| ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جدایی |
| چه کنم؟ که هست اینها، گل باغ آشنایی! |
| همه شب نهادهام سر، چو سگان بر آستانت |
| که رقیب در نیاید به بهانهی گدایی! |
| مژهها و چشم یارم، به نظر چنان نماید |
| که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی! |
| درِ گلسِتان چشمم ز چه رو همیشه بازست؟ |
| به امید آن که شاید تو به چشم من درآیی |
| سرِ برگِ گل ندارم، به چه رو روم به گلشن؟ |
| که شنیدهام ز گلها، همه بوی بیوفایی |
| به کدام مذهبست این؟ به کدام ملّتست این؟ |
| که کُشند عاشقی را، که تو عاشقم چرایی؟! |
| به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند |
| که برونِ در چه کردی که درون خانه آیی؟! |
| در دیر میزدم من، که یکی ز در درآمد |
| که درآ درآ "عراقی" که تو خود حریف مایی! |