد.
سال‌هاست با کسالت‌های آنی، با دل‌مشغولی‌های کال، گاهی با غم نان مدارا می‌کنیم.
سال‌هاست با توایم و بی‌توایم... اما با "امید" نفس می‌کشیم.
گاهی می‌گویم: نکند کفش‌های تحمل‌مان پاره شود و چشم دل‌مان از مدار انتظار بلغزد... نـــه، نمی‌شود...
فردا باز هم خورشید در آسمان قدم می‌زند.
تو را به خدا بیا و تا جام این فصل دل‌تنگی ماه از مرداد خالی نشده، آیه‌های عدالت را در گوش زمین نجوا کن.

جمعه 19/5/1397 - 15:1

اگر شما این‌قدر مهربان نبودید، چه بر سر عالم می‌آمد... خدا می‌داند!
بگذار تاریکی هر چه می‌خواهد بگوید؛ از نور خورشید چیزی کم نمی‌شود.
همیشه "هـادی"ست، حتی اگر تاریکی روی آن خاکستر قلم سیاهش را بپوشد.
پا به پای ثانیه‌های لیلةالرغائب که فرشته‌ها کنار کعبه‌ی شریف نزول کرده‌اند، دست به دامن خدا می‌شویم...
خدایا! نخواه که طعنه‌های روزگار بیش از این دل‌گیرمان کند.
آن "مهدی" هدایت‌گر را برسان.

جمعه 12/5/1397 - 13:20

آرزو برای  ما که عیب نیست 

آرزو می کنم  وطن از جنگ و دروغ و خشکسالی دور باشد

آرزو می کنم آبرویی که دارد از دست می رود باز گردد

آرزو می کنم مردمان سرزمینم  فراموش نکنند خدا را و میهن را

آرزو می کنم روزی عدالت بر سراسر این سرزمین بال بگستراند و چشمهای خیس کودکان  آن دور دورهای ایران زمین که سوژه عکسهای خبری شده اند  برای  بالا رفتن من! لبخند بزند

آمدن آن روز را به خواستن خدا سپرده ایم و دستهای مردی که فقط می آید زمین را پر از داد کند 

جمعه 5/5/1397 - 10:0

بوی انتظار در دهان شب می‌پیچد و آدینه‌های منتظر این تابستان داغ، تنگی نفس گرفته‌اند.
نمی‌آیی؟
به حال و روز ما نگاه نمی‌کنی؟
این طعنه‌زدن‌ها، این کی‌کی گفتن‌ها، همه حکایت از خواهش‌های لبریز برای آمدن یک منجی دارد.
ما عطش یک دم مسیحایی (علیه السلام) داریم تا بر این بی‌حوصلگی‌های مدام و این اخم و تخم‌های کسل‌کننده مرهم بگذارد.
[امام رضا علیه السلام: چه بهتر است صبر کردن و انتظار فرج کشیدن]
"صبر کنید...!؟"
باشد! حالا که سهم ما "انتظار" است، باز هم "صبر" می‌کنیم تا نفس‌های خدایی‌ات یک روز دل‌های به زنگار نشسته و فرسنگ‌ها دور از همه، این دهکده‌ی کوچک جهانی را سیقل دهد.

جمعه 29/4/1397 - 10:30

برای ما که دلمان این روزها پیش نفس‌های غمناک گوشه‌ای از این سرزمین است، عطر وجود تو تسلی‌بخش لحظه‌هاست.
هر راهی، چراغی می‌خواهد؛ تـو! هم راه مایی، هم چراغ ما.
دلتنگت می‌شویم؛ چون |باقیمانده‌ی خدایی بر زمین|
گله‌ی خستگی‌هایمان را به تو می‌آوریم، چون واسطه‌ی آسمان و زمینی؛ اما اگر گاهی رویمان نمی‌شود روبرویت بایستیم، نگو که چرا!؟
بماند…
شرمنده‌ایم…
می‌خواهم خدا را شکر کنم که تو هستی و به روزهایم طراوت می‌دهی.
|بودنت جمعه‌های تلخ ما را شیرین می‌کند.|

جمعه 22/4/1397 - 9:50

پشت دیوار دلمان غوغایی‌ست
بد عادت شده‌ایم
تا کم می‌آوریم، عقده‌هایمان را نزد تو خالی می‌کنیم
ما، بوی عطر وجود تو را، شریک قرآن! لابلای کتاب خدا، خوب حس می‌کنیم...
و خدا را صدهزار مرتبه شکر که زیر سایه‌ی بلند مهربانی تو روزهایمان را شب می‌کنیم.
خدا پشت و پناهت...

جمعه 15/4/1397 - 9:34

هی قد کشیدیم و قد کشیدیم ، شدیم آدم بزرگ

آدم بزرگ هایی که گاهی گم می شوند

بی طاقت می شوند سر هیچ!

یادشان می رود خلیفه خدایند روی زمین

آدم بزرگ هایی که

گاهی فراموش می کنند "زمین خدا هیچ وقت خالی از حجت نیست"

ما

 جانمان را با آیات تطهیر و مباهله شستشو می دهیم

وقتی چشممان به خورشید است

 وقتی صدای گام های یک مرد آسمانی گوشمان را می نوازد

نگران چه ایم؟

وقتی فردا از آن من و توست

جمعه 8/4/1397 - 10:33

ما به نشانه های بی اشتباه ایمان آورده ایم. 

و این باور را به رخ عالم می کشیم که اهل بیت رسول لله پاکترین مخلوقات خدایند.

به رخ عالم می کشیم که انتظار نشان محکم باور ماست.

به رخ عالم می کشیم که

ما مردمان این سرزمین

چشم به راه آن موعودی هستیم که با آمدنش

در کالبد مرده ی زمین روح تازه ای خواهد دمید

اگر خورشید دیر طلوع می کند گناه او نیست

                                                  دیوارهای شهر بلند شده اند...

 

جمعه 1/4/1397 - 17:16

وقتی ابرهای ماه پایانی بهار مقابل دریچه چشمهای منتظرمان می‌گریزند

وقتی تکرار غریب ثانیه‌ها جای خالی یک منجی را داد می‌زنند

وقتی پیچ و خم کوچه‌های اضطراب را به امید وعده حتمی خدا با اشتیاق طی می‌کنیم

دلمان به یک چیز خوش است:

"این که زیر نگاه بلند تو نفس می‌کشیم"

 
خدا ما را دوست دارد، دوست نداشت که تو را ذخیره نمی کرد برای ما، آن وقت تنها بودیم و بی کس،

اما دیگر مخواه که میان واژه های فراق جمعه به جمعه گداخته شویم،

ما را دریاب

جمعه 25/3/1397 - 16:23

وقتی که می‌آیی مرا به مهمانی خدا ببری، رمضان، چقدر دلم قرص می‌شود برای این سی روز و ماهها و سالهای نیامده ام.

دستهایم را که به دستهای تو می‌دهم  شیرینی روزهای از خود جدا شدن و لذت شبهای با خدا بودن را حس می‌کنم، رمضان! اما ما ماه گم کرده‌ایم...

دستهای منتظر ما هر جا رو به روی نقطه‌ای از نور می‌ایستند، ظهور را می‌خواهند، از سطر به سطر چشمهای توسل، باران التماس جاری می‌شود و راستی رمضان ،‌ماه ما را دیدی بگو، بگو که دیگر نایی برایمان نمانده، بگو تنها به آمدن او دل بسته‌ایم،

به او بگو  بگو دوستش داریم...

جمعه 18/3/1397 - 12:54