سلام.

من برگشتم!چیه چرا اینجوری نگاه میکنید ینی انقد تعجب داره که آدم این همه مدت یهو غیبش بزنه؟؟؟؟؟

 

 

 
 
 

این فرشته راستش خود تویی
 

این فرشته ساده است و خط خطی ست


سر به زیر و یک کمی خجالتی ست


بوی سیب می دهد ‏‏، لباس او


دامنش حریر سبز و صورتی ست


گوشواره هایش از ستاره است


تاجش از شهاب سنگ قیمتی ست


سرمه های نقطه چین چشم هاش


ریزه هایی از طلاست‏‏‏ ، زینتی ست


تکه ای بهشت توی دستش است


خنده های کوچکش قیامتی ست


دشمنی همیشه در کمین اوست


دشمنش، بد و حسود و لعنتی ست


هاج و واج مانده روی این زمین


او فرشته ای غریب و پاپتی ست

*
**

 

 


این فرشته راستش خود تویی


قصه فرشته ات حکایتی ست

 

 

عرفان نظر آهاری

 

 

پنج شنبه هفدهم 11 1387
سلاممیدونم میدونم الان تو دلتون دارید میگید وووههه چه زیاده کی میخونه! اونم تو این وقت سال که همه همیشه با کمبود وقت مواجهن . ولی خب اجباری نیست، اصراری هم نیست ای وای چقد خشک و جدی و رسمی و خشن گفتم ! عیبی نداره من همینجا اعلام میکنم که "جمله بالارو با یک لحن مهربون و آروم و خیلی مهربون تر بخونید"از پر حرفی زیاد پرهیز میکنم و شعرو بخونید لطفآ! روز ناگزیر
این روزها که می گذرد ، هر روز  در زیر پای رهگذران پیاده رو بشکفند  
احساس می کنم که کسی در باد بر روی روزنامه نخوابد دلها اجازه داشته باشند
فریاد می زند و خواب نان تازه نبیند هر جا نیاز داشته باشند
احساس می کنم که مرا روزی که روی درها بشکنند
 از عمق جاده های مه آلود با خط ساده ای بنویسند : آیینه حق نداشته باشد
یک آشنای دور صدا می زند  " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! " با چشم ها دروغ بگوید
آهنگ آشنای صدای او و زانوان خسته ی مغرور دیوار حق نداشته باشد
مثل عبور نور جز پیش پای عشق بی پنجره بروید
مثل عبور نوروز با خاک آشنا نشود آن روز
مثل صدای آمدن روز است و قصه های واقعی امروز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است
آن روز ناگزیر که می آید خواب و خیال باشند پرچینی از خیال
روزی که عابران خمیده و مثل قصه های قدیمی در دوردست حاشیه ی باغ می کشند
یک لحظه وقت داشته باشند پایان خوب داشته باشند که می توان به سادگی از روی آن پرید
تا سربلند باشند روز وفور لبخند روز طلوع خورشید
و آفتاب را لبخند بی دریغ از جیب کودکان دبستانی
در آسمان ببینند لبخند بی مضایقه ی چشم ها روزی که باغ سبز الفبا
روزی که این قطار قدیمی  آن روز روزی که مشق آب ، عمومی است
در بستر موازی تکرار بی چشمداشت بودن ِ لبخند دریا و آفتاب
یک لحظه بی بهانه توقف کند قانون مهربانی است در انحصار چشم کسی نیست
تا چشم های خسته ی خواب آلود روزی که شاعران روزی که آسمان
از پشت پنجره ناچار نیستند در حسرت ستاره نباشد
تصویر ابرها را در قاب در حجره های تنگ قوافی روزی که آرزوی چنین روزی
و طرح واژگونه ی جنگل را لبخند خویش را بفروشند محتاج استعاره نباشد
در آب بنگرند روزی که روی قیمت احساس ای روزهای خوب که در راهید!
آن روز مثل لباس ای جاده های گمشده در مه !
پرواز دستهای صمیمی صحبت نمی کنند ای روزهای سخت ادامه !
در جستجوی دوست پروانه های خشک شده ، آن روز از پشت لحظه ها به در آیید !
آغاز می شود  از لای برگ های کتاب شعر ای روز آفتابی !
روزی که روز تازه ی پرواز  پرواز می کنند ای مثل چشم های خدا آبی !
روزی که نامه ها همه باز است  و خواب در دهان مسلسلها ای روز آمدن !
روزی که جای نامه و مهر و تمبر  خمیازه می کشد ای مثل روز ، آمدنت روشن !
بال کبوتری را  و کفشهای کهنه ی سربازی این روزها که می گذرد ، هر روز
امضا کنیم  در کنج موزه های قدیمی در انتظار آمدنت هستم !
و مثل نامه ای بفرستیم  با تار عنکبوت گره می خورند اما
صندوقهای پستی  در دست کودکان با من بگو که آیا ، من نیز
آن روز آشیان کبوترهاست   از باد پر شوند در روزگار آمدنت هستم ؟؟!
روزی که دست خواهش ، کوتاه  روزی که سبز ، زرد نباشد  
روزی که التماس گناه است   گلها اجازه داشته باشند  
 و فطرت خدا  هر جا که دوست داشته باشند    قیصر امین پور
  
شنبه دوم 9 1387

باید تو رو پیدا کنم

شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی

تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی

بازم منو خط میزنی

باید تو رو پیدا کنم

تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من

میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از

رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از
این شهر سرد

این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی

حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها

سوی چشمامو میره

عطرت داره از پیرهنی

که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم

هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت

حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه

پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو

احساسمو باور کنی

     

قشنگه دانلودش کنید

تقدیر، خواننده : شادمهر 

 

شنبه هجدهم 8 1387

 

سلام بالاخره اولین بارون پاییزی ،بارون که نه، نم نم زیبای پاییزی توی اهواز به زمین نشست

هوراااااااااااااااااااا.

 

هدیه میکنن ابرای بهار

دُرّ و گوهر آسمونی رو

از تو باغچه ها میخونن گلا

باز ترانه مهربونی رو

از کوچه میاد باز صدای پاش

میزنه به شیشه با قطره هاش

میپیچه صداش تو هر خونه

بااااااااااااااز باروووووووونههههههههه

باروووونه

بارووونه

دسته ها : خودمونی ها
شنبه چهارم 8 1387

 

 خدای من حرفی برای گفتن هست ولی کسی رو ندارم که براش بگم خدای من خب منم خسته شدم از اینکه حرف دلمو فقط برای تو گفتم تو خسته نشدی ی ی ی ی ؟ خدایا گاهی لذت میبرم از تنهایی خودم ،از اینکه آدما رو گول بزنم با رفتارم از این که خودم نباشم، از اینکه غمگین باشم ولی هیشکی نفهمه ،که لطیف باشم ولی کسی ندونه که...

خب بزار حداقل وبلاگم بدونه ...


 

 

نان را از من بگیر ، اگر

میخواهی ،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه.

 

گل سرخ را از من بگیر

سوسنی را که میکاری ،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند،

موچی ناگهانی از نقره را

که در تو میزاید .

 ...

بخند بر شب

بر روز ، بر ماه، ،

بخند بر پیچاپیچ

خیابانهای جزیره،

بر این دختر! بچه کمرو

که دوستت دارد،

اما  آنگاه که چشم می گشایم  و

 می بندم ،

آنگاه که پاهایم می روند و

باز می گردند ،

نان را ،هوا را،

روشنی را ، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

پابلو نرودا (با مقدار بسیار بسیار اندکی تلخیص!!!!!!) 

 

دسته ها : خودمونی ها
چهارشنبه اول 8 1387
X