رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

در محضر قاضى

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 شاكى شكایت خود را به خلیفه مقتدر وقت، عمر بن الخطاب، تسلیم كرد. طرفین دعوا باید حاضر شوند و دعوا طرح شود. كسى كه از او شكایت شده بود، امیرالمؤمنین على بن ابیطالب علیه السلام بود. عمر هر دو طرف را خواست و خودش در مسند قضا نشست. طبق دستور اسلامى، دو طرف دعوا باید پهلوى یكدیگر بنشینند و اصل تساوى در مقابل دادگاه محفوظ بماند. خلیفه مدعى را به نام خواند و امر كرد در نقطه معینى روبروى قاضى بیستد. بعد رو كرد به على گفت یا ابالحسن! پهلوى مدعى خودت قرار بگیر. با شنیدن این جمله، چهره على علیه السلام درهم و آثار ناراحتى در قیافه اش پیدا شد. خلیفه گفت: یا على! میل ندارى پهلوى طرف مخاصمه خویش بایستى

على: «ناراحتى من از آن نیست كه باید پهلوى طرف دعواى خود بایستم، برعكس، ناراحتى من از این بود كه تو كاملاً عدالت را مراعات نكردى ؛ زیرا مرا با احترام نام بردى و به كنیه خطاب كردى و گفتى «یا ابالحسن»، اما طرف مرابه همان نام عادى خواندى. علت تاءثر و ناراحتى من این بود»(1)

  

 

 

**********  (1). اَلاِمامُ عَلىّ صَوْتُ الْعَدالَةِ اْلاِنْسانِیَّةِ، ص 49. و ر.ك: شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید (چاپ بیروت) ج 4، ص 185.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
چهارشنبه 15/7/1394 - 9:20
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

باید بسیج عمومى نمود

 عصر حكومت و خلافت حضرت على (علیه السلام ) بود سپاه متجاوز معاویه به شهر انبار حمله كرد و به غارت و چپاول گرى پرداختند، خبر این حادثه به على (علیه السلام ) رسید، شخصا پیاده و نخلیه (منزلگاهى نزدیك كوفه كه میدان رزم بود) آمد (تا براى سركوبى متجاوزان ، اقدام كند) مسلمان خود را به حضور على (علیه السلام ) رساندند و عرض ‍ كردند: اى امیرمؤ منان (علیه السلام )، ما عهده دار سركوبى متجاوزان خواهیم شد، شما بجاى خود بروید. امام على (علیه السلام ) به آنها فرمود: ما تكفونن انفسكم فكیفت تكفوننى غیركم ... شما قادر نیستید كه از عهده مشكلات خودتان برآیید، بنابراین چگونه مشكل دیگران را از من دفع مى نمایید؟ اگر ملت هاى قبل ، از ستم فرمانروایان خود، شكایت داشتند، من امروز از ستم ملت خودم شكایت دارم ، گویى من پیرو و فرمانبر هستم و آنها رهبر و فرمانروا مى باشند... در این میان كه على (علیه السلام ) ناراحتى خود را نسبت به سستى و سهل انگارى ملت ، اعلام داشت ، دو نفر از اصحابش به حضور على (علیه السلام ) آمدند و یكى از آنها عرض كرد: من جز اختیار خود و برادرم را ندار، فرمان بده تا آن را اجرا كنیم .

امام على (علیه السلام ) در پاسخ فرمود: این تقعان مما ارید: (شما در برابر آنچه من مى خواهم چه كارى مى توانید انجام دهید؟)(1) یعنى : با یك نفر و دو نفر، كارى ساخته نیست ، باید بسیج عمومى نمود و با سپاه مجهز و بسیار براى سركوبى متجاوزان حركت كرد.

 

************

 1) تحف العقول.

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
سه شنبه 14/7/1394 - 11:17
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

فاصله حق و باطل چقدر است ...

 معاویه مرد ناشناسى را خدمت حضرت على (علیه السلام ) فرستاد تا سوالاتى كه پادشاه روم از او پرسیده بود و از آن حضرت سؤ ال كند، آن مرد چون به كوفه آمد با حضرت صحبت كرد و حضرت فهمید كه او فرستاده معاویه است . آنگاه فرمود: خدازاده هند جگرخوار را بكشد كه چه اندازه خود و همراهانش گمراهند خدا او را بكشد... بعد فرمود: حسن و حسین علیهم السلام و محمد را نزد من بیاورید آنها آمدند آنگاه حضرت به مرد شامى گفت : اى برادر شامى این دو فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم هستند و این فرزند من است از هر كدام مى خواهى مسائل خود را بپرس . آن شامى گفت : از این (یعنى حسن (علیه السلام )) سؤ ال مى كنم و سؤ ال كرد: 1- میان حق و باطل چقدر فاصله است ؟ 2- میان آسمان و زمین چقدر فاصله است ؟ 3- میان مشرق و مغرب چقدر فاصله است ؟ این لكه بى نورى كه در ماه است چیست ؟ 4- قوس و قزح چیست ؟ 5- كهكشان چیست ؟ 6- نخستین آبى كه بر روى زمین جارى شد كدام است ؟ 7- نخستین چیزى كه روى زمین به جنبش در آمد چیست ؟ 8- آن چشمه كه ارواح مؤ منان و مشركان بدان ماءوى دارند كدام است ؟ 9- مؤ نث چیست ؟ 10- آن ده چیزى كه هر كدام از دیگرى سخت تر است چیست ؟ امام حسن (علیه السلام ) در پاسخ وى فرمود: اى برادر شامى ، میان حق و باطل چهار انگشت فاصله است آنچه به چشم خود دیدى حق است و با گوش خود بیهوده و باطل بسیار مى شنوى و اما میان آسمان و زمین به اندازه دعا و آه ستمدیده و مد بصر فاصله است ... میان مشرق و مغرب یك روز حركت خورشید است ، خورشید را هنگام طلوع و غروب ببین در مى یابى ، و اما این كهكشان همان شكافهاى آسمان است كه محل نزول آب سیل آساى طوفان نوح بوده اند و اما قوس و قزح آنكه نباید قزح بگویى زیرا قزح شیطانست ولى آن قوس الله است و امان از غرق شدن است و اما لكه سیاه روى ماه بدرستى كه نور ماه مانند نور آفتاب بوده ولى خداوند آنرا محو و تاریك كرده چنانچه در قرآنش (1) فرمود: آیت شب را محو كردیم و آیت روز را روشن ساختیم و اما نخستین چیزى كه روى زمین روان شد وادى دلس بود (یعنى وادى ظلمت ) و اول چیزى كه روى زمین جنبید درخت خرما بود.

و اما چشمه اى كه ارواح مؤ منان در آن جمع هستند چشمه اى است بنام سلمى و اما آن چشمه ایكه ارواح كفار در آن جمع اند چشمه ایست بنام برهوت و اما مونث آن آدمى است كه معلوم نیست زن است ، یا مرد، لذا باید تا هنگام بلوغ او، در انتظار ماند اگر زن است پستان برآورد و اگر مرد باشد ریش در آورد... .اما آن ده چیزیكه از یكدیگر سخت ترند، آن است كه خداوند سنگ را سخت تر آفرید و سخت تر از سنگ آهن است ، و سخت تر از آهن آتش است ، و سخت تر از آتش آب است ، و سخت تر از آب ابر است ، و سخت تر از ابر باد است و سخت تر از باد ملك است و سخت تر از ملك ، ملك الموت است ، و سخت تر از او مرگ است و سخت تر از او فرمان خداوند است (2)

 

************

 

1) تحف العقول.


2)
الاسراء/ 12.


 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
سه شنبه 14/7/1394 - 11:14
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 دنیا براى اهل تقوا

  جابربن عبدالله انصارى مى گوید: ما در بصره به همراه امیرالمؤ منین (علیه السلام ) بودیم چون آن حضرت از جنگ با مخالفان خود آسوده شد در پایان شبى به ما سركشى كرد و فرمود: در چه چیزى گفتگو مى كنید؟ عرض كردم : یا على (علیه السلام ) در نگوهش از دنیا حضرت فرمود: اى جابر دنیا را براى چه نكوهش مى كنید؟ آنگاه حمد الهى و ستایشخداوند را كرد و فرمود: اما بعد؛ چه چیزى در نهاد مردم است كه دنیا را نكوهش مى كنند؟.. دنیا براى كسى كه آنرا دست بفهمد خانه راستى است و مسكن تندرستى و محل ثروت . مسجد پیغمران خداست و فرودگاه وحى حضرت حق است و نمازگاه فرشته هایش . ...اى جابر كیست كه دنیا را نكوهش كند؟ با اینكه به فرزندان خود اعلام كرده و فریاد كشیده كه رفتنى است و خود را به نابودى وصف كرده است ... مردمى بد كار، هنگام پشیمانى آنرا به باد مذمت مى گیرند... بس ‍ است اى جابر! با من بیا با او رفتن ، تا بر گورستان رسیدیم و فرمود: (اشاره به قبور) اى خاك نشینان ، اى آوارگان ، امام خانه ها شما را مسكن ساختند و میراثها را قسمت كردند و همسرهایتان به شوهر رفتند!

اینست خبرى كه ما داریم ، شما چه خبر دارید؟ سپس لختى دم بست و باز سر برداشت و فرمود: سوگند به آنكه آسمان را برداشت تا بلندى گرفت و زمین را بگسترد تا پهناور شد اگر به این مردگان اجازه سخن مى دادند مى گفتند: ما بهترین توشه بعد از مرگ را تقوا یافتیم . سپس فرمود: اى جابر برگرد.(1)

 

**************

 

1) محجة البیضاء، ج 4، ص 199.



 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
سه شنبه 14/7/1394 - 11:11
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

گوش به دعاى مادر

  

 

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ در آن شب همه اش به كلمات مادرش كه در گوشه اى از اطاق رو به طرف قبله كرده بود گوش مىداد. ركوع و سجود و قیام و قعود مادر را در آن شب كه شب جمعه بود، تحت نظر داشت. با اینكه هنوز كودك بود، مراقب بود ببیند مادرش كه این همه در باره مردان و زنان مسلمان دعاى خیر مىكند و یك یك را نام مىبرد و از خداى بزرگ براى هر یك از آنها سعادت و رحمت و خیر و بركت مىخواهد، براى شخص خود از خداوند چه چیزى مساءلت مىكند؟ امام حسن آن شب را تا صبح نخوابید و مراقب كار مادرش، صدیقه مرضیه علیها السلام بود. و همه اش منتظر بود كه ببیند مادرش در باره خود چگونه دعا مىكند و از خداوند براى خود چه خیر و سعادتى مىخواهد؟ شب صبح شد و به عبادت و دعا در باره دیگران گذشت. و امام حسن، حتى یك كلمه نشنید كه مادرش براى خود دعا كند. صبح به مادر گفت: «مادر جان! چرا من هرچه گوش كردم، تو در باره دیگران دعاى خیر كردى و در باره خودت یك كلمه دعا نكردى؟».

مادر مهربان جواب داد: «پسرك عزیزم! اول همسایه، بعد خانه خود»(1)

   
 
  (1). «یا بُنَىَّ! اَلْجارُ ثُمَّ الدّارُ»، (بحارالانوار، ج 10، ص 25)

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
سه شنبه 14/7/1394 - 9:58
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

نماز عید

  

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

 ماءمون، خلیفه باهوش و با تدبیر عباسى، پس از آنكه برادرش محمدامین را شكست داد و از بین برد و تمام منطقه وسیع خلافت آن روز تحت سیطره و نفوذش واقع شد، هنوز در مرو (كه جزء خراسان آن روز بود) به سر مىبرد كه نامه اى به امام رضا علیه السلام در مدینه نوشت و آن حضرت را به مرو احضار كرد. حضرت رضا عذرهایى آورد و به دلایلى از رفتن به مرو معذرت خواست. ماءمون دست بردار نبود نامه هاى پشت سر یكدیگر نوشت تا آنجا كه بر امام روشن شد كه خلیفه دست بردار نیست. امام رضا از مدینه حركت كرد و به مرو آمد. ماءمون پیشنهاد كرد كه بیا و امر خلافت را به عهده بگیر. امام رضا كه ضمیر ماءمون را از اول خوانده بود و مىدانست كه این مطلب صد در صد جنبه سیاسى دارد، به هیچ نحو زیر بار این این پیشنهاد نرفت. مدت دو ماه این جریان ادامه پیدا كرد، از یك طرف اصرار و از طرف دیگر امتناع و انكار. آخرالامر ماءمون كه دید این پیشنهاد پذیرفته نمى شود، موضوع ولایت عهد را پیشنهاد كرد. این پیشنهاد را امام با این شرط قبول كرد كه صرفا جنبه تشریفاتى داشته باشد، و امام مسؤلیت هیچ كارى را به عهده نگیرد و در هیچ كارى دخالت نكند. ماءمون هم پذیرفت. ماءمون از مردم بر این امر بیعت گرفت. به شهرها بخشنامه كرد و دستور داد به نام امام سكه زدند و در منابر به نام امام خطبه خواندند. روز عیدى رسید (عید قربان) ماءمون فرستاد پیش امام و خواهش كرد كه در این عید شما بروید و نماز عید را با مردم بخوانید تا براى مردم اطمینان بیشترى در این كار پیدا شود. امام پیغام داد كه: «پیمان ما بر این بوده كه در هیچ كار رسمى دخالت نكنم، بنابراین از این كار معذرت مىخواهم». ماءمون جواب فرستاد: مصلحت در این است كه شما بروید تا موضوع ولایت عهد كاملاً تثبیت شود. آن قدر اصرار و تاءكید كرد كه آخرالامر امام فرمود: «مرا معاف بدارى بهتر است و اگر حتما باید بروم، من همان طور این فریضه را ادا خواهم كرد كه رسول خدا و على بن ابیطالب ادا مىكرده اند». ماءمون گفت: «اختیار با خود تو است، هر طور مىخواهى عمل كن». بامداد روز عید، سران سپاه و طبقات اعیان و اشراف و سایر مردم، طبق معمول و عادتى كه در زمان خلفا پیدا كرده بودند، لباسهاى فاخر پوشیدند و خود را آراسته بر اسبهاى زین و یراق كرده، پشت در خانه امام، براى شركت در نماز عید حاضر شدند. سایر مردم نیز در كوچه ها و معابر خود را آماده كردند و منتظر موكب با جلالت مقام ولایت عهد بودند كه در ركابش حركت كرده به مصلى بروند، حتى عده زیادى مرد و زن در پشت بامها آمده بودند تا عظمت و شوكت موكب امام را از نزدیك مشاهده كنند. و همه منتظر بودند كه كى در خانه امام باز و موكب همایونى ظاهر مىشود. از طرف دیگر، حضرت رضا، همان طور كه قبلاً از ماءمون پیمان گرفته بود، با این شرط حاضر شده بود در نماز عید شركت كند كه آن طور مراسم را اجرا كند كه رسول خدا و على مرتضى اجرا مىكردند، نه آن طور كه بعدها خلفا عمل كردند، لهذا اول صبح غسل كرد و دستار سپیدى بر سر بست، یك سر دستار را جلو سینه انداخت و یك سر دیگر را میان دو شانه، پاها را برهنه كرد، دامن جامه را بالا زد و به كسان خود گفت شما هم این طور بكنید. عصایى در دست گرفت كه سر آهنین داشت. به اتفاق كسانش از خانه بیرون آمد و طبق سنت اسلامى، در این روز با صداى بلند گفت: «اَللّهُ اَكْبَرُ اللّهُ اَكْبَر». جمعیت با او به گفتن این ذكر هم آواز شدند و چنان جمعیت با شور و هیجان هماهنگ تكبیر گفتند كه گویى از زمین و آسمان و در و دیوار، این جمله به گوش مىرسید، لحظه اى جلو در خانه توقف كرد و این ذكر را با صداى بلند گفت: «اَللّه اَكْبَرُ اللّهُ اَكْبَرُ اَللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما هَدانا، اللّهُ اَكْبَرُ عَلى ما رَزَقَنا مِنْ بَهیمَةِ اْلاَنْعامِ، اَلْحَمْدُللّهِِ عَلى ما اَبْلانا». تمام مردم با صداى بلند و هماهنگ یكدیگر این جمله را تكرار مىكردند، در حالى كه همه به شدت مىگریستند و اشك مىریختند و احساساتشان به شدت تهییج شده بود. سران سپاه و افسران كه با لباس رسمى آمده بر اسبها سوار بودند و چكمه به پا داشتند، خیال مىكردند مقام ولایت عهد، با تشریفات سلطنتى و لباسهاى فاخر و سوار بر اسب بیرون خواهد آمد. همینكه امام را در آن وضع ساده و پیاده و توجه به خدا دیدند، آن چنان تحت تاءثیر احساسات خود قرار گرفتند كه اشك ریزان صدا را به تكبیر بلند كردند و با شتاب خود را از مركبها به زیر افكندند و بى درنگ چكمه ها را از پا درآوردند. هركس چاقویى مىیافت تا بند چكمه ها را پاره كند و براى باز كردن آن معطل نشود، خود را از دیگران خوشبخت تر مىدانست. طولى نكشید كه شهر مرو پر از ضجه و گریه شد، یكپارچه احساسات و هیجان و شور و نوا شد. امام رضا بعد از هر ده گام كه برمى داشت، مىایستاد و چهار بار تكبیر مىگفت و جمعیت با صداى بلند و با گریه و هیجان، او را مشایعت مىكردند. جلوه و شكوه معنا و حقیقت، چنان احساسات مردم را برانگیخته بود كه جلوه ها و شكوههاى مظاهر مادى كه مردم انتظار آن را مىكشیدند از خاطرها محو شد، صفوف جمعیت با حرارت و شور به طرف مصلى حركت مىكرد.

خبر به ماءمون رسید، نزدیكانش به او گفتند اگر چند دقیقه دیگر این وضع ادامه پیدا كند و على بن موسى به مصلى برسد، خطر انقلاب هست. ماءمون بر خود لرزید. فورا فرستاد پیش حضرت و تقاضا كرد كه بر گردید؛ زیرا ممكن است ناراحت بشوید و صدمه بخورید، امام كفش و جامه خود را خواست و پوشید و مراجعت كرد و فرمود: «من كه اول گفتم از این كار معذورم بدارید»(1)

. 

 

********************

 

(1). بحارالانوار، ج 12، حالات حضرت رضا ص 39

.

  

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
سه شنبه 14/7/1394 - 9:55
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 على (ع ) و راهب

 امیرالمؤ منین على (علیه السلام ) با لشكرش به سوى صفین حركت كرد در بین راه آب آنها تمام شد و همه تشنه ماندند و هر چه جستجو كردند آبى نیافتند! به دستور حضرت مقدارى از جاده خارج شدند و در وسط بیابان دیر (عبادتگاهى ) دیدند از راهب طلب آب كردند راهب گفت : از اینجا تا نزدیكترین چاه آب دو فرسخ فاصله است و گاهى براى من آب مى آوردند و من آبم را براى خودم جیره بندى مى كنم و گرنه از شدت تشنگى مى میرم . حضرت فرمود: شنیدید كه راهب چه مى گوید: عرض ‍ كردند: آیا مى فرمائى كه به آنجا كه راهب مى گوید برویم ؟ حضرت فرمود: نیازى به پیمودن این مسیر طولانى نیست . پس حضرت سر شتر خود را به سوى قبله گردانید و محلى را كه در نزدیكى دیر بود نشان داد و فرمود آنجا را حفر كنند زمین را كندند و خاكها را كنارى ریختند تا به سنگ بسیار بزرگى رسیدند، عرض كردند: یا على (علیه السلام ) اینجا سنگى است كه وسائل ما (مثل كلنگ ) در آن اثر نمى كند حضرت فرمود: زیرا این سنگ آب است جدیت كنید تا آن را بردارید اصحاب جمع شدند و تلاش كردند امام نتوانستند آن سنگ را حركت بدهند حضرت على (علیه السلام ) كه ناتوانى اصحاب خود را دید، نزد آنها آمد و انگشتانش ‍ را از گوشه سنگ به زیر آن برد و با یك حركت آن را تكان

داد و از جاى بر كند و به محلى بسیار دور پرتاب كرد. آنگاه آب بسیارى پدیدار شد، لشكریان آمدند و از آن آب كه بسیار گوارا و سرد بود نوشیدند و به دستور حضرت مقدار زیادى آب براى خود برداشتند آنگاه حضرت آن سنگ را برداشت و سر جاى خود گذاشت و دستور داد خاك ها را بر آن ریخته و اثر آن را محو كنند، راهب در بالاى دیر این منظره را دید، آنگاه نزد على (علیه السلام ) رسید و عرض كرد آیا تو پیامبر خدا هستى ؟ حضرت فرمود: نه . پرسید آیا ملائكه هستى ؟ فرمود: نه پرسید تو كیستى ؟ فرمود: من جانشین پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم هستم . راهب گفت : دستت را بده تا با تو بیعت كنم و مسلمان شوم حضرت دستش را داد و او نیز با شهادت به توحید و نبوت و امامت على (علیه السلام ) مسلمان شد. حضرت از او پرسید چه چیزى باعث شد كه تو اسلام بیاورى ؟ عرض ‍ كرد: یا على (علیه السلام ) این دیر اینجا بنا شد تا كسى كه این سنگ را از جاى خود بر مى دارد شناخته شود قبل از من علما و راهبهاى زیادى در اینجا ساكن شدند تا تو را بشناسند ولى موفق نشدند و خدا این نعمت را به من مرحمت نمود زیرا ما در كتاب خود خوانده ایم و از علماء خود نیز شنیده ایم كه از محل این سنگ هیچ كس جز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم و یا جانشین پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خبر ندارد و تا او نیاید محل او آشكار نمى شود و كسى قدرت كندن آن را ندارد جز همان نبى یا وصى او و چون من این را در شما دیدم مسلمان شدم . حضرت وقتى این سخن را شنید آنقدر گریه كرد كه صورت و ریش او از اشك چشمش تر شد و فرمود: بشنوید این برادر مسلمان شما چه مى گوید، راهب یكبار دیگر جریان را گفت و همه اصحاب شكر خدا را بجاى آوردند كه از یاران على (علیه السلام ) هستند، سپس لشكر حركت كرد و راهب هم با آنها همراه شد و در جنگ با اهل شام آن راهب كشته شد و حضرت بر او نماز خواند و او را به خاك سپرد و بسیار براى او استغفار كرد.(1)

 

*************

 

 1) شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 2، ص 292؛ رجال کشی، ص 85.


 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
يکشنبه 12/7/1394 - 10:1
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

 خبر از شهادت میثم

 

میثم تمار پیش از شهادت خود به توسط على (علیه السلام ) از آن باخبر بوده و آن را از مولایش على (علیه السلام ) شنیده بود. امام (علیه السلام ) به میثم تمار گفت : چه خواهى كرد آن روزى كه فرزند ناپاك بنى امیه - عبیدالله زیاد - از تو بخواهد كه از من تبرى و بیزارى بجویى ؟ میثم گفت : نه به خدا سوگند هرگز چنین نخواهم كرد، امام فرمود: در غیر اینصورت به دارت آویخته و تو را مى كشند. میثم گفت : صبر و بردبارى خواهم كرد این در راه خدا چیزى نیست . على (علیه السلام ) به او فرمود: اى میثم تو بعدها با این درخت ماجراها خواهى داشت ... اى میثم این درخت خرما را به چهار قسمت تقسیم مى كنند و تو را از قسمت چهارم آن به دار مى آویزند، از این رو میثم خیلى وقتها پیش آن درخت مى آمد و در كنارش ‍ نماز مى خواند و مى گفت : مباركت باد اى نخل ؛ مرا براى تو آفریده اند و تو براى من روییده اى و همواره به آن نخل نگاه مى كرد روزى كه ابن زیاد حاكم كوفه شد هنگام ورود به كوفه پرچمش به شاخه اى از آن درخت نخل گیر كرد و پاره شد ابن زیاد از این پیش آمد فال بد زد و دستور داد آن را بریدند آنگاه نجارى آن را خرید و به چهار قسمت در آورد، میثم به فرزندش صالح گفت : نام من و پدرم را بر چوب آن نخل حك كن صالح مى گوید: نام پدرم را آن روز بر آن چوب نوشتم وقتى ابن زیاد پدرم را به دار آویخت پس از چند روز چوبه دار را دیدم همان قسمتى از آن نخل بود كه نام پدرم را بر آن نوشته بودم .(1)

  

***********

  1) خصال صدوق، ج 2، ص 572.

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
يکشنبه 12/7/1394 - 9:57
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

پیامبر (ص ) از ناكثین و قاسطین و مارقین مى گوید:

 امیرالمؤ منین (علیه السلام ) مى فرماید: روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به من فرمود: اى على (علیه السلام ) به زودى با عهد شكنان ، گمراهان و خارج شدگان از دین جنگ خواهى كرد. عرض كردم یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم ناكثین (پیمان شكنان ) كیانند؟ فرمود: طلحه و زبیر و (عایشه ) كه در حجاز با تو بیعت مى كنند و در عراق پیمان مى شكنند و هر گاه این كار را كردند با آن ها جنگ كن . زیرا در قتال و جهاد با آنها پاكیزگى براى اهل زمین است . عرض كردم یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم قاسطین (گمراهان ) كیانند؟ فرمود: معاویه و یارانش ، عرض كردم : آنها كه از دین بیرون مى روند (مارقین ) كیایند؟ فرمود: یاران ذى الثدیه (1) (پستاندار) و آنها هستند كه از دین بیرون مى روند همانطور كه تیر از كمان خارج مى شود پس آنها را بكش چون در كشتار آنان گشایش و فرج براى اهل زمین و عذابى فورى بر آنها و ذخیره اى (ثوابى ) براى تو در قیامت در نزد خداست ... یا على (علیه السلام ) تو پیمان مرا رعایت كرده و بر طریقه من كارزار مى كنى و امت من با تو مخالفت خواهند كرد

.(2)

 

*************

 

1) بحارالانوار، ج 27، ص 247، حدیث 7.



2) منظور سر دسته گروه گمراه خوارج ابن کواء می‏باشد.




 

 

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
يکشنبه 12/7/1394 - 9:50
رامین الهامی ( تعداد مطالب : 20040 ) ( تعداد نظرات : 2174 )

 

در بزم خلیفه بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ متوكل، خلیفه سفاك و جبّار عباسى، از توجه معنوى مردم به امام هادى علیه السلام بیمناك بود و از اینكه مردم به طیب خاطر حاضر بودند فرمان او را اطاعت كنند رنج مىبرد. سعایت كنندگان هم به او گفتند ممكن است على بن محمد (امام هادى) باطنا قصد انقلاب داشته باشد و بعید نیست اسلحه و یا لااقل نامه هایى كه دال بر مطلب باشد در خانه اش پیدا شود. لهذا متوكل یك شب بى خبر و بدون سابقه، بعد از آنكه نیمى از شب گذشته و همه چشمها به خواب رفته و هركسى در بستر خویش استراحت كرده بود، عده اى از دژخیمان و اطرافیان خود را فرستاد به خانه امام كه خانه اش را تفتیش كنند و خود امام را هم حاضر نمایند متوكل این تصمیم را در حالى گرفت كه بزمى تشكیل داده مشغول میگسارى بود. ماءمورین سرزده وارد خانه امام شدند و اول به سراغ خودش رفتند، او را دیدند كه اطاقى را خلوت كرده و فرش اطاق را جمع كرده، بر روى ریگ و سنگریزه نشسته به ذكر خدا و راز و نیاز با ذات پروردگار مشغول است. وارد سایر اطاقها شدند، از آنچه مىخواستند چیزى نیافتند. ناچار به همین مقدار قناعت كردند كه خود امام را به حضور متوكل ببرند. وقتى كه امام وارد شد، متوكل در صدر مجلس نشسته مشغول مىگسارى بود. دستور داد كه امام پهلوى خودش بنشیند. امام نشست. متوكل جام شرابى كه در دستش بود به امام تعارف كرد. امام امتناع كرد و فرمود: «به خدا قسم! كه هرگز شراب داخل خون و گوشت من نشده، مرا معاف بدار». متوكل قبول كرد، بعد گفت: «پس شعر بخوان و با خواندن اشعار نغز و غزلیات آبدار محفل ما را رونق ده». فرمود: «من اهل شعر نیستم و كمتر از اشعار گذشتگان حفظ دارم». متوكل گفت: چاره اى نیست، حتما باید شعر بخوانى امام شروع كرد به خواندن اشعارى (1) كه مضمونش این است: «قله هاى بلند را براى خود منزلگاه كردند و همواره مردان مسلح در اطراف آنها بودند و آنها را نگهبانى مىكردند، ولى هیچیك از آنها نتوانست جلو مرگ را بگیرد و آنها را از گزند روزگار محفوظ بدارد». «آخرالامر از دامن آن قله هاى منیع و از داخل آن حصنهاى محكم و مستحكم به داخل گودالهاى قبر پایین كشیده شدند و با چه بدبختى به آن گودالها فرود آمدند» «در این حال منادى فریاد كرد و به آنها بانگ زد كه: كجا رفت آن زینتها و آن تاجها و هیمنه ها و شكوه و جلالها؟». «كجا رفت آن چهره هاى پرورده نعمتها كه همیشه از روى ناز و نخوت، در پس پرده هاى الوان، خود را از انظار مردم مخفى نگاه مىداشت؟». «قبر عاقبت آنها را رسوا ساخت. آن چهره هاى نعمت پرورده، عاقبت الامر جولانگاه كرمهاى زمین شد كه بر روى آنها حركت مىكنند!». «زمان درازى دنیا را خوردند و آشامیدند و همه چیز را بلعیدند، ولى امروز همانها كه خورنده همه چیزها بودند، ماءكول زمین وحشرات زمین واقع شده اند!». صداى امام با طنین مخصوص و با آهنگى كه تا اعماق روح حاضرین و از آن جمله خود متوكل نفوذ كرد این اشعار را به پایان رسانید. نشاه شراب از سر میگساران پرید. متوكل جام شراب را محكم به زمین كوفت و اشكهایش مثل باران جارى شد. به این ترتیب آن مجلس بزم درهم ریخت و نور حقیقت توانست غبار غرور و غفلت را ولو براى مدتى كوتاه از یك قلب پرقساوت بزداید.(2)   *********       1).         باتُوا عَلى قُلَلِ اْلاَجْبالِتَحْرِسُهُمْ وَاسْتُنْزِلُوا بَعْدَ عِزٍّ عَنْ مَعاقِلِهِمْ نادهُمْ صارِخٌ مِنْ بَعْدِ دَفْنِهِمْ اَیْنَ اْلوُجُوهُ الَّتى كانَتْ مُنَعَّمَةً فَاَفْصَحَ الْقَبْر عَنْهُمْ حینَ سائَلَهُمْ قَدْ طالَ ما اَكَلُوا دَهْراً وَما شَرَبُوا فَاَصْبَحُوا اْلیَوْمَ بَعْدَ اْلاَكْلِ قَدْ اُكِلُوا

·         غُلْبُ الّرِجالِ فَلَمْ تَنْفَعْهُمُ القُلَل وَاُسْكِنُوا حُفّراًیابِئْسَما نْزِلَوا اَیْنَ اْلاَساوِرُ وَالتّیجانُ وَاْلحُلَلُ مِنْ دُونِها تُضْرَبُ اْلاَسْتارُ

وَاْلكُلَلُ تِلْكَ اْلوُجُوهُ عَلَیْهاَ الدُّودُ تَنْتَقِلُ فَاَصْبَحُوا اْلیَوْمَ بَعْدَ اْلاَكْلِ قَدْ اُكِلُوا فَاَصْبَحُوا اْلیَوْمَ بَعْدَ اْلاَكْلِ قَدْ اُكِلُوا

(2).

 بحارالانوار، ج 2، احوال امام هادى، ص 149.

  

 

زمان آخرین مطلب این کاربر: 401روز قبل
يکشنبه 12/7/1394 - 8:49
  • تعداد رکورد ها : 12111