mohamadmir ( تعداد مطالب : 17 ) ( تعداد نظرات : 13 )
بوي عيدي، بوي توت ، بوي كاغذ رنگي
بوي تند ماهي دودي وسط سفره نو
بوي ياس جا نمازه ترمه مادر بزرگ
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
شادي شكستن قلك پول
وحشت كم شدن سكه عيدي از شمردن زياد
بوي اسكناس تا نخورده لاي كتاب
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
فكر قاشق زدن يه دختر چادر سياه
شوق يه خيز بلند از روي بقچه هاي نون
برق كفش جفت شده تو گنجه ها
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
عشق يك ستاره ساختن با دو لك
ترس نا تموم گذاشتن جريمه هاي عيد مدرسه
بوي گا محمدي كه خشك شده لاي كتاب
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم
بوي باغچه بوي حوض عطر خوب نذري
شب جمعه پي فانوس توي كوچه گم شدن
بوي جوي لاجوردي حوس يه ابتني
با اينا زمستونو سر ميكنم
با اينا خستگيمو در ميكنم

زمان آخرین مطلب این کاربر: 3068روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 9:9
mohamadmir ( تعداد مطالب : 17 ) ( تعداد نظرات : 13 )
ترانه : مستی رویا
خواننده : بنان
ترانه سرا : ابوالحسن ورزی
آهنگساز : همایون خرم


آمد ، آمد امّا در نگاهش ، آمد امّا در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو ، نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شسته بود
عکس شیدایی ، در آن آیینه ی سیما نبود

در دل بیزار خود ، در دل بیزار خود چز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی ، گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسوا نبود

در نگاه سرد او ، در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را ، نشان ، از آتش سودا نبود

دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود

بر لبِ لرزان من ، فریادِ دل ، خاموش بود
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود ، آخر آن تنها امید جان من تنها نبود ، تنها نبود

جز من و او ، دیگری هم بود ، امّا ای دریغ
آگَه از دردِ دلم، زان عشقِ جان فرسا نبود
زمان آخرین مطلب این کاربر: 3068روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 9:8
رامين الهامي ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

شيطان و اسماعيل
بعد از آن كه حضرت ابراهيم عليه السلام شيطان را سنگ باران كرد و از پيش ‍ خود راند و نااميدش كرد، با شتاب خود را به حضرت اسماعيل رسانيد و با زبان خير خواهانه گفت : اى اسماعيل ! پيرمردى كه جلوتر مى رود كيست و به كجا مى رود؟فرمود: پدر من ابراهيم خليل الرحمان است و به ميهمانى دوست مى رويم . پدرم دوستى دارد كه وى ما را دعوت نموده و ما رهسپار آن جا هستيم .
شيطان گفت : پدرت حقيقت را به تو نگفته ، دوست كجا است ، دعوتى در كار نيست ! اى اسماعيل ! پدرت قصد كشتن تو را دارد، او مى خواهد گلوى نازكت را پاره كند سرت را ببرد؟!گفت : پدرم علاقه زيادى به من دارد، مرا دوست مى دارد و پدرى است مهربان ، مگر مى شود پدرى دل سوز و مهربان فرزند خود را بدون گناه بكشد؟!وى گفت : مگر نديدى كارد و طناب برداشته ؟ مى گويد: خدا در خواب از او خواسته تا تو را قربانى كند.اسماعيل گفت : اگر خدا گفته بايد بكشد، و اطاعت نمايد، اگر خدا دستور داده فرمان ، فرمان او است . يك بار سر بريدن سهل و آسان است . اى كاش ! مرا هزار مرتبه در راه دوست سر مى بريدند، باز زنده مى شدم و كشته راه دوست مى شدم .اسماعيل نيز با او همان كرد كه پدرش كرده بود. اين رفتار عاشقانه حضرت ابراهيم و فرمان بردن از خدا و سنگ زدن به شيطان الگويى شد تا ديگر دين داران ، تا دنيا باقى است به پيروى از حضرتش در مكه شريف و منا، راه و آيينش را بزرگ داشته و به دستور خداوند گردن نهند.
چون خليل الله فكند آن را شهاب
سوى اسماعيل آمد با شتاب
دام ابليس و حيل را ساز كرد
مكر و كيد و وسوسه آغاز كرد
زد به سنگ آن را پس اسماعيل راد
سنت رمى جماز از اين نهاد
مى كنم يعنى ز خود دور اهرمن
هم چو اسماعيل آن شاه زمن (501)

زمان آخرین مطلب این کاربر: 811روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 9:7
رامين الهامي ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2175 )

ج - راه گريز از جدال و ستيزه جوئى با مردم :

فضل فروشى و خرده گيرى از ديگران ، دو نوع از انواع تمايلات و گرايشهاى پست روانى و از حالات مهلك و فرومايه و غيرانسانى است :

1- اظهار فضل و يا فضل فروشى به عنوان تزكيه نفس ، يعنى خودپسندى و خودستائى تلقى مى شود كه مى توان آنرا ناشى از طغيان انسان در ادعاء والائى مقام و خودبزرگ بينى دانست ؛ در حاليكه خداوند متعال در نبشتار استوار بنياد خود (يعنى قرآن كريم ) بشر راز تزكيه نفس بمعنى خودستائى نهى كرده و فرموده است :« «فلا تزكوا انفسكم » » (223) .پس خويشتن را پاكيزه و مبراى از هر گونه عيب و نقص مپنداريد و خودپسند نباشيد.2- اما خرده گيرى از ديگران و وانمود ساختن عيب و نقص آنها، بازده و مقتضاى سبعيت و حالت درنده خوئى انسان است ؛ زيرا انسان مى خواهد در چنين حالات روانى ، ديگران را از هم بدرد، و به آنان صدمه و آزار برساند. اين حالت درنده خوئى ، آدمى را به نابودى و تيره روزى شخصيت سوق ميدهد. آرى ستيزه جوئى و درگيريهاى نامطلوب است كه اين حالات و خصلت هاى مهلك را در بشر تقويت مى نمايد.جدال و ستيز با ديگران هرگز از آزاررسانى و تهييج غضب و برانگيختن كينه ، جداپذير نيست ، و لازمه ستيزه جوئى اينست كه يكطرف درگير، طرف ديگر را وادار سازد كه از سخن خود برگردد و هر طور كه شد در صدد تاءييد سخن و مدعاى خويش برآيد، اعم از آنكه اين سخن و مدعى ، حق و يا باطل باشد.ستيزه جو، سعى مى كند گوينده را با هر حربه اى كه به نظر او مى رسد بكوبد، و شخصيت او را مخدوش سازد، و او را مورد نكوهش قرار دهد. نتيجه اين كار چنان خواهد بود كه ميان دو فرد ستيزه جو، درگيريها و مشاجرات لفظى (ناهنجارى ) بالا گيرد، و مانند دو سگى گردند كه با هم گلاويز مى شوند و به هم پارس ‍ مى كنند. و منظور هر يك از آنها اين است كه طرف مقابل را با نيش و گاز و حربه اى مورد حمله قرار دهد كه از لحاظ ايجاد صدمه و ناراحتى ، مؤ ثرتر، و در اسكات و كوباندن و نابود ساختن او، نيرومندتر باشد.راه درمان اين حالت روانى نابسامان آنست كه انسان ، حالت كبر و خودبزرگ بينى خويش را - كه انگيزه فضل فروشى او شده است و نيز خوى سبعانه و حالت درنده خوئى خويش را كه موجب تنقيص و خرده گيرى او از ديگران مى باشد - با داروهاى درمان بخش ، در هم شكند و آنرا از خود بسترد، داروهائى كه براى درمان كبر و خشم انسان ، مؤ ثر و سودمند مى باشد.در كتابى كه قبلا از آن ياد كرديم يعنى كتاب «منارالقاصدين فى اسرار معالم الدين » و نيز كتب ديگر كه در زمينه علم اخلاق تاءليف شده است ، طرق درمان اينگونه بيماريهاى روحى و داروهاى لازم ، ارائه شده است

زمان آخرین مطلب این کاربر: 811روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 9:5
mohamadmir ( تعداد مطالب : 17 ) ( تعداد نظرات : 13 )

دل زود باورم را به كرشمه اي ربودی


چو نياز ما فزون شد تو بناز خود فزودی


به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما


من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودی


من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم


تو چرا ز من گريزي كه وفايم آزمودی


ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم


نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شنودی


چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباری


خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودی

زمان آخرین مطلب این کاربر: 3068روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 9:4
mohamadmir ( تعداد مطالب : 17 ) ( تعداد نظرات : 13 )


بهر هر ياری كه جان دادم به پاس دوستی


دشمنی ها كرد با من ، در لباس دوستی


كوه پا بر جا گمان مي كردمش ، دردا كه بود


از حبابی سست بنيان تر ، اساس دوستی


بس كه رنج از دوستان باشد دل آزرده را


جای بيم دشمنی ، دارد هراس دوستی


جان فدا كرديم و ياران قدر ما نشناختند


كور بادا ، ديده حق ناشناس دوستی


دشمن خويشی رهی ، كز دوستداران دوروی


دشمنی بينی و خاموشی به پاس دوستی

زمان آخرین مطلب این کاربر: 3068روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 9:4
mohamadmir ( تعداد مطالب : 17 ) ( تعداد نظرات : 13 )

زندگی اجبار است ...... دوستی يک بار است.......مرگ اختار

است......اما جدايی بسيار است.......

زمان آخرین مطلب این کاربر: 3068روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 9:3
mohamadmir ( تعداد مطالب : 17 ) ( تعداد نظرات : 13 )


از زندگي از اين همه تكرار خسته ام


از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام


دلگيرم از ستاره و آزرده ام ز ماه


امشب دگر ز هر كه و هر كار خسته ام


دل خسته سوي خانه تن خسته مي كشم


آوخ ... كزين حصار دل آزار خسته ام


بيزارم از خموشي تقويم روي ميز


وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام


از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود


از خود كه بي شكيبم و بي يار خسته ام


تنها و دل گرفته و بيزار و بي اميد


از حال من مپرس كه بسيار خسته ام

زمان آخرین مطلب این کاربر: 3068روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 9:2
mohamadmir ( تعداد مطالب : 17 ) ( تعداد نظرات : 13 )

ای دیر به دست آمده بس زود برفتی


آتش زدی اندر من و چون دود برفتی


چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی


چون دوستی سنگدلان زود برفتی


زان پیش که در باغ وصال تو دل من


از داغ فراق تو برآسود برفتی


ناگشته من از بند تو آزاد بجستی


ناکرده مرا وصل تو خشنود برفتی


هر روز بیفزود همی لطف تو با من


چون در دل من عشق بیفزود برفتی

زمان آخرین مطلب این کاربر: 3068روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 9:0
mohamadmir ( تعداد مطالب : 17 ) ( تعداد نظرات : 13 )


فال اون دختر كولي تو خيابون يادته ؟


گفت دل شيشه ييم رو مي شكني آسون ‚ يادته؟


تو مي گفتي كه دروغه !‌ ما هميشه با هميم


لحظه ي تلخ جدايي دلامون ‚ يادته ؟


حالا هي نامه ها رو به قاصدك ها مي سپارم


مي نويسم كه هنوزمثل قديم دوست دارم


قاصدك ها توي دست باد ميرن يه جاي دور


من تو هر ترانه يي اسمت رو صد بار ميارم


حالا كه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون


نازنينم !‌ به خودت سلام ما رو برسون


نگو يادت نمياد اون همه حرفاي قشنگ


نگو تكرار نميشن خاطره هاي رنگ به رنگ


حالا من تو هر ترانه مي شكنم هزار دفه


حالا قصه مون شده افسانه ي ماه و پلنگ


تو هميشه دور دوري ‚ من هميشه پا به پات


چشم براه ديدنت ‚ منتظر زنگ صدات


هر جاي قصه كه هستي اين حقيقت رو بدون


يه نفر تا ته دنيا نامه مي فرسته برات


حالا كه نامه ها رو گم مي كنه نامه رسون


نازنينم !‌ به خودت سلام ما رو برسون

زمان آخرین مطلب این کاربر: 3068روز قبل
شنبه 11/1/1386 - 8:59
  • تعداد رکورد ها : 658423